تبليغاتX
تخته خاکستری - جریان سیال یک ذهن خسته از امروز یا دیروز!

 

 

چقدر دلم می خواست گاهی به خاطره نویسی روزانه ، مکالمه ای با خود و دنیای مجازی بر پا کنم. نمی شود. هزار جور ملاحظه و آینده بینی و احتیاط و .... که چونان پیرایه ای با آدم است و امکان پالایش آن نیست. سخت است . همیشه واقعیت خودش را تحمیل می کند ، گیرم که تو خیلی هم خیال پرداز و شاعر و خوش بین باشی. چشم به هم می زنی می بینی در خوابت هم نفوذ کرده و کابوسی به راه می اندازد که بیا و ببین. اگر می دانستید که امروز چه سخت گذشت بر من!.. اصلا چرا باید بدانید ؟ ولی فکر کنید چند میلیون ژول استرس در یک روز ، چه بلایی سر قلب و روح آدم در می آورد . دلمان خوش است سیگار را ترک کرده ایم . هر چقدر هم که آدم سرش در کوچکی لاک خودش باشد ، باز بخشی از گزنده گی این دنیای بی در و پیکر می اید و خراب می شود روی سرت.
فکر کنم الان دلم پر می کشد که نجوایی با خدا راه بیندازم . خب جواب اتهام ریاپردازی اسان نیست و اصلا بد است . یا در گریز از هجوم این همه گرفتاری طاقت فرسای امروز ( در یک روز!) به پریشان نویسی رو آورم که خیلی مزه می دهد....و چه بسا افتاده ام!...راستش یاد سوررئالیسم و جریان سیال ذهن و بونوئل و این جور چیزها افتادم . گمانم می توانم درکشان کنم که چرا قید نظم روایت را زده اند. فکر کنید چه لطفی داشت که می شد ناگهان ( بله ، ناگهان ) جامپ کات کنیم به کنار دریا . یا مثلا حرم حضرت معصومه . یا به ده سال پیش . یا یک بخش قابل سکونت کهکشان شیری. مهم این است که از این مکان و این لحظه بگریزی. یا یک خواب طولانی . یک سال. کما.
واقعا در حالی که در یک واقعیت تلخ متراکم، دچار کم هوایی شده اید، راهی بهتر از جریان سیال ذهن سراغ دارید؟ این رفیق ساکن فرنگ ما هم نمی اید تا لااقل چند روزی برویم یک جای دور. با رفقای مجازی هم که نمی شود سفر حقیقی بر پا کرد. امتحانات خرداد دانشگاه ها هم که منفجر بشو نیستند تا بشود دوستان دانشجو را به یک سفر کوتاه فراخواند. پس به من حق بدهید که با لحن سید مرتضی آوینی  بپرسم که " چه باید کرد؟ "...... و طبیعی ست که الان که نزدیک نیمه شب است ، کسی حوصله جواب دادن ندارد. به امید فردا و لطف خدا .

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |