
خیلی تصادفی به دیدار این عکس رسیدم. رمز و رازی دارد با خود . گمان می کنم که چند وقت پیش ، چنین لحظه ای را خواب دیده ام . آن سوی مه که الان پیدا نیست ، یک دریای کوچک و خلوت است که دریاچه نیست . با درختچه ها و علف های بلندی که در کناره اش روییده اند . انگار ته دنیاست . من در آن دریاچه شنا کرده ام . وچند روز بعد به گونه ای ناباورانه در فیلم بازگشت دیدمش . که تا به حال ندیده بودم . مواجهه با رویا .
حس این عکس چیست؟ غم . انتظار . امید. خلقت . راز . رویا .بی پایانی .خدا . تنهایی . آغاز . خلسه . بیداری ....... ؟ کدام بخش این عکس به چشم می اید ؟ پنج نیمکت خالی و منتظر؟....که چه بسا خیس هم هستند . یا مه رویایی دریا که راه چوبی را بی پایان کرده است؟ یا اصلا خواب یک دریا که این راه را به سوی خویش فرا خوانده است؟ یا سوسوی فانوس گونه ی نور که بالای تیرک های چوبی ست؟ و تا بی نهایت هستند و فقط شش تای شان پیداست ، به زحمت. یا آن مرد تنها که دیگر به شبحی می ماند و چند قدم تا بی نهایت فاصله دارد. چه بسا سیگار هم بکشد. شاید قصری دریایی در ته مه باشد و مرد خسته به آن سو می رود؟ اصلا شاید این پلی ست که به سوی آسمان بالا می رود و ما خیال می کنیم که اهل زمین است . و قرار است به بهشت برسد . چیزی شبیه خواب مرگ؟ و برای همین هم خودش را از چشم زمینی ما پنهان کرده.
نه! همه ی این عکس می تواند یک لحظه پرشور زندگی باشد . در همسایه گی نقاشی راز . و مرد هم جلوتر که رفت نفس عمیقی بکشد ، برای یکی از پرندگان ناپیدای دریایی دست تکان دهد....و بعد آرام آرام به سمت ما بیاید . نگاه مان کند و بنشیند روی یکی از همین نیمکت های چوبی خیس .