تبليغاتX
تخته خاکستری - کمی پراکنده نویسی حاد!

1) كمي پراكنده گويي را به حساب هذيان روح نگذاريم. مي شود گاهي اين گونه نوشت و اصلا كاري نداشت كه مطلب قبلي را همين ديروز نوشتم. يكي دو روز است كه حالم متفاوت از بقيه روزها دلگير است و بي جهت در حال ناديده انگاري اش هستم. مي دانم به چه دليلي ست اما نمي توانم به هيچ كس بگويم.. ادم گاهي هاج و واج      مي ماند از بازي روزگار و اين كه گاهي چقدر بازي اش غصه دار و مضطرب است.. فكر كن چقدر تنها مي شوي وقتي اسمان بي معرفت مي شود و تو اصلا نمي تواني با اين همه باران حس باراني داشته باشي.. يك سوال و جواب هايي ست كه بايد از خود خود خدا پرسيد.بعضي وقت ها علمك علامت تعجب زمانه بر فرق سر ادم فرو    مي ايد. خوبي ايمان اين است كه گاهي مي شود همه چيز يك چيز را به خدا سپرد.

 

2) امروز دشوارترين نامه زندگي ام را براي بهترين دوستم نوشتم تا خبر خيلي تلخي را به او بگويم. مجبور بودم و تا جايي كه شد صبر كردم. دوستي كه هزاران كيلومتر دور است و تنها. دارم از دلشوره هلاك مي شوم كه اين رفيق بيست ساله چه مي كند اكنون.يكي دو روز است كه بر سر گفتن يا نگفتن اش با خودم كلنجار مي روم . مي توانيد تصور كنيد كه چه موقعيت دشواري ست؟!

 

3) الان تنها اتفاق مثبت امروزم نسيم خنك بهاري ست كه از پنجره روبرو نثار صورتم مي شود . خوب است اما تاثيري بر  دلهره درونم  ندارد. چرا؟

 

4) قرار است براي شماره فوق العاده بهار مجله فيلم ، با كمك دوست روان پزشكم پرونده اي درست كنيم به نام سينما و روان  كه البته شامل روان پزشكي و روان شناسي ست . فرصت كمي هم داريم. اگر كسي پيشنهادي براي پرباري دارد بسم الله.

 

5) مزخرف ترين بخش خلقت براي من دندان پزشكي ست و تا امانم بريده نشود به اين مكان چندش اور مراجعه نمي كنم. با يك مشت دندان پزشك و دستياران شان كه همه - باور كنيد همه - بداخلاق و بي سواد و پولكي و مزخرف هستند. كاش مي شد در قانون طبيعت ، خدا دندان را تا اخر عمري مي كرد و اين جماعت را ضايع مي فرمود. حالا فكر كنيد از صبح تا حالا دندانم در حال درد پيشرونده است. ان هم در تعطيلات. من كه به اين راحتي تسليم نمي شوم. سابقه يك روز 37 عدد قرص مسكن و عدم مراجعه به اين مكان عذاب اور را هم در كارنامه دارم. " به تو هم ميگن پزشك؟!" اين جمله را كي گفت؟ خب چه ربطي دارد؟ متنفرم از دندان پزشكي. زوره؟

 

6) قرار بود برويم مشهد. ان قدر دلگير و كم توان شدم ناگهان..... كه ديدم اصلا حوصله دو هزار كيلومتر رانندگي را ندارم . امروز لغوش كردم. امام رضا كه مي داند حالم چه جوري ست. پس همين سلام و عليك خشك و خالي ما را از راه دور مي پذيرد . اصلا يك نفر به من حالي كنه كه براي ارتباط قلبي – معنوي  چه ضرورتي به كاهش مسافت هست.

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |