تبليغاتX
تخته خاکستری - یک قایق چوبی

برای دیدن تصویر بزرگ کلیک کنید.

 

این خوش شانسی من است که هم اتاقی­ام، هم­کارم و هم­سفرم که احتمالا یک دوست هم محسوب می­شود یک لب تاپ هم با خودش آورده است. صدای موج دریا آنقدر دعوت کننده است که همه­ی اشتیاق اکنون من لمس شبانه­ی دریاست. لپ تاپ­اش را قرض می­گیرم تا این نوشته همه­ی تازگی هم­حضوری آب­ها را داشته باشد.

حتم دارم که شما هم مثل الان من صدای موج را می­شنوید. تا چشم کار می­کند تاریکی است و این چراغ کوچک ساحلی تنها می­تواند نشان­تان دهد که این صداها در دل موج­ها خلق شده­اند. شاید رفاقت من و دریاست که در تاریکی­اش هم هزار شکوه بودن پیداست و دل­چسبی معاشقه با رازناکی­اش را می­توان با امن­ترین گوشه­ی خیال تجربه کرد. انگار خدا در زمینی­ترین حضورش تا حد هم­آغوشی آدم نزدیک شده­است. چه اهمیتی دارد که من آن قایق چوبی را نمی­بینم ولی مطمئن­ام که هست و چه بسا یک پری مهربان دریایی در کناره­اش لم داده باشد...نگاه کنید! نگفتم یک قایق چوبی هست؟ دارد از دل تاریکی به سوی من می­آید و اگر اشتباه نکنم یک نفر دارد برایم دست تکان می­دهد؛ دعوتی در کار است انگار. من باید چند ساعتی در بی­کرانگی شبانه­ی دریا گم شوم... با من نمی­آیید؟...من اکنون در آستانه­ی یک عزیمت­ام، چیزی از جنس همانی که در هفت سالگی­ام خلق شد. اکنون فروغ هم با من است...و شعرش:

آه ای هفت سالگی

ای لحظه­ی شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت

در انبوهی از جنون و جهالت رفت

 

* اکنون قایق به ساحل رسیده است. من باید بروم...

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |