تبليغاتX
تخته خاکستری - آرامش در میان مردگان

 

 

هر وقت روز که از خواب بلند شوم صبحانه می خورم. حتی اگر سفره ی ناهار در خانه پهن باشد. بزرگ ترین خوبی جمعه این است که می شود تا لنگ ظهر خوابید. انتقام از کم خوابی هفته. می شود رویاهای شبانه را تا بیش ترین حظ شبانه اش کش داد. و البته کابوس ها هم چنین می شوند. مهم نیست. مهم این است که تو خوابی . حوالی ظهر امروز بود که از خواب بلند شدم. تا دقایقی دیگر صلاه ظهر می شد. صبحانه. شبکه تهران ، مناجات علی را با صدایی محزون و گیرا پخش می کرد. از آن حزن های معنوی که ناگهان در بخشی از وجود آدم رسوخ می کند. مثل دعای عهدی که فرهمند می خواند. و فوق العاده است. شاید با همین حس بود که هوس هم کناری مردگان به سرم زد. خورده و نخورده ، لباس پوشیدم و راهی بهشت زهرا شدم. آخرین بار هشت سال پیش بود که رفته بودم. ما هیچ آشنایی نداریم که آن جا آرمیده باشد. نه! هیچ کس را با خودم نمی برم. چون جمله ی " میخوام تنها باشم " به طرز مبتذلی کلیشه ای شده ، از آن استفاده نکردم. ولی چیزی گفتم که مادرم فهمید و اصرار نکرد.

ساعت یک بعدازظهر جمعه. ۱۸ خرداد. بزرگراه آزادگان. هوای گرم. کولر با حداکثر زورش، صدا به راه انداخته و نمی گذارد خوب بشنوم. ناصر عبداللهی دارد می خواند. تعمدا نوارش را در پخش ماشین گذاشته ام تا به فضا بیاید . خصوصا ترانه ی هوای حوا و این که زنده ها برایش کهنه بوده اند و خودش را میان مرده ها جا زده و رفته.

  در همین فکر و خیال ها هستم که زنی میانسال را می بینم که با کودکش کنار بزرگراه ایستاده. قیافه فقیری دارند. فقیر؟ طبیعی ست که شرایطم به کار خیر می آید. سوارشان می کنم. اول جاده می روند. جاده قم. ژنده پوش تر از آنی هستند که در نمای دور دیده می شدند. پسرک لاغر است و سبزه و معصوم ، عین بچه های آسمان مجید مجیدی . منتها کمی زشت. با کلی حس هم دلی که بر روح آدم می آویخت. در خودشان بودند. غمگین. سکوت مطلق و سنگین. من هم حوصله سخن گشایی نداشتم. هیچ نگفتیم . زن، چادر رنگ و رفته اش را دور خودش کشیده بود و سرش را به شیشه چسبانده بود . مثل فیلم ها. چه قدر بد شده که همه ی زندگی ما شبیه فیلم ها شده است. به اول جاده رسیدیم. دلم هوای کمک رساندن داشت، اما پول کمی همراهم بود . چند تا دو هزاری در آوردم و یواشکی در دست پسرک گذاشتم . و ناگهان کلی چهره ی رضایت اهالی آسمان جلوی چشمم آمد. خوبی انفاق در نفع دو طرفه ی آن است.اما پسر بر خلاف انتظار من عمل کرد. خیلی کوتاه گفت :"ما پول نمی خواهیم. گدا نیستیم. " من که کار بدی نکرده بودم. اما داشتم از خجالت آب می شدم.هول شدم و عذرخواهی کردم. بی دلیل. آخر من که کار بدی نکرده بودم. آن ها پیاده شدند. پسرک دستش را در جیبش کرد و یک صد تومانی مچاله در آورد و بی کلام ، به سمتم دراز کرد.خواست پرده ی آخر نمایش غرورش را بازی کرده باشد. حالا من در موضع پایینی بودم. خواستم قبول کنم تا بازی اش را کرده باشد. اما بعد با خودم گفتم شاید همین صد تومان هم به دردشان بخورد :" من مسافر کش نیستم " سعی کردم این جمله را با لبخندی زورکی تعارفش کنم . از جنس زندگی و امید مثلا. او تعارفم را نپذیرفت. فقط تشکر کرد و در خلوت غمگین شهر گم شد.

همیشه در کناره راه بهشت زهرا ایستاده اند. گل فروشان کم سن و سال. گل بردن برای مرده ها هم حکایتی ست. اما من که کسی را ندارم. می خواهم به مهمانی غریبه گی گورستان بروم.ناگهان فکری. خیالی. گفتم شاید بشود با شاخه گلی ، با مرده ای غریبه رفیق شد. کاملا تصادفی. شاخه ای چند؟ ۱۵ تاش هزار تومان. گل های سرخ. گل رز. فروشنده ای با مقنعه ی سفید. ده ساله شاید. ۱۴برایم عدد مقدسی ست و دوستان  دلیلش را می دانند. یک شاخه اش را درآوردم و به دخترک تقدیم کردم. بی لبخند. او خوشحال شد و گرفت. با لبخندی از جنس زندگی و امید که تعارفم می کرد. چرا نشد که تعارفش را قبول کنم؟ فقط دست تکان دادم و رفتم. با چهارده شاخه گل رز. به سوی زیارت مردگان......

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |