تبليغاتX
تخته خاکستری - کمی مناجات

من  گاهي در تجسم خود گم مي شوم

و مثل يك بچه گنجشك

دلم از ته  خود عبور مي كند

مي لرزد

و حتي بهانه ي بهار هم ارام اش نمي كند

در به در يك تكه اينه مي شوم

و يك جرعه اب بي دغدغه

و يك لحظه

فقط يك لحظه

نترسيدن از هزار ترس ممكن

و اضطراب دارم

در حدس و گمان دستوراتي كه به فرشتگانش مي دهد

و من را شنيدن

يا نشنيدن

در برابر  یک دريا

که گاهي با او قرار مي گذارم

نكند قالم بگذارد

و حشر شبانه ام را ناديده بگيرد

و دلش به رحم نيفتد

كه پس از چهل شب

ارامشي از جنس اينه نصيب نكند

خودش مي داند كه

دلم لك زده براي يك جرعه اب

نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |