

1) حق با شماست و البته حق با مشتری نیست. این جا جز خود عرضه گی چیزی نیست . خرید و فروشی در کار نیست. وبلاگ ها پنجره ای هستند که ما می گشاییم تا دوستانمان بیایند و فکرمان را تماشا کنند. دیدن بخشی از نادیده ها. سبکی آزادی یک کلبه ی شخصی. دوستان می گویند که فضای این تخته ،چندی ست که سر در گریبان است گویا. کمی روزمرگی می خواهد. شاید دلبسته ی تماشای رنگ و نقاشی باشی ، اما رنگ کار خوبی نباشی. پس نمی توانی خود را به رنگی غیر از آن چه هستی نشان دهی. بهترین بهانه ، شماره تازه مجله است. اما من فردا رهسپارم تا پنجم تیر. یک سفر . بی دسترسی به شبکه ی پنجره های دیدن شما.
2) چه حس تسخیر کننده ای دارد ترانه ی La Mamma ی دالیدا ( dalida ) .... و کاملا می فهمم که دارم افراطی رفتار می کنم. مگر یک آواز را چند بار در روز گوش می کنند؟ بهترین کاربرد گوشی ام الان این است که پخش خوبی ست .ساز و آوازش یک حزن ملکوتی دارد انگار. کمک می کند تا لختی از تراکم واقعیت پیرامون رها شوی. کاش به حدی جوان بودم که به این بهانه می رفتم زبان فرانسه یاد بگیرم . یا گیتار.
3) می گویند که هر درامی از تقابل خیر و شر حاصل می شود. زیبایی و نازیبایی. فکر امروزم کشف نگاه دراماتیک خدا بود به هستی. گمان می کنم که خدا نیز دنیای نمایش را بیش تر می پسندد. فکر کنید. این همه فرشته داشت که خوب مطلق بودند و ستایش گر او. و بدی ، ذاتا امکان وجود نداشت. و خب درامی هم در کار نبود. پس انسان خلق می شود و شیطان هم. آن سکانس معروف سیب و حوا هم شکل می گیرد ( چونان پرده ی اول ) و نمایش آغاز می شود. مواجهه ی راستی و ناراستی.....شاید یک ملودرام. همانا که ما انسان را در رنج آفریدیم.