
من گاهي در تجسم خود گم مي شوم
و مثل يك بچه گنجشك
دلم از ته خود عبور مي كند
مي لرزد
و حتي بهانه ي بهار هم ارام اش نمي كند
در به در يك تكه اينه مي شوم
و يك جرعه اب بي دغدغه
و يك لحظه
فقط يك لحظه
نترسيدن از هزار ترس ممكن
و اضطراب دارم
در حدس و گمان دستوراتي كه به فرشتگانش مي دهد
و من را شنيدن
يا نشنيدن
در برابر یک دريا
که گاهي با او قرار مي گذارم
نكند قالم بگذارد
و حشر شبانه ام را ناديده بگيرد
و دلش به رحم نيفتد
كه پس از چهل شب
ارامشي از جنس اينه نصيب نكند
خودش مي داند كه
دلم لك زده براي يك جرعه اب