تبليغاتX
تخته خاکستری - زنی کنار سفره ی هفت سین

 

 

 

 

>>>واگويه اي در باره زني كنار سفره هفت سين

***يك دقيقه تا رويا

 

مصطفي جلالي فخر

 

 

چند ساعت بيش تر به سال تحويل نمانده.يك جا بند نمي شود و مدام مشغول كاري ست.اولين بار است كه در چنين لحظه هايي اين قدر ارام است. حس مي كند ارام است. اصلا نمي خواهد به گذشته فكر كند و خلسه تنهايي اش را خراب كند. نمي خواهد ياد ان سال هاي سختي بيفتد كه پاي سفره هفت سين دو نفره شان لبخند مي زد. لبخند مي ديد. خاطرات كتاب روزهاي اول عشق را
مي خواندند و اخرش هم قول مسخره هميشگي

   + امسال ديگه بزار كنار اين لعنتي رو

× باشه غزل. قول مردونه. تا پاييز مي شم رضاي ده سال پيش. دوباره مي ريم زير بارون

 

و باز معصوميت چشمان زن كه انگار دنبال لالايي مي گشت. مي دانست كه رضا باز هم
 نمي تواند اما باز با دستان خسته اش شمع رنگي كوچكي برمي داشت تا در اتاقك چوبي دلش روشن كند.سال هاست كه اين بازي اميدواري را مو به مو اجرا مي كند.
هر روز صبح غربت شهر بود كه رفتن غزل را به ان اداره لعنتي تماشا مي كرد و حقوق ماهانه اي كه لب طاقچه مي گذاشت. رضا تشكر مي كرد و همه مردانگي اش اين بود كه هنوز تزريقي نشده است. يك بار حساب كرده بود كه دقيقا 3254 روز است كه پاي مردي ايستاده است كه هيچ سايه اي ندارد. ان هم در شهري كه افتابش همه زنانه گي اش را مي سوزاند.....و گاهي همه دارايي اش يك اسكناس مچاله پانصد توماني مي شد.
تاوان سركشي اش قهر مادرش بود كه عمر ده ساله داشت. همه مي گفتند كه پدرش از غصه غزل مرد. زخم زبان هاي مادر رضا هم كه مرهم هميشگي بود....و او به اين سفره هاي هفت سين دو نفره عادت داشت. ماه هاي اخر بود كه خانم سيمين به غزل پيله كرده بود. مدام تلخي مي كرد كه دست از سر پسر من بردار

 

+ اگه تو نباشي همه جوره خرجش مي كنم. مي برشم المان تركش مي دم....اگه تو نباشي

 

