

24 سال پیش بهار
کلاس پنجم دبستان بودم. از این بچه زرنگ هایی که عینک کائوچوی گنده روی دماغشان بود و یک شیشه کلفت هم به چشم های ریز شده شان چسبیده. دل شان به معدل بیست خوش است و به به به بابا و مامان. با بچه تنبل ها و بی تربیت ها و گل کوچیک بازها هم حرف نمی زنند. سرشان را مثل بچه های نجیب و باوقار می اندازند پایین و با هیچ نوع دختری هم اختلاط نمی کنند. فامیل و همسایه هم فرقی نمی کند. گیرم همین مژگان واحد روبرویی باشد. مرجان شان که از بس بد خلق و خپل و تنبل بود، نیازی به پند و اندرز مادر نداشت. هر نوع موسیقی لهو و لعبی هم ممنوع. حتی همین انواع سنتی اش که معلوم نیست چه جوری باب شده اند.البته گاهی مشمول بخشش و کوتاه آمدن مادر هم قرار می گرفتم. در این حد که:" استثناء این 5/19 را ندید می گیریم اما حیف شما نیست که گوشه بیستت زخمی شود!...." امتحانات ثلث دوم تمام شده بود و چند روز مانده به عید. همه جا پر از ماهی و هفت سین و جعبه های بنفشه و مرد پیر موسفیدی که هر سال شاخه های بیدمشک می فروخت. با آن کله های کرکی دوست داشتنی شان که بیش تر از هر چیز طراوات بهار را به یادم می آوردند- و هنوز هم. راه خانه تا مدرسه طولانی نبود و از بغل یک پارک می گذشت. آن روز که برمی گشتم، دلم تاب و چرخونک خواست. من اسمش را گذاشته بودم چرخونک. همان هایی که در آن می نشینیم و خودمان با سرعت می چرخانیم شان. یک شاخه بید خریدم و شروع کردم به دویدن. یکی دو بار هم بلند گفتم یوهوووووووو. بعد که به نفس زدن افتادم رفتم روی تاب نشستم. خوشحال بودم. چون تصمیم خودم را گرفته بودم. نه به خاطر بابا، دکتر شوم و نه به خاطر این که مژگان دوست دارد شوهر خلبان داشته باشد، خلبان شوم. مطمئن بودم که می خواهم هنرپیشه شوم؛ هنرپیشه هندی.....قبل از امتحانات ثلث بود که مادر محمد رضا آمد و خواهش کرد که به پسرش ریاضی درس بدهم. همکلاسی ام بود و دو تا کوچه آن طرف تر. عجیب بچه بازیگوش و خنگی بود و یکی مانده به ته کلاس می نشست. خلاصه مادر رضایت داد و گفت زکات علمم حسابش کنم تا ثواب هم داشته باشد. دو ساعتی برایش گفتم و اصلا حس نکردم که دو کلام هم فهمیده باشد. من هم خیلی بد گفتم انصافا. مامانش دو تا لیوان بلند و باریک آب پرتقال آورد. من نصفش را خوردم و بقیه اش را خود پدر سوخته اش سرکشید و احتمالا گردن من افتاد. وقتی محمد رضا بلند شد و رفت تا در گوش مادرش چیزی بگوید، با نگاهم دنبالش نکردم. چون می رسید به موهای فرخورده مادرش که نامحرم بود و گناه داشت. اما وقتی برگشت زل زدم به دستانش که یک فیلم ویدئو در آورد و در دستگاه گذاشت. و در کمال ناباوری دیدم که تلویزیون آن ها به جز شبکه یک و دو، چیز دیگری نشان می داد. یک فیلم هندی.و دختر زیبایی که صدای خوبی هم داشت و الکی بهش تهمت ناروا زده بودند. اما یک پسر خوب و قهرمان پیدایش شد و عاشقش شد و نجاتش داد. کلی هم با هم وسط درخت ها و سبزی ها چرخیدند و خواندند و خندیدند. نمی دانم چه حرفی با خدا زدم که استثنا این یک فقره گناه را از من ندیده بگیرد و بگذارد که ببینمش. وقتی داشتم برمی گشتم خانه، با دنیایی دیگر محشور شده بود. شبیه همان کله کرکی های بیدمشک. و دیگر دلم می خواست که جزء دار و دسته همان دنیای خیالی شوم. آره! باید هنرپیشه می شدم و می رفتم هند و او را نجات می دادم.
24 سال بعد بهار
کی باورش می شود که من تازه سال بعد شصت ساله می شوم؟ از همان جوانی هم همه هفت هشت سال بالاتر می گفتند. حالا که به هفتاد ساله ها هم می خورم. با آن ته مانده موی تمام سپیدی که دور کچلی ام باقی مانده . و خصوصا این عصای منبت کاری شده که به خاطر آرتروز زانوهایم دست گرفته ام. خوبی ماهی های قرمز تنگ ها این است که پیر نمی شوند. هنوز هم مثل قدیم ها، جوان و تقس اند و در تشت های بزرگ قرمز از سر و کول هم بالا می روند. تا قسمت شان به کدام تنگ کدام خانه بیفتد. رنگ بنفشه ها هم مثل خیلی سال پیش است، اما تازگی های در جعبه های شیشه ای می گذارند شان. اما از بیدمشک های کله کرکی خبری نیست. گمانم پیرمرد مرده باشد. خوبی بهار این است که به پیر شدن ما کاری ندارد و همیشه جوان می ماند. و حالا من در نزدیکی اش، تنها و آرام به سوی قرار می روم. تازه چند ماهی ست که قلبم را عمل کرده ام تا بغل سه تا رگ گرفته اش، پل بزنند. هوای بهاری که کمی خیس هم شده ، شوری با خود دارد که دلم نمی آید راه نروم. پس با هر زحمتی هست راه می روم..... و راه می روم. قرارم با او ، 24 سال بعد بود. ساعت هفت عصر. از بغل مغازه فیلم فروشی که رد می شوم ، یک پوستر بزرگ و سیاه و سفید چسبانده اند. همفری بوگارت و اینگرید برگمن.کازابلانکا. می ایستم و با همه احترامی که برای سینما و عشق قائلم، تماشایش می کنم. زیرش بزرگ نوشته :"بهترین عاشقانه دنیا ، همچنان!" همین هفته گذشته بود که دوباره تا آخر دیدمش. باید امشب دوباره ببینمش. دوباره... حالا باید بروم. قول داد که یادش نمی رود و 24 سال بعد می آید. همان شبی که من تنها روی چرخونک نشسته بودم و آمد روبرویم نشست: "من آرمیتا هستم. سه سالمه....دوست دارم هنرپیشه بشم " پدربزرگش هم کنار ایستاده بود. با یک عصای منبت کاری شده. قیافه اش به هفتاد ساله ها می خورد؛ اما خودش می گفت که هنوز شصت سالش هم نشده. دخترک زیبا و خوش زبونی بود و یک ریز حرف می زد. می گفت موبایل بابا حمید و مامان تهمینه اش را حفظ است. پیله کرده بود که موبایل مامان تهمینه اش را به من بدهد. گفتم هر وقت بزرگ شدی، موبایل خودت را به من بده تا با هم بیاییم تاب بازی. گفت بیا قرار بذاریم از حالا. گفتم قبول ، یک هفته مانده به بهار 1410، یعنی....یعنی 24 سال بعد. تا آن وقت تو برای خودت خانمی شده ای. قبول کرد و پدر بزرگش غش غش خندید و بعد دستش را روی جناغش گذاشت که درد گرفته بود: " تازه قلبم را عمل کرده ام."
اگر او سر قولش باشد و بیاید، من بدقول می شوم. باید بروم. می روم. حالا تاب بازی را چه کار کنم با این زانوهای دردناک؟...وقتی می رسم ، پارک مثل همان شب خلوت است. باران هم تندتر شده و مردم با چترهای شان ، با شتاب بیش تری راه می روند. راس ساعت هفت می رسم. اما هیچ کس منتظر کسی نیست. می روم و روی چرخونک می نشینم. هنوز هم نمی دانم اسم شان چیست و چرخونک صدای شان می کنم. می چرخانمش. با همه زوری که در دستانم باقی مانده. سرم گیج می رود و مثل فیلم ها، همه صداها قطع می شود....اما نه!...صدای پیانو می آید. از دور دست گمانم. شاید خیلی دور: " دوباره بنواز سام!..دوباره بنواز " و بعد صدای پرواز یک هواپیما. ریک در فرودگاه ایستاده است. زیر باران شاید. بارانی که تندتر شده است. شاید هم نه. کسی چه می داند؟!