تبليغاتX
تخته خاکستری - همه لبخند می زدند

1.

حسابی از پا افتاده ام. یک بیماری حاد و دشوار گوارشی که از دیشب در همه جوارحم خیمه زده. از همان کوفتگی هایی که یک بار گفتم با همه دردهایش، دل پذیر است. جالب است که کلی مهمان داشتیم و من توان ذره ای نشستن هم نداشتم. افتان و خیزان به تنها چاره ام پناه بردم و خوابیدم.گیج و منگ...موقع شام به زور بیدارم کردند و نیم جسد خفته ای را پای سفره نشاندند. که چی؟ زشت است و مهمان ها ناراحت می شوند. و البته من هم لبخندهایی تحویل می دادم که معنایش چیزی جز نفرین نبود. که مثلا وبا بگیرید الهی!...و ناله در برابر این اجبارهای رسم و رسوم. خوشبختانه زود رفتند و دوباره خوابیدم.خواب که چه عرض کنم. نیم هوشیار و نیم خواب. گاهی ناله و گاه فکر در خواب. با تبی که حس می کردم و چند باری لرز. صدای اذان صبح را شنیدم اما هر چه کردم توان برخاستن نداشتم. تا حوالی ظهر خوابیدم و کمردرد هم به قضایا اضافه شد. امروز روز آخری ست که قول یک نقد را داده ام. گاهی به اتاقم آمده ام و مقداری نوشتن و چند باری هم دوباره خوابیده ام. از صبح تا الان هم که حوالی شش عصر است، فقط دو سه لیوان چای خورده ام و نمی دانم با کدام کالری دارم می نویسم.

 

2.

گمانم دیشب بود که خواب جاده امام زاده داود را دیدم. جایی که چند سال پیش، فیلم کوتاه  آوا را در آن جا ساختم. روزهایی پر از زمستان سخت و برف. گمانم سه چهار روزی مشغول بودیم. رستوران آب زندگانی را هم در خواب دیدم، جایی که محل استراحت و غذا خوردن گروه بود. آن روزها بالاتر از آن جا نرفتیم و امام زاده را ندیدیم. ولی در خوابم به آن جا رسیدم. پر بود از خانه هایی با در و پنجره های آبی و گلدان های شمعدانی. شبیه خانه های ماسوله انگار. مثل فیلم های سوررئال شده بود و در کنار هر پنجره، پیرمردی ریش سفید ایستاده بود و لبخند می زد. همه شبیه هم بودند و البته حالات هر کدام فرق می کرد. ولی لبخند می زدند. همه جا را مه گرفته بود.... ناگهان صدای خودم را شنیدم. سر برگرداندم و دیدم کمی دورتر، یک گروه فیلمسازی مشغولند؛ با یک دستگاه مه ساز. خودم بودم و بقیه. بقیه را نشناختم چون همه شان ماسک چهره خندان تئاتر بر صورت داشتند. همه شبیه هم بودند. حالات هر کدام فرق می کرد؛ اما همه لبخند می زدند.

 

پ.ن۱: امروز یادم آمد که سال گذشته هم در همین روزها دچار همین نوع بیماری ویروسی شده بودم. به بایگانی تخته خاکستری رجوع کردم و سند را یافتم.

 

پ.ن۲: امروز در باکسم ، میلی با عنوان " یک هدیه برای شما" از یک همکار محترم و قدیمی مطبوعاتی دیدم. باز کردم و ظاهرا یک سایت تجاری- هرمی بود. درست نفهمیدم که چیست و برایش کامنت خصوصی گذاشتم و توضیح خواستم. جواب شان این بود:" سلام.متقابلاً تبریک عرض می کنم. در مورد آن ایمیل کذایی باید بگویم خدا پدر فرستنده اولی را نیامرزد که صدها نفر را به جان هم انداخت. من ایمیل مشابهی از ..... دریافت کردم و به محض باز کردن این هدیه کذایی، به شکل اتوماتیک تمام آدرس های موجود در باکس مرا کپی و لنگه همین نامه ای را که دریافت کرده بودم برای دیگر دوستان ارسال کرد. یعنی چیزی در مایه های ویروس...امیدوارم چنین چیزی برای شما اتفاق نیفتاده باشد. فرستادن یک نامه دیگر به همه آدرس ها مبنی بر باز نکردن ایمیل قبلی را هم بی فایده دانستم. با این حال پوزش مرا بپذیرید."

 

از این اتفاق نتایج اخلاقی متعددی قابل استنتاج است. اما فوری ترینش این است که اگر هدیه ای مجازی از طرف من دریافت کردید باز نکنید و مطمئن باشید که هیچ نوع تعمد حقیقی و مجازی در کار نبوده است!

 

نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |