تبليغاتX
تخته خاکستری - حوصله ی غریب شب عید!

همنجوري بي جهت و بي دليل داريم به سال نو نزديك مي شويم و دوباره گوشمان پر مي شود از اين حرف ها كه سلام به بهار و گل و بستان و اين جور چيزها ديگه. خب من چرا دارم طعنه اميز مي نويسم؟ مني كه اگر ويرم بگيرد پرم از اين جور شعرواره ها. نمي دانم چرا حوالي سال تازه كه مي شود مضطرب مي شوم. حس مي كنم كه يك اتفاقي به زور در شرف وقوع است. حتي مي شود گفت كه انگار عادت كسالت بار روزمرگي مان مورد تجاوز تازگي قرار مي گيرد. دنيا متوقع مي شود كه كاري بكنيم و حال هيچ كاري هم نداريم.چرا مي گويم نداريم؟ چون حس مي كنم ادم مثل خودم زياده.

 اين روزها وقت كم مي اورم و دلم مي خواهد كه دو تا اسفند داشتيم. خيابان هاي شلوغ. مردمي كه انگار موي شان را اتش زده اند و ريخته اند بيرون. خريد عذاب اور شب عيد. همين جوري الكي كلي كار سر ادم ريخته مي شود و هي ميدوي به سمت و سوي سال تحويل. من كه دلم سفر طولاني به همه جا مي خواهد و البته نمي شود. بعد مجبوري بري تا لب دريا و احيانا مشهد. كاري كه در برنامه امسال دارم. اما دلم جاي خيلي دور مي خواهد. يك جاي ناشناخته. پولش هم باشد كه نيست. هيچ پايه اي هم نيست كه مثلا برويم همين تركمنستان بغل دستمان. مي گويند گران تمام نمي شود. دلم هواي كربلا رفتن هم دارد اما مي ترسم. اين همه بمب و خون و انفجار. مي ترسم منفجر شوم و خدا هم هيچ حالي بابت مردن در ان جا برايم منظور نكند. تازه  بابت عدم استفاده از عقل خداد محاكمه شوم كه چرا اصلا رفته ام جايي كه اين همه خطر مرگ داشته است. مي شود اش نخورده و دهاني كه به قيمت مرگ سوخته است. گاهي دلم براي سواحل مديترانه بيروت تنگ مي شود كه يك بار رفته ام.

داشتم مي گفتم كه گذران ايام پيش از عيد و خود عيد چقدر عجيب و غريب است. حس مسخره اي هم در كشور ما غالب شده كه از اول اسفند مي شود شب عيد و تا اخر فروردين هم عيد محسوب مي شود. كسي دل به كار نمي دهد و همه حواله مي دهند كه بزار اين شب عيدي تمام شود و منظورشان دقيقا دو ماه است!!! بعد هم تعارفات و روبوسي و مهمان بازي و از اين جور كارها كه گاهي به هجو نزديك مي شود.باورتان مي شود بعضي مي خواهند امسال تا سه و چهار صبح بيدار بنشينند كه چي؟ سال تحويل بيدار باشند. خيلي هم جدي مي ترسند كه اگر خواب باشند ، تا اخر سال تازه خواب مي مانند. اصلا فرق لحظه سال تحويل با قبل و بعدش چيست؟ ادم انتظار يك فرقي دارد و بعد به دليل عدم چنين اتفاقي احساس ضايع شدن مي كند. سفره هفت سين هم كه ديگر حوصله غريبي مي طلبد. ادا در اوردن اين كه ما ادم هاي شادي هستيم هم از ان كارهاست كه اين جور موقع ها باب مي شود. خدا نكند افكار فلسفه حيات هم در ان لحظه به كله ادم هجوم بياورد. مثل نزديك تر شدن به پايان و ...... اگر فكر مي كنيد كه من افسردگي ماژور و مينور و فصلي و اين جور چيزها دارم، كاملا در اشتباهيد. فقط يك كم غصه مي خورم كه چرا خودمان را با دست خودمان سر كار گذاشته ايم.

 با اين حال اگر كسي ديد كه من سال تحويل بيدارم و روبروي دريا ايستاده ام به حساب نقض غرض نگذارد. يك حس شخصي ميان من و درياست و هيچ ربطي به سال نو ندارد!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |