
امروز در آخرین روزهای اردیبهشت، به دلیلی مهمان بانوی اردیبهشت بودم. اول بار بود که می دیدمش و بر خلاف اخم و جدیتی که در همه ی عکس هایش هست، مهربان بود و محترم و خودش. نه دچار تبخترهای مرسوم بود و نه می کوشید که بیش از حد متواضع نشان دهد. خودش از عنوان بانوی سینمای ایران خوشش نمی آید؛ اما آثار و منش اش بر شایستگی این تندیس اصرار دارند. حضورش مادرانه است و خالق بهترین مادرهای سینمای ایران. او مادر باران است و مادربزرگ کوچولوهای پسرش تندیس...و البته لبخند می زند. نه جلوی دوربین؛ مگر کسی بتواند یک لطیفه ناب تعریف کند و لبخندی شکار کند. که خب من نه شکارچی ام و نه لطیفه ای در یادم می ماند. پس جلوی دوربین موبایل من هم با همان وقار همیشه نشست. با کلی النگوی نقره ای زیبا.
از تخته خاکستری با او گفتم و خواستم تا بر این تخته، حرف هایی در باره باران دهه ی شصتی اش بنویسیم و آن دوبار که بر خلاف انکار پدرش، بر سر حرف خودش ایستاد. یک بارش در شب شیشه ای بود و ماجرایی که حتما یادتان هست....اما خانم بنی اعتماد ترجیح داد که در باره این نسل و دهه شصتی ها حرف بزنیم – تا الزاما دخترش. گفت که دوست ندارم دخترم در زیر سایه خانواده اش بماند. او هم یکی از همین نسل است. کسی مثل گلشیفته و پگاه و ترانه....و صحبت هایش را در باره ی آن ها، این گونه آغاز کرد: " من فکر می کنم این نسل بهترین تعریف ها را خودشان از خودشان می دهند . گاهی که مصاحبه های بچه های جوان سینما مثل گلشیفته و پگاه و ترانه یا باران را می خوانم ،واقعاً به این نکته مفتخر می شوم که آن ها محافظه کاری نسل ما را ندارند. و آن خط کشی هایی را که ما در روابط حرفه ای و بیان مواضع خودمان داشتیم. جسارت شان در طرح عقایدشان بیش تر است و به طور کل می توان گفت رفتار متمدنانه تری حتی در نقد همدیگر دارند .کلاً نسل ما نسل تعارف است و این ها نسل تعارف نیستند. همان طور که گفتم آن ها از طرفی به راحتی یک دیگر را نقد می کنند از طرفی مدافع هم نیز هستند . یک مقدار جهان را از ما بازتر می بینند. این روحیه نه فقط در برخورد حرفه ای شان بلکه در برخورد های غیر سینمایی شان هم وجود دارد. من اصلاً به این نکته که خودمان را نسل بسیار آرمان گرا بدانیم و آن ها را نسل بدون آرمان، اعتقاد ندارم. واقعیت این است که مفهوم آرمان در این فاصله متفاوت است. چون ما متعلق به نسلی هستیم که کتاب های ممنوعه را یواشکی زیر بغل مان می زدیم و بین هم رد و بدل می کردیم اما آن ها در فضای باز ارتباطات، یک جور دیگر با دنیا آشنا می شوند و آن را می بینند . ما باید بتوانیم هر کدام از این دو دنیا را با معیار های خودش نگاه کنیم. تا جایی که ما باور نکنیم جهان پیش رو متعلق به نسل تازه است و تا وقتی که به مدیریت آینده جهان توسط آن ها فکر نکنیم و این که قرار نیست ما تا ابد با عناوین پر طمطراق استاد و بزرگ و پیشکسوت برای شان تصمیم گیری کنیم ، تا آن موقع من فکر می کنم این تضاد و تفاوت نگاه به موقعیت دو نسل وجود دارد. جوان دهه ی شصت به بعد اگر موقعیتی دارد، موقعیتی ست که خودش به دست آورده. این را فقط در مورد سینما نمی گویم بلکه در حیطه های مختلف عنوان می کنم که نشان داده اند چه توانایی ها و خلاقیت هایی دارند. با این حال، همه ما ترجیح می دهیم این ها را به عنوان بچه هایی که دارند زیر سایه ما عمل می کنند، ببینیم."
خانم بنی اعتماد هیچ کدام از دو عینک خود را بر چشم نداشت و همین چشم ها به راحتی خستگی اش را لو می دادند. درست مثل دقایق اولی که من به دفتر شان رسیده بودم. خسته از گم شدن در خیابان ها و کوچه های باریک زرگنده و دنبال آدرسی گشتن که کم تر کسی بلد بود ( چرا واقعا؟! ). درست 45 دقیقه سرگردان بودم و به اندازه ده سال اخیر عمرم، ورود ممنوع رفتم تا بلاخره در برابر پلاک 13 قرار گرفتم. پلاکی که خرافه گرا نبود و با قاطعیت و جسارت، دستش را به کمرش زده بود و زل زده بود به چشمان من. بی آن که احیانا خودش را پشت جمع عددی ۱+۱۲ پنهان کرده باشد. حواسم نبود که بگویم گمانم دفترتان تقریبا زیر پوست شهر است!
برخی، بچه های دهه شصت را به مسئولیت ناپذیری و بی قیدی و بی ادبی متهم می کنند. چرا؟....این را من پرسیدم و بر خلاف انتظارم، پاسخ اولیه آفرینش گر خون بازی ، رد این اتهامات نبود:" اگر این سه اتهام شایع هم درست باشد، دقیقاً بر می گردد به خود ما که باعث شده ایم آن ها این طور باشند .اگر ما موجودیت جوان را به رسمیت نشناختیم و جوانی اش را اتهامی دانستیم که باید زیر سوال و ذره بین باشد، چه انتظاری داریم که آن ها با ما مؤدب برخورد کنند؟!... وقتی که در مدرسه و جامعه به او توهین کردیم و تحقیرش کردیم، چطور می خواهیم که او در مقابل ما رفتار دیگری داشته باشد؟ ... این نسل به نسل واکنش تبدیل شده است، آن هم متأسفانه در مقابل کنش های ما؛ نسلی که مجبور است برای بقای خود دست به واکنش بزند. پس قاعدتاً آن موارد اتهامی ممکن است در آن مستتر باشد. اما فراموش نکنید که این نسل را ما پرورانده ایم. ما این نسل را دچار تضاد کرده ایم . آن خوراکی که ما به این نسل داده ایم آن قدر دور از نیاز های طبیعی اش بوده که مجبور شده برای دست یابی به نیاز های خودش به انحراف کشیده شود . اگر قرار باشد که متهمی باشد، متهم اصلی در این جا ما هستیم.
این ما هسیتم که باید با آن ها همراه شویم. چطور؟ با شناخت و در واقع آگاهی به نیاز های طبیعی ای که ممکن است بسیاری از آن ها هم مطابق خواست و میل ما نباشد اما یک واقعیت موجود است. سعی کنیم که بیاییم این نیاز ها را با هویت و فرهنگ خودمان همراه کنیم. چون ما باعث شده ایم بین فرهنگ خودمان و نیاز های طبیعی آن قدر مقابله و فاصله ایجاد شود که جوان ما هویت اش را از دست بدهد. حالا ما می خواهیم مدام توی سرش بزنیم که تو هویت نداری!... مگر ما به او چه داده ایم که حالا مطالبه می کنیم ؟!... ما فقط سعی کرده ایم که فرهنگ و گذشته را نفی کنیم و چیزهای جدیدی به او بدهیم و بگوییم که تو موظفی تا خودت را در این چارچوب قرار بدهی. ما چه کرده ایم که خودمان را تطبیق دهیم با خواست آن ها ؟!"