
اتاقش پر از صورتك است. هزار جور و همه رنگ. حتي از سقف اتاق هم آويزانند.سياه و سفيد و چوبي و رنگي و كائوچو و چند تايي هم فلزي. اتاقش براي انبار اين همه ماسك جا كم دارد و در پذيرايي و آشپزخانه و اتاق خواب هم صدها صورتك جورواجور هست. حتي در دستشويي و حمام. حواسش بوده كه چوبي ها را در حمام نگذارد و در دستشويي، آن هايي را بگذارد كه مي خنداندش. جز خودش و سيماچه هايش، كس ديگري در دنيايش نيست. از وقتي يادش مي آيد و بوده، هميشه با ماسك بيرون رفته و در كيفش هم چندتايي همراه داشته. براي عوض كردن و احيانا جانشيني براي گمشده ها. اين قانون سياره ي آن هاست و او حق ندارد كه بي ماسك بيرون برود. نه او، هيچ كس. همه با صورتك ها راه مي روند و حرف مي زنند و به هم سلام مي كنند و با هم دوست مي شوند و مهرباني مي كنند و ....البته گاهي دروغ هم مي گويند، به اجبار...
او امروز بهترين لباس هايش را پوشيده و موهايش را شانه زده است. او خوش بوترين عطرش را به خودش هديه كرده و در برابر آينه اي كه در خانه ندارد، لبخند مي زند. او امروز بي هيچ صورتكي قصد دارد تا با صورتش بيرون برود. او ديشب خواب ديده كه امروز خواهد مرد و اين تنها روزي ست كه مجاز است.