و غزل كه ديگر در چشمان مردش بهانه اي براي ماندن پيدا نمي كرد همه چيزش را بخشيد و با كوله بار خستگي اش پر كشيد. داغي شهر غمزده هم از خجالت روزانه اش خلاص شد. غزل رها شد و حالا در خانه كوچكي در تهران جشن تنهايي گرفته است. ماه هاست كه اجاره مي دهد و
 مي كوشد تا بعضي كاشي هاي كلبه زن بودنش را ترميم كند. همين ديروز بود كه مثل دخترهاي چهارده ساله در خيابان هاي شلوغ اطراف خانه اش گشت و گشت تا بالاخره تكه هاي چهل تكه هفت سين اش را پيدا كرد. كلي هم گشته بود تا يك ماهي قرمز شنگول و تپل پيدا كند كه دم بلند و پهن داشته باشد. تنگ قديمي را با خودش اورده بود و دوست داشت ماهي با كهنه گي تنگ اش دوست شود.
حالا روبروي اينه نشسته است و مثل هميشه موهاي بلند و لخت طلايي اش را مي بافد. در هيچ عكسي پاي سفره هفت سين موهايش افشان نيست. از كودكي اش تا همين حالا كه سي و چند ساله گي را رد كرده است .  يادش هست يك بار از كسي شنيده بود كه با اين موهاي بافته مثل شاهزاده هاي قرن نوزدهمي مي شود. از توي اينه روبرو هر از گاهي به سفره و ماهي قرمزش نگاه
 مي كرد كه كنج تنگ جا خوش كرده بود. گاهي دلش مي خواست كه تنها نبود و كسي دستش را مي گرفت اما دوباره كابوس همه سال هاي دوتايي بودن به صورتش        مي خورد.
همين جوري بيخودي و بي دليل ياد بچه شان افتاد كه هيچ وقت به لذت اولين تنفس نرسيد. ماماي چاق و چركي كه در ان زيرزمين نمور به جانش افتاده بود. يك جوري به او گفته بود "دختر بود " كه انگار " بهتر كه انداختيش". همه اش تقصير رضا بود كه در روزهاي خماري و نعشگي وقتي براي پدرشدن نداشت. رنجوري روح غزل هم توان تكان دادن گهواره غزلكي ديگر را نداشت. شايد اگر زنده مي ماند الان هفت ساله بود و كمك مامان غزل مي كرد تا سفره را بچيند و تنها نباشد.
ساعت هشت شب است و كمتر از دو ساعت ديگر به تحويل سال مانده. يك جوري از جلوي اينه بلند مي شود كه انگار از مكالمه اي مي گريزد. موهاي دم اسبي اش را تكان مي دهد و الكي ذوق مي كند و مي خندد. بي ان كه جلوي اينه باشد مطمئن است كه زيباتر شده است. مي رود و دوربيني را كه تازه خريده روي سه پايه سوار مي كند. مي گذارد بالاي سفره. ان طرف هم متكاي كوچك نارنجي اش را مي گذارد. تصميم دارد سال كه تحويل شد دراز بكشد كنار سفره و دستش را زير چانه اش بگذارد و عكس بگيرد. تنهاي تنهاي تنها.
مدام حواسش پيش ماهي ست كه حالا كز كرده و خوابش برده است:" وقتي توي اون تشت پر از ماهي بود يك جا بند نمي شد پدر سوخته. نكنه دلتنگ جفتش باشه؟ چرا هيچ تكوني نمي خوره؟
  پس موقع سال تحويل چي؟" اين حرف ها را غزل با خودش مي گويد و گاهي انگار به كسي    مي گويد. برايش مهم است. يك جور قرار شخصي با خودش و با سرنوشت.
دوباره مي رود و جلوي اينه دور طلايي مي نشيند تا خودش را براي هيچ مردي زيباتر كند. خيلي ذوق داشت تا رنگ تازه ماتيكي را كه تازه كشف كرده بود به اينه نشان دهد. اين جور موقع ها ياد مادربزرگ مي افتاد كه موقع پيري هم دست از سر ماتيك و سرخاب برنداشت. همون بود كه اسم ماتيك را در دهان بقيه انداخت. ياد خواب ديشب افتاد. رويايي كه با وضوح تمام در ذهن اش جا خوش كرده است. دو سه شب ديگر هم شبيه اش را در شيريني خوابش ديده بود:يك مرد ميانسال مهربان. شانه به شانه اش. كنار دريا و ......يك نگاه عاشق كه در جام چشمان غزل ريخته مي شد. حالا مطمئن است كه قصد انكار انتظارش را براي تعبير اين رويا ندارد. مگر مي شود از ميل چشيدن عاشقانه گي نگاه ان مرد گذشت؟ حتي دريا هم شبيه دريا هاي واقعي نبود. نه اب هاي شمال و نه خليج جنوب كه اين همه سال كنارش زندگي كرده بود
يعني قرار است ان مرد بيايد؟ شايد مهرباني ان چشم ها پاداش ان سال هاي رنج باشد. شايد مي ايد. غزل روزها دنبال يك نشانه تعبير بود يا راهي براي پيش بيني شب هايي كه قرار است بيايد. چقدر به خدا التماس كرد كه يك جوري به او بفهماند. اصلا اميدوار باشد يا اين روياي چند باره ،خواب ديدن ساده يك زن ساده است؟

 يك بار دست به ديوان حافظ برد تا از شعري به راهي برسد اما ان قدر در پيچيدگي هاي شعر گم شد كه چيزي دستش را نگرفت.......و بالاخره همين چند روز پيش در يك حالت كاملا معمولي به يك قرارداد رسيد. با خوابش قرار گذاشت كه اگر ماهي سفره هفت سين با شنيدن صداي توپ سال تازه ، چرخي زد، رقصي كرد يا حتي چشمكي،  اين نشانه اي باشد براي من كه همين امسال مرد رويايي ام مي ايد. خودش مي دانست كه مرد رويايي هيچ زني نمي ايد منظورش همان مردي بود كه در خواب هايش ديده بود.
ماهي قرمز هم لج كرده بود و زل زده بود به دلواپسي چشم هاي منتظر غزل. غزلي كه داشت خودش را اماده مي كرد تا اگر در ثانيه تحويل جنب و جوشي نثار تنگ نشد خانه اميدش خراب نشود.....با اين حال انگار كسي از دل اينه به او نويد مي داد كه ماهي قصد دارد شگفت زده اش كند. الان ساكت است اما وقت اش كه برسد همان كاري را مي كند كه مرد ميانسال از او خواسته است. غزل مي خواهد رويايش بي تمنا به بار بنشيند پس دليلي نمي ديد كه از ماهي خواهش كند يا احيانا خرده ناني برايش بريزد. او دنبال يك نشانه صريح بود و اين كوچولوي قرمز پيامبرزيباترين سفره هفت سين همه عمر اوست. خدا كند پيام زيبايي داشته باشد....اما نه! خيلي هم نبايد اميدوار بود. اين همه سال بازي اميد باخته را كه نبايد از ياد برده باشد.
لحظه سال تحويل را حفظ است و چون علاقه اي به تلويزيون ندارد روشن اش نمي كند. دليلش را نمي داند اما دوباره موقع ان لحظه را با خودش زمزمه مي كند:ساعت 21 و 55 دقيقه و 35 ثانيه و بعد هم مثل چند بار قبل به ساعت ديواري نقره گون اتاق نگاه مي كند. كم تر از پانزده دقيقه مانده. هيچ اصراري ندارد كه تالاپ تالاپ قلبش را نشنيده بگيرد. حتي جوري به ماهي نگاه
 
مي كند كه دلواپسي و انتظار و التماس چشمانش ديده شود. اين طناز قرمز هم كه حسابي پادشاهي مي كند.
در همين لحظه است كه صداي زنگ بلبلي خانه را مي شنود. دلش هري مي ريزد پايين . در شهري كه هيچ فك و فاميلي ندارد و حتي دوستي كه خانه اش را بلد باشد. اين موقع سال.....قدرت حركت از او سلب شده است. همه فكرش پيش همان مرد ميانسالي ست كه پنجاه ساله به نظر     مي رسيد. نكند او هم خواب غزل را ديده و دستي از اسمان ان ها را به رسانده است؟ بار دوم كه صداي زنگ را مي شنود دلش بي تاب مرد مي شود و با همه شرم شرقي اش مي رود تا در را باز كند. روسري نارنجي اويزان را روي سرش مي اندازد و در را ان قدر كم بازمي كند تا فقط چشم ها توان ديدن هم را داشته باشند:" خاله غزل! مي شه بيام پيشت؟" اين صداي دختر هفت ساله اپارتمان ديوار به ديوار بغلي ست. اسمش نازلي ست و هر وقت پدر و مادرش دعوا راه مي اندازند از خانه شان بيرون مي زند و سراغ او مي ايد. غزل هم مثل هميشه مي خندد و همه ي در را باز مي كند:" چرا نمي شه گلي؟ بدو بيا بغل خاله" او خوب مي داند كه اول بايد اشك هاي نازلي را پاك كند و بعد دلداري اش بدهد كه" مامان بابا زودي اشتي مي كنن. غصه نخور." دارد اين كارها را مي كند كه ساعت ديواري اتاق دست مي گذارد روي شانه غزل كه حواسش باشد فقط هشت دقيقه ديگر تا سال نو باقي مانده است. نكند رقص ماهي را نبيند

+ بدو بيا بريم پيش هفت سين. بايد دعا كنيم خانم كوچولو

×يعني مي شه مامان بابام تو سال جديد دعوا نكنن؟

+ چرا نمي شه؟ بايد دعا كنيم. اگر هم نشه من و تو كه با هم دوستيم

× از كجا بفهم مي شه؟

+ به اين ماهي نيگا كن. اگه موقع سال تحويل چرخي زد، رقصي كرد يا حتي چشمكي

× اون وقت مي شه؟

+اره!

 

غزل هنوز هم با راديو ميانه بهتري دارد. اصلا هم كاري به اين حرف ها ندارد كه پيرزن ها راديو گوش مي كنند. راديوي كوچك اش را روشن مي كند و كنار هفت سين مي گذارد. خودش مي نشيند روبروي دوربين و ماهي قرمز كوچولويي كه هنوز لم داده است. نازلي هم سرش را مي گذارد روي شانه خاله غزل و به تنگ ماهي نگاه مي كند. مجري راديو كه سعي مي كند با هيجان بيش تري حرف بزند دقيقه شماري را اغاز كرده است:                         " تنها يك دقيقه مانده تا اغاز سال 1385......"

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |