تبليغاتX
تخته خاکستری - غریب ترین عشق دنیا در بقالی محل

 

 

خیلی وقت است که این آقا داود خواهش کرده که آشنایشان را ببینم . یعنی او من را ببیند. آقا داود بقالی دارد. شما بگو سوپر مارکت . مینی سوپر. سوپر. مهم این است که بقالی ست هنوز. او می داند که من دستی در سینما دارم و بی جهت گمان می کند که شریفی نیایی هستم برای خودم. از حیث ارتباط با تمامی جنبنده هایی که در این حیطه وول می خورند. چند بارگفته که این آشنای شان که اسمش اکبر است ، کارمهمی با من دارد. فقط می داند که به فیلم و این چیزها مربوطه. من هم حدس می زنم که باز با یک عشق بازیگری طرف خواهم شد که می خواهد با توصیه ی من ، ستاره شود . دیگر سخنرانی تکراری ام را حفظم. سخت ترین بخش ماجرا این است که حالی شان کنی آدم مهمی نیستی و چنین توانی نداری.

خلاصه این که در یک بعدازظهر خردادی ، این ملاقات حیاتی در بقالی محل به وقوع پیوست . چه جوری اش خود خاطره ای مفصل است که در این مجال جا نمی گیرد. یک آقا پسر 24 ساله  که قیافه ای معمولی و سبزه داشت  - و احتمالا هنوز هم دارد. مودب. راننده آزانس . پدرش نگهبان یک مجتمع بزرگ آپارتمانی. تا دیپلم درس خوانده. جز دست فرمان کولاک ( به قول خودش ) کار دیگری هم بلد نیست . یک آلبوم بزرگ هم در دست دارد و به نظر مضطرب می آید.

خیلی طول کشید تا به عشقی اعتراف کند که مدت هاست شب و روزش را یکی کرده. و هیچ نمی بیند جز منظر معشوق. گفت که بی نهایت دوستش دارد و می خواهد هر جور شده با او ازدواج کند. حاضر است جان ناقابل را هم به جایش بریزد . شده به عدد ستاره های آسمان ، سکه تمام بهار در عقد نامه اش امضا می کند. حاضر است یک تنه جلوی همه ی خانواده بایستد . ......همین جور یک ریز داشت در وصف عشق و یار می گفت و من هم هاج و واج . نه ریش سفید محل بودم و نه قیافه ام به مدیر بنگاه "وصال" می خورد. خودم را هلاک کردم تا یک مکث چند صدم ثانیه ای بین حرف هایش ایجاد شود ، جهت تجدید هواگیری ، و من بپرسم که " خب چه کمکی از دست من بر می آید؟"

بله. حدس تان درست است . معشوق اکبر آقا ، یک بازیگر سینماست . من هم منتقد سینما. پس زنگ می زنم به خانم بازیگر و بساط عیش و وصال را برپا می کنیم. می شد حدس زد که احتمالا ....نه! بهتر است حدس نزنم. حالا کی هست؟ و چاشنی لبخند راهم اضافه کردم که یک وقت خیال نکند سوال من جنبه کاربردی دارد.

نه! این جا را نمی توانید حدس بزنید . تا قیام قیامت هم که بفرمایید ، درست نیست. من که شنیدم دچار بی واکنشی شدم . چیزی شبیه حالتی که حس انسان گیج می زند که اصلا چه موضعی به خود بگیرد. ......آنجلینا جولی.

و جوری گفت که ذره ای تردید در کلامش حس نمی شد. جوری رفتار کرد که من حق تعجب نداشته باشم . بلافاصله هم آلبوم پرورق همراهش را باز کرد تا از این همه عکس آنجلینا که جمع کرده ، شاهدی برای اثبات عشق آتشین خود دست و پا کند. خودش می گفت که یک لحظه هم نگاه ناپاک به معشوق نداشته و فقط و فقط قصدش ازدواج و تشکیل یک زندگی سالم است. جوابش در برابر حرف من که گفتم ایشان ازدواج کرده، خیره کننده بود . طبیعی بود که خبر داشت. بلافاصله حکم داد که آن مردهای اجنبی ( دقت کنید لطفا ، اجنبی! ) که لیاقت همسری خانم جولی را ندارند . باز دقت کنید که شوهر را جمع می بندد و از واژه ی مردها استفاده می کند. خب طلاق می گیرد و می آید ایران روی تخم چشم خودم. می رویم ماه عسل و همه گذشته اش تمام می شود.

بقیه ماجرا را در پست بعد تعریف می کنم . ولی خودتان را بگذارید جای من . این خاطره ی شبه طنز برای شما ، جلوی چشم من مثل یک واقعیت تلخ و گرنده قد علم کرده بود و دچار عجز و دلسوزی بدی شده بودم ..........( ادامه دارد)

نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |