تبليغاتX
تخته خاکستری - غریب ترین عشق دنیا در بقالی محل / پایان

اصلا نمی دانم چرا ادامه دار کردم اش. قصه ی اکبر و عشقش را می گویم. بیش تر به طنز نشسته شد اما ذاتا غمگینانه بود . یه جور فضای چاپلینی انگار. بعضی باورشان نمی شود هنوز . کاش قصه بود . کاش این آقا داود دوباره امروز التماس دعا نداشت. واقعا چه کنم با اکبری که به قول خودش منتظر است تا خبرش کنم . گفت به من می گویند اکبر سوتی . سه سوت می آیم . نمی شود که بگویم بیماری . یا مثلا به زور ببرمش پیش روان پزشک. باورتان می شود که خیلی سال پیش ، یک همکار روان پزشکم خواهش داشت که برایش واسطه خیر شوم که با سمیرا مخملباف ازدواج کند؟! بگذریم . خواستم بگویم که به این جماعت روان کار هم اطمینان چندانی نیست . دور از جان دوست عزیزم ارسیا تقوا.....که تا اطلاع ثانوی تنها روان پزشکی ست که می شناسم و خودش قاطی ندارد. حرف اکبر بود که با چشمان پر از اشک ، کم مانده بود به پای من بیفتد که آنجلینا جولی را بیاورم تا زنش شود . گفتم خبر داری که با حالات ناشایست در فیلم هایش چه کارها که نکرده؟ از من پرسید که کدام فیلمش را می گویی و من گفتم فیلمی از او ندیده ام اما خیلی چیزهای اونجوری شنیده ام . گفت اشکالی ندار. آب توبه می ریزم روی سرش. خدا هم می بخشد . و بعد اسم دو سینماگر ایرانی را آورد که با هنرپیشه های قبل از انقلاب زندگی مشترک خوبی تشکیل داده اند. اکبر با کلی مردانگی سرش را بالا گرفت که اگر خودش خواست ( منظورش خانم جولی بود ) می تواند در سینمای ایران فیلم بازی کند ...و بعد تاکید کرد که من از آن مردهای زورگو نیستم که زن را خانه نشین می کنند و نمی دانم چرا بیخودی اسم مجله زنان را هم آورد. من از هر دری وارد می شدم او سفت و محکم پای عشقش ایستاده بود . حتی گفتم می دانی که سرپرستی دو تا بچه را قبول کرده؟...و اکبر می دانست.: " باشه . بچه ها را هم بیاورد . پدری می کنم برای شان.البته یه بچه ام میخوام از خودمون داشته باشیم ها!" او که به گریه افتاده بود من هم بغض کردم. خندید و انگار کشفی کرده باشد مچم را گرفت به خیال خودش :" نکنه شما هم عاشقید؟" و من رویم نشد که به او بگویم به حال جوانی گریه ام گرفته که به خاطر چه چیزی گریه می کند . تمام

نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |