تبليغاتX
تخته خاکستری - آدم هایی که به طرزی ناباورانه ، دیوانه نیستند

 

 

 موهاي كم پشت اش مثل يك مشت سيم نقره اي بود. يك دست جو گندمي. چند تا چروك ريز و دو سه تا هم کک كوچك قهواي ، روي پلكش. از همان هايي كه معنايش پيري ست . صورتش روزگار بيش تري را چشيده بود تا سه جلدش. هيچ كس باور نمي كرد كه سي و چند سال بيش تر ندارد. دست چپش باند پيچي بود.  از ديروز. 

وقتي حرف مي زد مي رفت لب پنجره و خيره مي شد به بلند ترين كاج حياط. از نوك درخت هم بالاتر مي رفت و انگار در آسمان آبي و بي ابر دنبال معجزه اي بود. به آسمان كه مي رسيد لحن چشمانش فرق مي كرد. روي جلد كتاب شعرش هم يك كاج بود. بلند. خودش مي گفت كه هشت بار تجديد چاپ شده . راست مي گفت. در شناسنامه كتاب هم همين نوشته شده بود. وقتي امضايش كرد و گرفتم ، خيلي سفارش كرد كه شعر يكي مانده به آخر را در شرايط خوبي بخوانم

 

-          چه جور شرايطي؟

-          نمي دونم..... كه حواست به آسمون باشه

 

مرد محترمي ست و مي گويند با سواد است. دو تا ليسانس و فوق ليسانس ارتباطات. چند تا زبان هم بلد است. شاعر. ظاهرا گيتار دست ساز گرانقيمتي هم دارد. كه گاهي در آغوش مي گيردش. دنبال صدايي كه مدت هاست نشنيده است و شبيه زندگي اش نيست. از آن آدم هايي ست كه كاري به كار كسي ندارد. كم حرف. بيش تر مي نويسد . خيلي اصرار كردم تا قبول كرد مدتي با هم گپ بزنيم . از آن روز كه آن اتفاق افتاد، به نوشتن بي وقفه پناه آورده

-          چه اتفاقي؟

-          چه فايده كه بدوني؟

 

بايد مي رفت. خودش مي گفت كه جايي براي ماندن بي تشويش نيست. تنها باري كه دشنام از زبانش شنيدم ، نثار بي معرفتي دنيا كرد. و اين كه مثل دايناسور مي ماند. منقرض شده. از خودكشي متنفر است. به نظرش تحقير آميز مي آيد. عاشق پارك جمشيديه است و حوضش. خلوتي دارد گاهي. آن روز از طلوع آفتاب رفت و آن جا نشست. بي حركت. تا غروب. چشم به آسمان.

 

-          خواب ديده بودم. شك نداشتم كه تعبير مي شود. آدرس همان جا را داده بود. قرار بود از آسمان بيايد و سوارش شوم. و دوباره بالا برود. يك كجاوه ي نارنجي. اگر آن آدم هاي مزاحم كت و كولم را نمي بستند ، من الان اينجا نبودم. راحت بودم. فكرش را بكنيد. زمين شما را دوست ندارم دیگر. شايد الان در يك سياره ی كوچك بودم. كه همه اش مال خودم بود. و مي شد روزي هجده بار به تماشاي طلوع آفتاب نشست. چه قدر خوبه كه شما مثل دكترهاي اينجا نيستيد. من يك روز....

 

" كات! دوباره مي گيريم. چرا سرتو اينقدر تكون ميدي. تو كلوزي. نماي درشت. سه بار سرت از كادر خارج شد. دوباره مي گيريم. منتها حركتي. ريل بچينيد. تراولينگ. مديوم. عزيزم حس صورتت بايد غم داشته باشه. فروپاشي"

 

دستورات آقاي كارگردان كه تمام شد، پرستار پير بخش هم سر رسيد. كه به قول خودش دو سه ماه ديگر باز نشسته مي شود و خلاص.

 

-          شما فردا شوك داري. شايد زهر غمتو بگيره . ولي خوب نمي شي. اين جور غما تمومي نداره كه.  شعر يكي مونده به آخرتو خوب خوندم. اين هم قرص هاي شما آقاي كارگردان. جلوي خودم بخور خيالم راحت باشه. آفرين!...يادت باشه قول دادي صورتمو گنده نشون بدي. همه بفهمند چقدر خوشگلم.

 

صداي زني را مي شنويم كه انگار كلافه و بداخلاق است . فرياد مي زند. از راهروي بيمارستان. با صداي گام هايش كه با تندي به اتاق نزديك تر مي شود.

 

- باز تو رفتي تو بخش مردونه. خانم رضايي! اي خدا!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |