تبليغاتX
تخته خاکستری - "چند کلمه نامه به یک "سفر

گمان می کنم که این روزها به گونه ای بی رحمانه بی اهمیت شده ای و هر لحظه دورتر از دیروز می شوی. خودت خوب می دانی که در این روزهای پر تشویش و نا امن، به تو احتیاج دارم. گمان می کنم ده روز هم کافی باشد. شاید هم بیست روز یا چه بسا یک ماه. مهم این است که یک سفر دور باشد. مهم نیست کجا. اما شاید کجایش هم بی اهمیت نباشد. سواحل مدیترانه که بخشی از خاطرات و رویایم شده خوب است. یا یک کشور آمریکای لاتین. آفریقای جنوبی هم همیشه وسوسه ام می کند. اگر می توانستم با ماشینم بروم که معرکه بود. به من حق بده آقای "سفر" – یا شاید خانم یا دوشیزه، چه فرقی می کند؟!...به من حق بده که این همه دوستت دارم. با تو می توانم از حال و رکود و ماندن عبور کنم. می شود پوست انداخت و به رویش رسید. نفس کشید. شاید بتوانم فراموش کنم. لازم نیست گناه و مصیبتی را فراموش کرد. فراموشی روزمرگی عذاب آور هم کم چیزی نیست. شاید بتوان به درک لذت قدم زدن رسید. یا تماشا. یا پنهان شدن در جنگلی که بوی گم شدگی بدهد. جایی که دل شوره های هر روزه مان را راه ندهند. و این سردرد ها را. و این همه نگرانی و هراس را. لااقل چند روز. شاید بتوان فقط چند روز آرام بود و همین سهم کوچک هم کافی ست.

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |