
1. اين سفر

1) اين سفر سه روزه نيز تمام شد. ما ناچاريم به بازگشت. حضور در امتداد روزمره زندگي مثل قانون است. سفر خوبي بود. دريا هميشه خوب است… و نجوايش با تو كه در كناره اش نشسته اي تمام نمي شود. حسم اين است كه وقتي در محضر شكوه دريا مي نشينم ، ضربان خدا را در نزديك ترين بعد مكاني مي فهم. انگار دارم در گوشش حرف مي زنم. هزار راز ناگفته در بي كرانه گي ساده ي درياست. غروب و شب اش را بيش تر دوست دارم. وقتي چهار زانو مي نشيني روي صخره خيس و چشمانت را به دوري افق مي سپاري ، يك جور مراقبه ي شخصي را تجربه مي كني. صداي هر موج ، آغاز يك گفت و گوست.
2) حواسم رفت پيش يك صخره كه سبز بود. جلبك هايي لزج كه آرام بر سطح سنگ خفته بودند. موج ها خود را به صخره مي كوبيدند . اما جز رقص دنباله ي سبزينه ها چيزي نصيب شان نمي شد. انگار در حال تماشاي تابلويي از معرفت وفاداري هستي. الفتي ست ميان سنگ و سبزي. و جالب اين كه ما سنگ را كنار دل مي گذاريم تا از تركيب " سنگدل " به مفاهيم ديگري برسيم. در حالي كه سنگ ، خود در حال لذت دل سپاري ست. عيش مدام آن ها در همجواري و ماندگاري شان است. عكس گرفتم. باز ديدم خيلي حرف دارد. دوربين نيمه حرفه اي را به كار انداختم به نيت ساخت فيلمي سه دقيقه اي در باره ي همين.جالب نيست؟ آناني كه ما گونه هاي پست گياهي مي دانيم شان ، اين گونه نشانگان معرفت اند. در كنار دريايي كه خود نشانه ي عالي نجواست.
3) شماره تازه ماهنامه فيلم در آمده. سه مطلب دارم و سه مطلب نيزعليه آن مطلب من كه در باره اخلاق رابطه اثر با مخاطب نوشته بودم. سه مطلبي كه دارم ، يكي در باره فيلم نساختن بهرام بيضايي ست در صفحه خشت و آينه. و پيشنهاد نگاهي ديگر و ساده تر. شايد بي رحمي قانون سرمايه. دومي نگاهي منشوري ست به گلايه نامه جواد طوسي به مسعود كيميايي. يادتان هست كه اول بار، اين جور گونه گوني نگاه را در ديدن يك عكس ( تذكر نيروي انتظامي به آن پسر ) در همين تخته خاكستري تمرين كردم؟ حالا مي خواهم اين نگاه را جدي تر دنبال كنم اگر بازتاب ها بد نباشد. در بخشي از اين مطلب مي خوانيم:" خانمي عجيب كه سردبير يك برنامه راديويي هم هست و دارد به حرف هاي ما گوش مي دهد، اصلا توي اين عوالم نيست و معتقد است كه همه مان سر كاريم.....آن خانم معتقد است كه هر چيزي كه در عالم بوي احساسات بدهد سر كاري ست. از جمله همين گلايه نامه. بعد نيشخند مي زند كه اين ها دعواهاي مريد و مرادي ست. ما بهتر است دخالت نكنيم. دو روز ديگر آشتي مي كنند و همه چيز به روال عادي باز مي گردد." يك نقد نسبتا مفصل هم بر فيلم روز سوم نوشته ام. به نظرم به طرز بدي اغراق آميز است. تنها بخش نسبتا خوب درآمده ، عشق فواد به سميره است. تنها بخش مثبت نقد هم به همين موضوع برمي گردد. در بخشي از آن مي خوانيم :"زيبايي و غم لانگ شات پاياني به قابل درك بودن حس جاري در آن است...پارادوكس غريبي هم در اين تابلو برقرار است. همذات پنداري با يكي ، نفي آن يكي نيست. ما عشق فواد را دوست داريم ( نه فواد را ) اما به سميره هم اصرار نمي كنيم كه "نكش". شايد لانگ شات بودن نما يك جور پيشنهاد فيلم ساز است. اين كه دور باشيم و مجبور به اين قضاوت سخت نشويم."
4) دوست تازه و عزیزی که تنها نامش را می دانم (علیرضا) دو کامنت انتقادی در پست قبلی گذاشته که گمان می کنم احتیاج به توضیح دارد. من منکر احساسی بودن خودم نیستم اما احساساتی نیستم. لااقل در نقد نویسی ام. تغییر و تعدیل نظر الزاما دلیل بر نادرستی و احساساتی بودن آن نیست. چرا باید پویایی ذهن خود را برای نمایش استواری حرف مان ، به انجماد بکشانیم. مگر نظر منتقد حجت است؟ ما نظرمان را می گوییم و خواننده هم صاحب نظر است. گاهی ما را تایید می کند و گاهی نه. من عرض نکردم که خون بازی فیلم بدی ست. گفتم که در دیدار چند باره ، به اندازه اول جذاب نیست و برخی ضعف هایش را به رخ می کشد. این در باره بسیاری از آثار سینما صادق است. فیلم های بنی اعتماد هم عموما دچار این پسرفت در دیدار چند باره می شوند. می تواند موضوع خوبی برای یک نوشته باشد که چرا برخی فیلم ها این گونه اند و برخی دیگر برعکس. آن نوشته در باره ی رفتار بهرام رادان هم هیچ ربطی به محبوبیت عامه پسند او ندارد. در واقع این جنس رفتار بی بار و بند و رها را ستودم و تمرکز نوشته روی رفت و برگشت ماهرانه زندگی و بازی بود. اگر می توانستید تفرعن او را به حساب جوانی اش بگذارید و بگذرید ، شاید این مشخصه آشکارتر می شد.
5) تصميم گرفته ام وبلاگ دومي راه بيندازم. خيلي حرف ها و داستان ها و خيال ها و روياها و كابوس ها را نمي شود در قالبي كه براي تخته خاكستري پيش گرفته ام گنجاند. مي خواهم يك خود دوم خيالي بيافرينم كه كه در اعماق جنگل ، سكني گزيده است. و داستان ها و آدم هايي كه مي آيند و مي روند. گاه يك شب به او پناه مي آورند و فردا مي روند. همه چيز اين وبلاگ تازه در مرز محو ميان واقعيت و خيال گم خواهد بود. بي حرف پيش ، اگر خدا بخواهد و چيز به درد بخوري بشود و ناشري پيدا شود و.....(!)، تصميم دارم كه حاصل اين وبلاگ تازه را در قالب كتابي منتشر كنم. اگر دوستاني كه تخته خاكستري را لينك كرده اند ، اين دومي را هم به كناره وبلاگ شان بيافزايند ، لطف شان بر ديده ي سپاس. نظر هم مرقوم بفرماييد تا به كمك نظرات بتوانم راه و رسم نوشتار و داستان گويي ادامه را حك و اصلاح كنم. نامش را مي گذارم " چهل و دو گرم عریانی ". حتما شنيده ايد كه گفته اند انسان در نخستين لحظه مرگ ، 21 گرم وزن كم مي كند. وزن روح آدمي؟ و حتما باور داريد كه انسان با سيماچه هاي خود زندگي مي كند.با پرسونایش. با حجاب ها. مي شود تمرين كرد و به خلوص عریانی درون رسيد. حجاب ها را كنار زد. انساني تازه كه از دل خاكستر سوختن خويش خلق مي شود. ققنوس وار؟ در اين وبلاگ مي خواهم داستان بگويم. در درجه ي نخست. آدرس اش اين است:
*