
خيلي وقت پيش بود . دوستي كتاب كوچكي به من سپرد. به امانت. نامه های عاشقانه ی یک پیامبرجبران خليل جبران. او در هجوم عشقي عميق جان مي سوخت و مي خواست تا با پيشنهاد خواندن اين كتاب ، معبري براي عرضه ي درونه ي خود باز كند. فردايش با دوستي ديگر حرف اين كتاب شد. دوست داشت كه بخواندش. من نيز چنين كردم. مدت ها گذشت. خيلي ماه. غبار زمان ضخيم شد. هيچ كدام سراغي از كتاب نگرفتيم. امروز صبح كه به محل كارم آمدم ، بسته اي كوچك روي ميز بود. همان كتاب. با نامه اي كوچك از همان دوست قديمي. عذر تاخير و واگويش شعفي كه از تمناي نامه ها برده. دوست قديمي من شاعر عزيزي ست: رضا. آقا رضای چهل و چند ساله ای که هنوز به نردبان کودکی اش می نازد. که تا ابرها بالا رفته است.حالا مي توانم كتاب را به دوست اول باز گردانم. كه اين كار سزاوار هر امانتي ست.
اول صبح. بي صبحانه. غربت تازگي روز. اين كوچك خاكستري در برابر من است. به شيوه فال گرفتن از ديوان حافظ، در دست گرفتمش. ناخنم سرگرم بازي شد با كاغذهاي نگشوده ي كتاب. گشودن بي حساب يك صفحه. مثل يك لقمه. نه! یک جرعه. به جاي صبحانه شايد . اين آمد. غربت امروزم را دو چندان كرد. و البته زيبا. انگار من را باز گفته بود. يا شما را. باز مي نويسمش براي دعوت شما به شراكت در حس و پيام يك پيامبر:

"عظيم ترين درد من جسماني نيست. چيزي شگرف در درونم است. همواره از وجودش آگاه بودم. اما نمي توانم بيرونش بكشم. يك خود خاموش بزرگ تر است، كه نشسته و يك نفر كوچك تر را در درونم تماشا مي كند كه همه كاري انجام مي دهد. هر چه مي كنم ، در برابر آن چه به راستي مي توانستم بكنم ، در نظرم كاذب مي آيد. گويي سال ها در انتظار فرزندي باشي، و اينك آن نوزاد نمي تواند متولد شود. همواره در حال كار هستم. و با اين وجود هيچ چيز به سطح نمي آيد. "