تبليغاتX
تخته خاکستری - حرف هایی با فرشته ای که بر شانه ی راست حضرت مریم بود

 

 

حس می کنم تو یک جور فرشته ی دیگری باشی. سپیدتر. با بال هایی که انگار قدرت بلند پریدن بیش تری دارند . تا نزدیکی خدا. تا همان جایی که پیامبر عروج کرد. من گمان می کنم که تو بر شانه ی هاجر هم بودی. و تو بودی که چاه زمزم را کندی. و ابراهیم را به کعبه رساندی. مریم با تو همراز بود و از عیسی می گفت. گمانم شرم و تنهایی اش را لای بال های تو پناه می داد. تو شاهد زایش عیسی در برهوت بکارت بودی. یادت هست؟ تو اصلا فرشته ی تنهایی زنانی . و بعدها به مقام هم کناری فاطمه رسیدی. یاس پیامبر. شاهد عرش بودی بر تولد شهادت حسین. و همان روز که پشت هجوم تنهایی ، درد شکستن یاس را به آسمان بردی . یادت هست؟ نکند بر شانه ی مادر موسی هم تو سکنی گزیده بودی؟ و گهواره سبز موسی را به امن ترین جای رود بردی؟

تو این همه تنهایی و مهر و زایش و زن بودن را در فرشته گونی خودت جا داده ای. و شاید برای همین تا این همه نزدیک رفته ای. می شود لطف کنی و امشب بیایی لب پنجره ی کوچک خانه ی ما. با تو می توان رازهایی گفت که با خودت همراه کنی و در یک شب آرام مهتابی ، در گوش خدا زمزمه کنی. می دانم که نازت خریدار دارد....و عیش مدامت در کنار فاطمه و مریم تمامی ندارد. می دانم.راستی از جبرائیل چه خبر؟  

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |