

این روزها ، در خلسه ی غریب غمگینی یک غربتم. انگار . از آن لحظه هایی که به درونی ترین بخش خویش پناهنده می شویم . کز می کنیم . مچاله می شویم . یکی از همان حجره های کم حجم و کم هوا که ته ذهن و دل همه ی ما هست. مثل صندوقچه های کوچک کودکی .همکلامی جز خدا نیست . حتی می شود زل زد در مهربانی چشمانش ....و پرسید. رازناکی چرایی روز و شب ها است که پیچک وار می پیچد و در انتظار چشمان آدم ریشه می کند. اکنون می توانم نمای درشت چشم را تماشا کنم. این روزها همه ی سیماچه ها را کنار می گذاری. عریانی صورت . می توان در استانه ی انهدام بود . رنج و سرمستی این روزها ، به اندازه لمس سرشاری تو خوشبخت است.خوبی این حجره این است که به ابعاد یک سجاده مجال می دهد.می توان چونان رسول ، نماز شکایت خواند....و ناسپاس نبود .نمازگزاران شکایت زود می میرند. آدم پر از میل چنگ زدن به عرش می شود. و گیج می شود در میان این همه رنگ فرش. غربت این لحظه ها در این است که تو افسرده نیستی ، یا مضطرب ، یا روان پریش ، یا کم ایمان......تو غمگینی و مومن.مجبوری که چاله ای در خاک اشتیاق ات حفر کنی.نه برای دفن خودت که هنوز هستی ، برای خاک سپاری ناگفته ها. اکنون سنگینی عبور زمان را در خود حس می کنی...و دلت به اندازه همه ی کودکی ات تنگ می شود و قامت می بندی.هزار و یک رکعت نماز شکایت. قربه الی الله.