
از فردا می اید. چه بخواهیم چه انکار کنیم دوستش داریم و انتظار امدنش را داریم. وقتی پر می کشد تا حضور بلورینش را به رخمان بکشد تماشایش می کنیم. ما اموخته ایم که تماشا با دیدن فرق دارد. این ده روز را به قصد حشر با ده ها دنیای تازه می ایم. یک جور اعتکاف هنری ست انگار. طعم خوش خلق کردن دنیا توسط مخلوقان بی دنیا. ذوق می کنیم و داغی هوس افرینش را در همه رگ هامان حس می کنیم. این همه فیلم. پشت سر هم. این همه ادم و قصه و سرنوشت و ....تماشا. گاهی ان ها را تحسین می کنیم و گاهی غر می زنیم. گاهی شیفته می شویم و گاهی سرخورده. گاهی چنان در دنیاهاشان سهیم می شویم که مدت ها رهامان نمی کنند. گاهی از ان ها می گریزیم. همه این همزمانی هاست که شور کشف و حشر را در ما زنده نگاه داشته است.

از فردا می بینمش. سیمرغ های جشنواره فیلم فجر در اسمان چشم هایم پرواز خواهند کرد... چشم ها ی من و تو همه ما که اهل دلسپاری سینما هستیم. حتی غصه نمی خورم که شاید نتوانم تا ده روز به این خانه کوچک دور افتاده تازه سر بزنم. خانه ای که نامش تخته خاکستری ست.
خوب تر این است که قرار است از فردا به بعد "او" را ببینم