تبليغاتX
تخته خاکستری - مورددارترین شب پزشکی، با کمی پارادوکس اخلاقی

آن شب را نمی توانم فراموش کنم. هنوز هم متفاوت و غریب و البته " مورددار" ترین شب پزشکی من است. ساعت سه و نیم صبح جمعه، در اوج بحران. انترن جراحی بیمارستان شریعتی بودم و در کنار یک همکار و رزیدنت کشیک، در بهت و گنگی تمام، بخیه می زدیم، احیاء می کردیم، ناله و شیون می شنیدیم و البته با پارادوکس های اخلاقی هم دست و پنجه نرم می کردیم. انگار عقوبت الهی نازل شده بود و اورژانس شریعتی هم نزدیک ترین جا به این بلای آسمانی بود. یک وانت پر از زن و بچه چپ کرده بود و همه در آستانه ی مرگ. وسایل احیای اطفال کم بود. مدام کد می زدیم و نیرو کم آورده بودیم. مادر سراغ بچه هایش را می گرفت. متراژ بخیه های چند لایه داشت به عدد سه رقمی در متراژ تبدیل می شد. ما موظف به نجات جان آن ها بودیم، همان گونه که در برابر فاحشه ی اتاق بغلی موظف بودیم. او را هم لت و پار آورده بودند و البته به همراه یک نیروی انتظامی. ظاهرا در خانه ی مردی بوده که همسایه ها به کلانتری خبر داده اند. آن ها سر می رسند و زن از سر وحشت و با حالتی نیمه عریان به پشت بام می گریزد. آنتن تلویزیون در لبه بام و دیوار به دیوار آپارتمان کناری نصب بوده، با دو طبقه کم تر. او برای پنهان شدن، خودش را از بام کناری آویزان می کند و فقط پایه آنتن را می گیرد تا نیفتند...اما آنتن می شکند و می افتد و چند جای بدنش می شکند. او را خونین و نیمه هوشیار آوردند. نیروی انتظامی همراه، در این چند ساعت مراقبت از زن بدکاره، همکلامی نداشت جز همکار دیگرش که مراقب یک له شده ی دیگر بود؛ در اتاق روبرویی. این بار، مجروح مظنون یک مرد جوان بود. ظاهرا معشوقه ای داشت که چند ماه قبل با همسرش متارکه کرده بود. آپارتمان زن در طبقه ششم یک مجتمع بود و مرد هم آن جا بود. در همین موقع، شوهر سابق با چند نفر دیگر سر می رسد و مرد جوان را از پنجره پرت می کنند. او در سقوط از طبقه ششم به درختی گیر می کند و به زمین می افتد. هشت شکستگی داشت و چند پارگی دست و پا و تاندون و رباط. نخاعش هم در ناحیه ستون مهره های سینه ای قطع شده بود. با این حال هوشیار بود و با ناله، بذله گویی هم می کرد. یادم هست در جواب این طعنه ی پرستار که عبرت تان از این ماجرا چیست، فقط خندید و گفت:" که به سمیه بگم طبقه همکف خونه بگیره!". این شب غریب با یک دختر و پسر پنهان کار دیگر، در اتاق کناری جریان داشت. آن وقت ها مثل حالا نبود و دوستی ها تحت فشار روانی بیش تری بود. یک دختر و پسر جوان بیست و چند ساله عازم یک پارتی بودند. حتما با موسیقی بلند و سرعت بالا در اتوبان کردستان؛ که چپ می کنند. وضع شان به اندازه بقیه ناگوار نبود و بیش تر ناله می کردند؛ به خصوص دختر جوان که بیش تر نگران طلاهایش بود و این که پدرش نفهمد. مدام خواهش می کرد تا پای پلیس به این قضیه باز نشود و با خودش حرف می زد. پسر بهت زده بود و فقط به سقف ترک خورده بالای سرش زل زده بود. برای شان رگ گرفته بودیم و در نوبت رادیوگرافی بودند. به خونریزی مغزی مشکوک نبودیم اما از این لحاظ هم تحت نظر بودند. در اتاق شان بودم که دخنر با ناله، نام پسر را صدا زد؛ چند بار. پسر جواب نمی داد یا شاید نمی شنید. آن روزها هم سینمایی بودم و این لحظه برایم آشنا بود. حدسم این بود که دختر قصد ابراز عشق دارد یا قول گرفتن از پسر که تنهایش نگذارد. بلاخره ناله رضا هم بلند شد( اسم پسر رضا بود ) که چیه؟ جانم؟.....دختر:" خاک بر سر کثافتت کنن با اون رانندگیت. ببین به چه بدبختی ای افتادیم!"

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |