تبليغاتX
تخته خاکستری - چند نکته.....و مردان زنبیل به دست ازدواج موقت

آن بحث جریان سیال ذهن که یادتان هست؟ پرش افکار هم الزاما نوعی اختلال شکل فکر نیست که مشخصه ی مانیا باشد . هر دوی این ها می توانند نوعی باز گویی دل چسب ذهن باشند. مثلا آدم بنشیند و هر چه در ذهنش هست و می آید و می رود ، بنویسد. حتی شلوغ کاری هایش را. بعد بریده بریده بنویسد. مثل کولاژ. تجربه قشنگی ست . یک بار امتحان کنید. مثلا همین الان که ساعت ده و نیم صبح دوشنبه است. من از ذهنم می پرسم که چه خبر؟!

 

 

 * شنبه در یک نمایش فوق اختصاصی ، فیلمی را دیدم . ۳۵میلی متری . در سینما . کلا چهار نفر بودیم . باید این دو روز نقدش را بنویسم. کار فشرده ای به نظر می رسد . می خواهم از منظر ملودرام نگاهش کنم. یک کتاب چهارصد صفحه ای رمانس و ملودرام را هم دست گرفته ام که به این بهانه نگاهش کنم. می دانم که نمی رسم. باید در محضر وجدانم قسم بخورم که پس از نگارش این مطلب ، به عزلت نقد نویسی پناه بیاورم. دوباره کم حوصله شده ام.

 

*  یاد خیلی سال پیش افتادم که با پسر خاله ها رفتیم مصلا. کلاس سوم دبیرستان بودم. پیکر امام را برای وداع گذاشته بودن آن بالا. همه بودند. زمین خاکی . ما تا صبح آن جا بودیم وگاهی گریستیم . حوالی  ۳- ۴صبح بود که خیلی خوابم گرفت . سرم را گذاشتم روی یک سنگ بزرگ و خوابم برد. من چطور یادم مانده باشد که خواب دیده ام یا نه؟!

 

* یک جوان بیست و چند ساله. دانشجوی پزشکی . خوب . دیشب با من مشورت کرد . عاشق یک دختر زیبای قطع نخاعی شده است . او هم شاید. این پسر می داند که نمی تواند با او ازدواج کند. چه کنم؟ او از من پرسید. به او بگویم یا نه؟ این هم سوال بعدی اش بود . من در جایگاهی نبودم که بتوانم پاسخ درستی به او بدهم . چه عرض کنم؟! این را من به او گفتم.

 

* دیشب خیلی تصادفی درمغازه ای ، یک دوست قدیمی را دیدم . خیلی قدیمی . خودم را پنهان کردم. حوصله ی سلام و علیک و آشنایی دادن و کند و کاو در گرد و غبار خاطرات را نداشتم. تسلیم شدن به تصادفات زندگی مال فیلم های هندی ست. من که هندی نیستم . پس به  اتفاق آن لحظه سلام نکردم و راهم را کشیدم و رفتم. نکند رسم رفاقت را زیر پای بی حوصله گی ام له کرده باشم؟ چهار سال در یک دبیرستان. کم نیست.

 

* خبردار شده ام که قرار است در شماره ی بعدی مجله فیلم به توپ و گلوله بسته شوم. آن هم توسط بابک احمدی که در آن مطلب " اخلاق رابطه اثر با مخاطب " بدون این که اسمی از او ببرم ، یک پرسش اخلاقی – فلسفی مطرح کرده ام . یادتان هست ؟ نوشته بودم که یک فیلسوفی که " احترام فوق العاده ای برای ایشان قائل هستم " گفته که هنرمند هر کاری دلش بخواهد می تواند انجام دهد. بعد استدلال و پرسش مطرح کردم. همین.به نظرم فرمایش ایشان درست نیست. او ظاهرا قضیه را سیاسی نگاه کرده و جوابیه نوشته. آن هم برای مطلبی که اسمی از ایشان نبرده ام .....و ظاهرا حسابی بنده را نواخته. من که پیشاپیش به گلمکانی قول داده ام که جوابیه ندهم حتی اگر بدترین توهین ها را کرده باشد . اما شاید در روزنامه ای  مطلبی بنویسم در باره ی بیماری تفرعن بخشی از جامعه روشنفکری. و ضرورت این که آدم باید ظرفیت احترامی که دیگران برایش قائل هستند را داشته باشد. شاید یکی از دوستان فیلسوف هم مطلبی در باره بابک احمدی و حرف هایش بنویسد . شاید هم اصلا هیچ ننوشتیم تا آقای احمدی عزیز به درک لذت بی جوابی نائل آیند....و البته من هم چنان برای کتاب های شان احترام زیادی قائل هستم.

 

* این بحث همیشه جذاب ازدواج موقت دوباره شهر را شلوغ کرده. یادم هست که اول بار هاشمی بود که دست برد در این آتش زیر خاکستر. طبعا بیش تر آقایان با لپ های گلی شده ، زنبیل به دست می رفتند که در صف بایستند ( دور از جان بنده و مهرزاد دانش و همه ی رفقای مذکر ) و خانم ها هم کف گیر در دست و با چشم های چونان کاسه ی خون ، در پی استحکام خانواده.

  آقا این بحث به جایی نمی رسد . نه حکومت جرات رسمی کردن قضیه را دارد و نه آقایان مثل بچه آدم به امور عادیه زندگی می پردازند. خیلی ها که اصلا دوست دار هیجان قضیه اند و بدشان نمی آید که همین جور یواشکی باشد. خانم ها هم چونان همیشه ی تاریخ ، باید حواس شان باشد به تار مو و عطر زنانه که از این شوهر های بی وفا  و نامرد استخراج می شود و آقایان هم بعله!

بامزه گی ماجرا این جاست که آقاین متاهل  بیش تر دلشان غنج می رود برای این جور طرح ها تا جوان های بی سر و زبانی که سرشان به درسشان گرم است و خیلی هنر کنند ، یک فنجان قهوه و شما چی می خورید و هر چی شما بخورید! 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |