

1.
سال گذشته حواسم پی تنگی بود به اندازه دریا. و ماهی های ناپیدایی که هیچ کدام قرمز نبودند. سال را کنار دریا آغاز کردیم و خیلی دل چسب بود. و چه روزهایی بود و لحظه هایی. خوبی زمان همین است. توان دارد که روزهای معمولی را هم خاطره کند....چه برسد به آن روزها و لحظه ها و شعر و نیایش هایش را....و چقدر زمان گذشت و مجبورم کرد که بپذیرم و بیاموزم. بیش از دوازده ماه. بیش تر از این حرف ها.
2.
امسال لج کردم. می گویند که هر کاری در لحظه تحویل گرفتن تازگی سال انجام دهی ، برایت حکم کار همان سال می شود. اگر خواب باشی، کل سال خوابی. شب قبلش بیدار ماندم. زیاد. که فردایش خواب بمانم و از تماشای چرخش ماهی بمانم. بلکه کل سال را چونان اهالی کهف، یک چرت حسابی بخوابم....اما نشد. کسی بیدارم کرد انگار. شاید دریا. که تو دلت می آید یک سال بخوابی و دل به آغوش نسیم شبانه ی ساحل نسپاری؟!..."پاشو پدر سوخته. پاشو!"
3.
در خانه بست نشینم و تنها گاهی از خلوتی های تهران لذت می برم. چندان حوصله مهمانی و عید دیدنی و روبوسی های زورکی را ندارم. و توقع افراطی مهمان ها و میزبان ها که آدم ساکت ننشیند و مثل وروره جادو اختلاط کند و البته لبخند. لطفا لبخند. مگر این جا عکاسی ست؟!...امسال قرار است وقتی عزم سفر کنم که همه در حال بازگشت اند. یازدهم فروردین ، چشم به راه مشهد خواهم سپرد و تا شانزدهم آن جایم. الان که خیلی هوای زیارت و گوشه نشینی صحن دارم. خدا کند که حسم تا آن وقت بماند؛ چون توان ندارم که بیش از ظرفیت حسی ام در هیچ حرمی بمانم.