
امروز در دو خبرگزاري خواندم و دیدم كه قرار است تا آخر هفته بادي سهمگين بيايد. تهران را بنوازد. با بالاترين سرعتي كه تا به حال با ماشينم تجربه كرده ام ، ۱۷۰ كيلومتر در ساعت. از اين بابت خوشحال شدم كه يك چيزي قرار است به اين كسالت روزمرگي من حمله كند . گيرم تخريبي. مهم هيجان قضيه است . تو بگو زلزه . بمب . آتشفشان دماوند. مهم اين است كه از اين تحمل زمان ايستا بيرون كشيده شويم. اسم اين توفان را گونو ناميده بودند. از عربستان مي آيد. در همين اميد و فكرها بودم كه آن خبر را برداشتند و به جايش نوشتند كه نمی آید . از قول كارشناسان ايراني. اولي را كارشناسان عربستاني نويد داده بودند. جالب نيست؟ عربستان هم كارشناس هواشناسي دارد!

حيف شد . اما فكر من از انديشه ي باد بيرون نيامده. از توفان رسيدم به نسيمي كه امسال در كنار دريا حس كرده بودم. به اندازه ي بهشت لطيف. از آن نسيم هايي كه مي تواني چشمانت را ببندي و خودت را به نوازشش بسپاري. آرام. تو سرخوشي. اما همين نسيم ، بي رحمي را هم در ذات خود دارد. مي تواند باد شود . توفان شود . و زندگي ات را به باد دهد. اين قانون طبيعت است انگار. تو ممكن است كه همه ي صداقت كودكي ات را به نسيم بسپاري ، اما ناگهان در هجوم بي رحمي يك توفان گرفتار شوي. چاره اي جز پذيرش نابودي نيست. تنها دلت خوش است كه شايد آدمي ديگر به انتظار اين توفان نشسته است. تا از تحمل زمان ايستا بيرون كشيده شود.