
این خوش شانسی من است که هم اتاقیام، همکارم و همسفرم که احتمالا یک دوست هم محسوب میشود یک لب تاپ هم با خودش آورده است. صدای موج دریا آنقدر دعوت کننده است که همهی اشتیاق اکنون من لمس شبانهی دریاست. لپ تاپاش را قرض میگیرم تا این نوشته همهی تازگی همحضوری آبها را داشته باشد.
حتم دارم که شما هم مثل الان من صدای موج را میشنوید. تا چشم کار میکند تاریکی است و این چراغ کوچک ساحلی تنها میتواند نشانتان دهد که این صداها در دل موجها خلق شدهاند. شاید رفاقت من و دریاست که در تاریکیاش هم هزار شکوه بودن پیداست و دلچسبی معاشقه با رازناکیاش را میتوان با امنترین گوشهی خیال تجربه کرد. انگار خدا در زمینیترین حضورش تا حد همآغوشی آدم نزدیک شدهاست. چه اهمیتی دارد که من آن قایق چوبی را نمیبینم ولی مطمئنام که هست و چه بسا یک پری مهربان دریایی در کنارهاش لم داده باشد...نگاه کنید! نگفتم یک قایق چوبی هست؟ دارد از دل تاریکی به سوی من میآید و اگر اشتباه نکنم یک نفر دارد برایم دست تکان میدهد؛ دعوتی در کار است انگار. من باید چند ساعتی در بیکرانگی شبانهی دریا گم شوم... با من نمیآیید؟...من اکنون در آستانهی یک عزیمتام، چیزی از جنس همانی که در هفت سالگیام خلق شد. اکنون فروغ هم با من است...و شعرش:
آه ای هفت سالگی
ای لحظهی شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت
در انبوهی از جنون و جهالت رفت
* اکنون قایق به ساحل رسیده است. من باید بروم...