
می خواهم برخی جملات یکی از سه کتابی که این روزها می خوانم شان را با هم بخوانیم. گرگ بیابان را هرمان هسه نوشته است و در جایی از ان ، از زبان فکر هاری هالر برایمان می نویسد:
....پاهایم خیس بود و سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، با وجود این منتظر ماندم. اما هیچ خبری نشد. همان طور که منتظر بودم و در این فکر که ان حروف چگونه شبح وار و زیبا بر روی دیوار خیس و براق و سیاه اسفالت رقصیده بودند، قسمتی از افکار قبلی در خاطرم زنده شدند. انگار به ان راه زرین خدایی شباهت داشت که چون این حروف ناگهان محو می شد و پیدا کردنش ممکن نبود.
با این که داشتم از سرما یخ می زدم به رفتن ادامه دادم، راه زرین رویاهایم را دنبال کردم، اشتیاقی بی حد برای رسیدن به ان دری داشتم که به تماشاخانه جادو باز می شد، همان تماشاخانه ای که فقط برای دیوانگان بود.