تبليغاتX
تخته خاکستری - سمنوی سالانه ی یک مادر

هر سال، اين روزها كه مي شود ، خانه ي ما پر مي شود از حال و هواي فاطمه. جوانه هاي سبز گندم كه در سيني هاي بزرگ، هم قد هم سرك كشيده اند. انتظار يك آيين شرقي – ديني ديگر. بوي سبزه كه پخش مي شود در تنهايي يك زن.زني كه در كنج غربت دين تنها ماند. مادرم نذر دارد كه هر سال شب شهادت فاطمه ،  دو سه ديگ بزرگ ، سمنو مي پزد.  براي من نذر كرده. از بچه گي تا حالا و وعده اي كه داده براي هميشه.

آن قدر عجول بودم كه مي گويند شش ماه و اندي بيشتر نماندم. ضعيف و كوچك ، دوان دوان خودم را رساندم به اين دنياي فاني تا احيانا زنگ در بسته اي را بزنم و بپرسم :"من كيستم؟" احيانا حقم بوده كه همه جور مرضي هم گرفته ام. الا فلج اطفال. مدام دوا و درمان و مرگي كه منتظر اين نوزاد چند ماهه بوده. مني كه به قول مادرم به اندازه كف دست بوده ام. نذر پانزده ساله مي كند كه بمانم. و مي مانم و بزرگ تر از كف دست مي شوم. هر سال سمنو مي پزد و جرعه اي اندوه شهادت زهرا را تقسيم مي كند ميان همه. مصطفايش هم پا به پايش كمك مي كند. و حتي يك بار تا صبح بيدار مي ماند تا فاطمه را ببيند. كه قرار بود انگشت بر سمنو بگذارد. و چه بسا ديد و قول داد كه به هيچ كس نگويد.

پانزده سال تمام مي شود.و نذر مادر نيز. حالا پسرش دبيرستاني ست و دلهره كنكور دارد. آرزوي پزشكي تهران. دوباره نذر ده ساله و اداي پيش از اجابت.و باز برآورده مي شود. و وفقه اي نمي افتد ميان سال پس و پيش سمنو پزان سالانه. ده سال هم تمام مي شود و سال هاي آخر پزشكي ست .ماشين چپ مي كند. تصادف. نعش پسر بر آسفالت داغ جاده به سختي نفس مي كشد.غرق خون. پسرش در كماست. خونريزي مغزي. كم اميدي پزشكان. فقط پنجاه درصد ماندن - و تازه اگر بماند بيست درصد احتمال دارد كه دست و پايش فلج نشود. دوباره نذر مي كند. اين بار بي انتها. تا آخر عمر. و اين بار هم عزرائيل سمج دستور صبوري مي گيرد. تا زماني ديگر كه دير نيست.

خيلي ها مي آيند تا سمنو را هم بزنند. دعا كنند. حاجت بخواهند. شرط اول دعا اعتقاد است. شور غريبي ست. شيره ي گندم. مراقبت. هم زدن مدام. بادام هاي درشت....و نيايش و بغض و تمنا. خيلي ها خواهش دارند كه بيايند و سمنو هم بزنند. معتقدند كه در اين حالت ، دعايشان مقبول مي افتد. مادرعزيز، من را هم صدا مي كند هميشه. كه اين سمنو براي توست. بيا هم بزن. دعا كن. من هميشه بلند دعا مي كنم. كلي. به خدا مي گويم همه آن ها كه خودت مي داني و زياد است. هميشه هم اصرار مادر پا برجاست كه دانه دانه بگو. و همان جمله هميشگي كه دعا كن شر سينما از زندگي ات كم شود! و احتمالا امسال ، وبلاگ هم به ليست سياهش اضافه مي شود حتما. و البته لجبازي هميشگي من كه مگر خدا خودش نمي داند؟ دعاهايم زياد است.سر خدا را كه نبايد درد آورد. بايد درد آورد؟!

 امسال جور ديگري ست اما.گمانم يك دعا بيش تر ندارم.حاضرم براي بقيه اش صبر كنم تا سال بعد. آن يك دانه را هم كه خدا خودش مي داند. حتما مي داند. و حتما مادرمان فاطمه ، واسطه ي مهرباني ست. يك دعا كه بيش تر نيست. هست؟ 

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |