تبليغاتX
تخته خاکستری - عشق/بختک!

ديروز غروب بود كه با دوست عزيزي صحبت عشق پيش امد و اين كه اساسا مي توان به تعريفي در باره ي ان رسيد يا نه؟. خيلي حرف زديم و البته قابل پيش بيني ست كه  نمي توان به اشتراكي دست يافت. خواستم به اين جا برسم كه خدا خود گفته كه بخشي از خود را در وجود ما دميده كه روح نام دارد. از اين منظر ما بخشي كوچك از كمال مطلقيم و در پي انيم . خد از جنس عشق است و ما در عشق دنبال همجواري خداييم . اين كه چه جذبه ذاتي مي تواند بسترساز خلق عشق باشد و به كجا بايد رسيد كه شايسته ي چنين عنواني باشد ، بحث پيچيده و بي فرجامي ست . هر كسي مي تواند با دلايلي ثابت كند كه رابطه اي عشق هست يا نيست...در عين حالي كه نيست يا هست. كم كم به اين جا رسيديم كه عشق يك حس دروني غيرقابل توصيف است ، چيزي از جنس خدايي كه در دل هر ادمي حضور دارد.

ادامه ي اين بحث مي توانست به مفاهيم عرفاني غني و جالبي برسد كه نمي دانم از كجا و توسط كدام يك از ما به اسيب شناسي عشق هاي ايراني رسيديم . كه ميان جنس هاي مخالف ايجاد مي شود و البته منظورمان  " ادعاي عشق " است كه يكي يا هر دو مدعي انند. چون مبنا و نشانه و تعريفي هم وجود ندارد ، معيار شفافي هم براي رد و اثبات نيست . هر دو در اين نظر مشترك بوديم كه بسياري  عشق ها ، نوعي خودخواهي بيمارگونه اند كه بر مبناي تصور ذهني از معشوق ساخته مي شوند. ريشه اغلب ان ها حفره اي خالي در ذهن  و روح است كه بالاخره براي پر شدن بر شانه كسي نشسته مي شود . بعد هم ان چه كه اصرار داريم عشق است ، مثل يك پيچك چسبنده دور معشوق مي پيچانيم و خودخواهانه از اسارت او لذت مي بريم. محبت مان و خيلي چيزهاي ديگر شبيه محبت را بر سرش اوار مي كنيم . مثل كوري كه براي ثواب و به زور از خيابان رد مي كنيم.

اين عشق حقيقي نيست. عشق ذاتا رها و غني ست. عاشق حقيقي در پي لذت معشوق است نه تصاحب او . بي توقع . همه اين روابط بيمارگونه وازاردهنده كه خيلي ها به زور عشق مي نامند ، نوعي كاسب كاري حسي ست. ما احساس خرج مي كنيم كه چيزي بخريم ، كه اين چيز مي تواند حتي احساس باشد....اما به هر حال معامله اي در جريان است كه از جنس عشق نيست. چطور مي شود حسي كه ذاتا مثبت و خدايي ست به مصالح و نتايجي متضاد خودش برسد ، مثلا ازار و دروغ و خشم و تملك و دشنام و توقع و توهين و تحقير و......عشق يعني فنا. از خود گذشتن . ارام بودن با رهايي معشوق .كاسبكاري يعني مكلف كردن و موظف كردن كسي كه مدعي هستيم عاشق اوييم ، به حس و گفتار و رفتاري كه ما دوست داريم . باز هم به غلط گمان مي كنيم كه بايد انقدر به او بچسبيم و ابراز علاقه كنيم و گير بدهيم و متوقع باشيم كه معشوق را خفه كنيم . بعد هم دنبال مدالي باشيم كه از ليلي يا مجنون بر سينه مان اويخته بشود. دنبال شرط گذاري براي او هستيم و برايش نسخه مي پيچيم كه چه بكند يا نكند كه لياقت عشق ما را داشته باشد.

خداييش دور و بر خودمان را نگاه كنيم. ببينيد مدعيان عشق چه پرشمارند و عشق چه كمياب . عاشقي عاشق است كه از ازادي پرواز معشوق لذت ببرد. فكر كنم اين اخرين نتيجه مشتركي بود كه در مباحثه دلچسب ديشبم با ان دوست عزيز حاصل شد. اگر كسي چنين عشقي مي شناسد ما را خبر كند.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |