امروز مادر میانسالم برای اولین بار راهی کعبه شد. حس غریب و زیبایی از معنویت و اشک داشت. خیلی اهل خداست و من ایمان و اعتقادم را مدیون او هستم....و اشکارترین مکالمه مستقیم خدا را با خودم. گمانه ی من این است که خدا گاهی با بندگانش مستقیم حرف می زند و نشانه ای نشانشان می دهد. شاید چیزی شبیه حجت در روزگاری که دیگر پیامبری نمی اید با مشتی اعجاز.
می خواهم برایتان تعریف کنم. تازه وارد سال چهارم دبیرستان شده بودم. به مادرم گفتم که نذر کن من پزشکی تهران قبول شوم. گفت از چهارده معصوم خواسته ام که رتبه ات چهارده شود. گفتم بگو دو رقمی. کفایت می کنه. اصرار بر یک عدد نداشته باش که نشود. ایشان گفتند : لطف ائمه که نشد نداره پسر .در طول سال که من اضطراب داشتم ، او ارام بود و بر سجاده ی سپید نیایش اش. کنکور را با ذکری که او نثار چشمانم کرد گذراندم. روز گرفتن کارنامه بود . داشتم می مردم از دلشوره . مادر ارام بود و تسبیح می انداخت. کارنامه ام را که گرفتم و رتبه ام را دیدم ، چشمانم سیاهی رفت . پس افتادم : چهارده.
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |
