تبليغاتX
تخته خاکستری - در حاشیه ی مرگ رسول ملاقلی پور

كسي را كه مي شناختيم مرد. ناگهان. بي خبر.كسي كه فيلم مي ساخت. حرف مي زد. كاري مي كرد. خوشحال مي شد و گاه به گوشم مي رساندند كه بابت چند نقد منفي من در مجلات فيلم و دنياي تصوير دلخور بود. گاهي عصباني مي شد و چند بار هم گريست، جلوي چشم همه. مي گفتند كه خشن و اخمو ست اما ان ها كه مي شناختندش به نتيجه اي خلاف اين اذعان داشتند. گفته بودم كه اهل مرثيه سرايي نيستم. پس بلد نيستم  مرثيه بنويسم و ثابت كنم كه اتفاق بزرگي افتاده است. همه مي ميرند. او هم مرد.

من او را نمي شناختم و اصلا نديده بودمش. ولي همه ي فيلم هايش را ديده بودم. خيلي هايش را دوست نداشتم و بعضي را داشتم. سفر به چزابه اش كم نظير بود و هست. نجات يافتگان اش فوق العاده بود....و ميم مثل مادرش را بر خلاف خيلي دوستان ، فيلم خوبي مي دانم. مشكل ملاقلي پور انتقال عصبيت و ناشكيبي اش به ادم ها و ساختار اثارش بود. شاكي بود كلا. از تصادف روزگار فرصت نكردم كه براي ان دسته فيلم هاي او كه دوست شان دارم بنويسم و براي ان ها كه به نظرم خوب نبودند قلمفرسايي كردم. ديروز كه در كنار دوستي، اس ام اس دوستي ديگر را خواندم كه" رسول ملاقلي پور به لقائ الله پيوست" بغضم گرفت و گمانم چند قطره اشكي نيز در چشمانم جمع شد. دوستم تعجب كرد. مگر دوست بوديد با هم؟ اين را گفت و به انتظار جوابش نماند

حقيقت ماجرا چيست؟ وقتي كسي مي ميرد، كسي كه مي شناسيم اش، انگار پيغامي دريافت مي كنيم. مكالمه اي شكل مي گيرد با كسي كه ته هستي ست. فرشته مرگي كه بر شانه ي راست مان سكني گزيده. لبخند مي زند. مي بيني چطور ساده مي ميرند. ان هايي كه تو مي شناسي شان. مرگ سراغ اشناترین تو نيز مي ايد ، كه خود تويي. رسول ملاقلي پور يك نام است و تو نيز يك نام و همه گمنام هاي جهان يك نام اند. لحظه اي فرا مي رسد كه ديگر مجال فيلم سازي نداري و بايد ساخته هايت را تماشا كني. بي پيرايه. اصل جنس. امكان فيلم برداري مجدد نيست. حتي ميز مونتاژي هم در كار نيست تا به نتيجه اي ديگر برسي. شهرت و ثروت و مقام و قدرت و صورت و ....به كار فيلمت نمي ايند. كسي نمي ايد كه امضا بگيرد. ماييم كه بايد در به در دنبال كسي باشيم كه به ما امضا بدهند در ان برهوت تنهايي.

يعني الان روح رسول در چه حالي ست. ديشب داشت سفر به چزابه اش را از شبكه دو مي ديد؟ يا پيش مادرش بود كه خيلي دوستش داشت؟ حس و حال اخير زيارت حسين و مستندي كه در ان فضا ساخت به كارش امد؟ اصلا الان در حوالي ماست يا با سرعت نور دور شد و الان در دورترين نقطه ي كيهان ايستاده است؟ نكند برود سراغ احمد طالبي نژاد كه حسابي از دستش شاكي بود و به او بگويد "بيا! لحنم را عوض كردم. خوشتون امد؟" حتما فهميده كه نقد تند و تيز من در باره مزرعه پدري مغرضانه نبوده. شايد هم بي خيال سينما شده و رفته سراغ عشق بچه گي اش و حالا حتما فهميده دختر روبرويي كجا غيبش زد. اصلا به ما چه؟ منتقد جماعت دست از سر روح فيلمسازها هم بر نمي دارد.  بزار  حالش را ببرد!    

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |