
الان چند روز است که بی جهت گمان می کنم که اولین نوشته سال تازه باید ویژگی خاصی داشته باشد. موضوع خاصی هم ندارم و دست دست می کنم. خب من که مدافع عادی بودن لحظه سال تحویل هستم ، طبیعتا نباید دچار چنین مشکلی شوم. پس سال تازه تان مبارک باشد. متنی نوشته بودم که در جواب تبریک دوستان می فرستادم. برای شما هم می نویسم: سال تازه تان پر از ترانه و دریا باد و دریای ارزوهای تان در کنار ساحل ارامش. سربلند باشید. جلالی فخر.
گفته بودم که از ۲۷ اسفند تا اول فروردین در کنار دریا هستیم. شاید بد نباشد که بدانید بر من چه گذشت.یک شنبه شب (۲۷ اسفند) رسیدیم و پس از شام و اندکی تماشای دریا بود که حس کردم حالم رو به راه نیست. اخر شب بود که دل پیچه و درد شدید شکم و سر و چشم و بعضی چیزهای دیگر که نمی شود نوشت شروع شد. چشمتان روز بد نبیند.سی و هشت ساعت تمام در بستر افتادم و جز نصف لیوان چای هیچ چیز نتوانستم بخورم. سه شنبه بود که راه افتادم. برای کاری از مجتمع خارج شدیم و در بازگشت بود که سپر ماشینم به زنجیر ورودی گیر کرد و گل گیر شکست و افتاد!!! (شب عید و ضد حال!) سپری که امکان بردنش به تهران نبود و باید در همین شهر درست می کردیم. باید تا فردا صبر می کردیم که البته روز اول سال هم بود.
فرصتی بود تا به ساحل دریا بروم و چند ساعتی با دریا محشور شوم.رفتم و تنها روبروی موج و نسیم نشستم. حس غریبی دارم در چنین حالتی و عجیب خدا را حس می کنم . خیلی باهاش درد دل می کنم و دعا می کنم. چند ساعت مانده تا سال تازه و بخواهی نخواهی حس خاصی دارد ( یعنی دارم خودم را نقض می کنم؟!) ویژگی دوم این بود که سیگار را ترک کرده ام و فکر کن روبروی دریا باشی و سیگار نکشی ـ و البته همچنان نکشیدم. فردا چهارم فروردین ساعت ۲۰ و ۳۰ دقیقه که بشود، دقیقا پنج ماه است که لب به این لعنتی نزده ام.بگذریم.
حس خوبی بود و خیلی با خدا حرف زدم و خواهش کردم. نیایش دلچسپی بود اما جواز گفتن اش را از دلم نگرفتم. از جمله التماس از خدا بود که .....بگذریم! قرار شد نگویم. دعاهای خوبی بود . شما هم دعا کنید که مستجاب بشه. سال هاست که گمان می کنم قصر بزرگی ته ته دریا دارم ، پر از پری دریایی و ماهی رنگارنگ و خیلی چیزهای دیگر. قرار است پس از مرگم ، روحم به ان قصر برود ( مگر همه روح ها باید به اسمان بروند ).
مناجاتم دو ساعتی طول کشید و در برابر این نسیم سرد بی حس شده بودم. چیزی شبیه مراقبه. رفتم تا دوباره نزدیک سال تحویل برگردم. اما تا دو بامداد بیش تر نتوانستم مقاومت کنم و همگی خوابمان برد. صبح که بیدار شدیم سال عوض شده بود و سفره هفت سینی هم در کار نبود. به همین سادگی.
روز اول سال رفتم شهر و در میان انبوه مغازه های بسته دنبال سپرسازی گشتیم. باید درست می کردیم اش. بالاخره با کمک برادرم توانستیم رو به راهش کنیم.عصر بود که به سمت تهران برگشتیم و شب شد که در پیچ و خم تاریک هراز بودیم و برف و بوران و سرما هم بیداد می کرد. در همین لحظه بود که ماشین در چاله عمیقی افتاد و لاستیک ترکید. ما در ارتفاعات و ظلمات مطلق. چاره ای جز تعویض لاستیک نبود. در اولین جای ممکن نگه داشتم. صندوق عقب پر از اثاث را خالی کردیم و در حالی که پایم تا مچ در گل فرو رفته بود در تاریکی زاپاس را جایگزین کردم. پس از این یک ساعت طاقت فرسا بود که گل خالی شده بودم و احساس می کردم تصادفا زنده ام. حدس بزنید شب که به خانه رسیدیم چه حالی داشتم. خوبی دنیا این است که همه چیز خاطره می شود. خیلی زود. پس چه دلیلی دارد که من غصه هشتاد هزار تومانی را بخورم که مجبورم بابت خرید یک حلقه لاستیک بپردازم.
مهم این است که پانزدهم همین ماه دوباره می رویم سفر. مشهد......و زیارت.