


عکس دوم: به سوی نور مطلق، تونل امامزاده هاشم. ۱۴ فروردین ۸۷
1.
این دو عکس بالا را در تونل امام زاده هاشم هراز گرفتم. در حال رانندگی و با موبایل. چشم انداز غریبی بودند برای من، ساده و خاص. در اولی، آبشار نور به تاریکی تونل می ریخت. از آن راه های نورانی که گمان می کنی به خود خود آسمان وصل است. راهی برای پایین آمدن فرستاده هایی از جنس آسمان یا معبری برای پرواز، از زمین به سوی نور....
در دومی که تونل تمام می شود، انگار دنیایی که جز نور هیچ ندارد، در انتظار است.مثل این که خورشید در ته دنیا زانو زده و آغوش گشوده است. یاد تجربه مشترک همه کسانی افتادم که روح شان، مدتی توان ترک جسم شان را یافته است. همه گفته اند که به سرعت از تونلی باریک و بلند و تاریک عبور کرده اند و به جایی مطلقا نورانی رسیده اند؛ مطلقا نورانی.
2.
نوبره بهاره بستنی...من خودم نشنیده ام؛ اما از قدیمی ها شنیده ام که بستنی بهار برایشان طعم و طراواتی دیگر داشته. دهن کجی به زمستانی که به سیاهی زغال ها بدل شده. اولین بستنی بهار باید خاص باشد. بایدی که البته وجود ندارد؛ قشنگ تر است که خاص باشد. مثلا بلند و رنگارنگ. آن قدر بلند که هر لحظه امکان افتادن شان باشد. همان هایی که روبروی پارک ملت می فروشند. بستنی تمشک و طالبی (مثلا) در هم می پیچند و آن قدر بالا می روند که آدم دلش می خواهد به خورشید خانم هم تعارف کند. فقط یک لیس. مزه اش به این است که باید حواست شش دانگ به این برج ایفل لیسیدنی هم باشد. که هر آن، امکان واژگونی و آه کشیدن هست. به چشم خود دیدم که بستنی یک مشتری افتاد و البته آن قدر زرنگ بود که در هوا قاپیدش. بعد هم برج را برعکس در قیف گذاشت و غش غش خندید.... و به همسرش گفت (با صدای بلند): " این جوری ثابت می شود بستنی را می شود از ته هم خورد! "