

يك گروه كوچك چند نفره بوديم. همه دانشجوي پزشكي. نه! يكي قرار بود داروساز بشود. چهارده پانزده سال پيش. اهل نوشتن بوديم و سوداي شعر و تماشا در سر داشتيم. كم كم دور هم جمع شديم. قرار گذاشتيم كه بنويسم و همديگر را در سياه مشق هاي خود شريك كنيم. بحث و نظر و جدل و ...دوستي. كجا؟ كافه نادري؟ جاي نماديني ست . اما مجال چند ساعت هم نشيني جمعي را نمي دهد. چند جاي ديگر هم گفته شد. حتي پارك لاله كه روبروي دانشكده بود. آخرش شد هر كلاسي كه بعد از ظهر خالي باشد. كي؟ يك روز در ماه. كدام روز؟ قرار شد هر كس روز تولدش را بگويد و نزديك ترين زمان به آن روز را برگزينيم. شد ۱۸ تير ، تولد همان دوست داروساز. اسمش ایرج بود. از اهالی خاک نبود انگار. به او می گفتیم " شفا ". پزشك بي دارو كه معنا ندارد خب. درد غريبي با خود داشت كه هيچ كس نفهميد چيست. درد و درمان. خلاصه اين كه ۱۸ تير شد روز تولد ما. همه ي ما. اسم گروه چي باشد؟ بابا اسم نمي خواهد. يك جمع دوستانه است فقط. نه! اسم مي خواهد. خب چي باشه؟ از اهالي شعر. خب ما در پي نگاه شاعرانه به زندگي بوديم. كدام شاعر؟ راي گرفتيم. دو نام هم رای شدند. دومی سهراب بود اما اولی یکی بیش تر شد. با رای دادن یک ممتنع. شد فروغ. فروغ خالي؟ سوء تفاهم نشود؟ حرف در نياورند برای جمع یک دست مردانه ی ما؟ مي گذاريم فروغ.ف......كه احيانا با فروغ هاي احتمالي كلاس هم قاطي نشود! از آن روز عصر ، ۱۸ تير شد روز تولد همه ي ما و فروغ.ف هم نام عزيز همه ي ما....
خیلی با هم همنشین شدیم. شعر گفتیم و قصه. عیب های هم را می گرفتیم. به هم احترام می گذاشتیم. هوای هم را داشتیم . رفاقت بود. در يكي از جلسات ، قرار گذاشتيم يك عكس تصادفي انتخاب كنيم و هر كس داستاني برايش بنويسد. بايد كمي خيال مان را ورز مي داديم. حالا چه عكسي؟ هر كي هر چي در كيف دارد ، رو كند؟ خانوادگي نباشد. غير اخلاقي هم نباشد. شلوغ هم نباشد. سه تا عكس روي ميز آمد. ساده ترين اش را انتخاب كرديم. يك كوله پشتي در كنار يك عينك دودي. همين. رفتيم و عكس را اسكن كرديم. هر كس يك سي دي عكس را گرفت و رفتيم كه بنويسيم. قرار بعدي مي شد اولين سال گذشت تولد گروه. قرار بود كاغذ كشي كنيم و بادكنك رنگي و برف شادي و كيك و.....كه نشد. و آن قرار هم به حسرت سرنوشت پيوست.
چند روز پيش بود كه كنج پستوي انباري ، چشمم افتاد به آن سي دي و كاغذ هاي داستاني كه نوشته بودم. حس مي كردم كه معجزه اي شبيه يك نگاه مهربان رخ داده است. ده روز مانده بود به تولد همه ي ما. جالب تر اين كه كاغذها لاي كتاب شعر تولدي ديگر فروغ بود. در گرما و كم حجمي پستو ولو شدم روي زمين. داستان را خواندم. چند بار. مطمئن بودم كه مي خواهم داستان را بنويسم روي تخته خاكستري. ده روز ديگر. داستان تلخي بود. بايد باز مي نوشتم اش. اين كه در زير مي خوانيد بازنويسي همان داستان است. بر اساس همان عكس. همین عکس که در بالا می بینید.
اين روزها ، هر روز، پيش از آن كه خورشيد بزند در گوشه ي تنهايي اش عبادت مي كند. حس مي كند كه خالصانه ترين نيايش را به دستان دعايش آراسته است. سبكبالي و اميد. يك بار كه دچار دل چسبي بيخود شدن از خود جسمي اش شده بود ، و شك نداشت كه خواب نيست، در برابر يك غذافروشي كوچك ايستاده بود. اسم آن رستوران بي بي بود و غذاهاي لبناني مي فروخت. آن طرف ، ساحل مديترانه بود و اين سويش پارك ملت. مي فهميد كه زمان و مكان در هم فرو رفته اند. همه چيز سياه و سفيد بود. با سايه روشن هاي غريبي كه تابع امتداد هيچ نوري نبودند. اصلا معلوم نبود كه شب است يا روز. به شك افتاده بود كه اين غذاهاي لبناني را روبروي پارك ملت مي فروشند يا كنار مديترانه. مي خواست گام بر دارد اما كم توان بود. مي ترسيد. گم شده بود. اندك اندك دچار لذت يك ديدار شد. زني كنار بي بي ايستاده بود. با يك كوله كوچك زيتوني. مانتو زيتوني. چشمان زيتوني....فقط نگاه مي كرد و تنها رنگ وجود خلسه ي مرد بود. يك عينك دودي گرد هم در دستانش بود. كه معلوم نبود تازه از چشمانش برداشته يا مي خواهد به زودي بر چشمانش بگذارد. خيلي رازناك بود كه از آن فاصله دور ، دو چشم زن را در نماي درشت مي ديد. خيلي درشت. و هوايي كه نفس مي كشيد به رنگ زيتون بود. كه برگ هايش نشانگان آشتي هستند. مي دانست كه بايد گام بردارد. و برداشت. رمز و راز لبخند زن كشف ناشدني بود. اما مرد مي دانست كه تنها آرامش رويايش در همين جزيره ي ناشناخته است. زن هم راه افتاد و وارد لذت غذاهاي لبناني شد. مرد هم به دنبالش. از پله هاي كوچك و مارپيچ ته آن جا بالا رفتند. آن بالا در ميان آينه هاي موازي به شكل بي نهايت درآمده بودند. هيچ كس نبود. روي يك ميز را براي يك ضيافت دوتايي چيده بودند.هر دو نشستند. و زن كوله كوچك اش را كنار عينك دودي اش روي ميز گذاشت. و رفت. گفت زود بر مي گردد. صداي راديو مي آمد. معلوم نبود از كجا. اين جا نا كجاست. صداي ما را از جزيره مي شنويد. لطفا هزار سال با ما باشيد در ايستگاه بي نهايت. كسي مي خواهد به شما سلام كند......اما صدا قطع شد. و كسي سلام نكرد. زمان گذشت. هزار سال. و زن نيامد. مرد چشم دوخته به يك كوله و يك عينك ، انتظار مي كشيد. غذاي شان داشت سرد مي شد. مرد باور نمي كرد كه كسي با چشمان زيتوني بد عهدي كند. پس مي خواست تا انتهاي تصويرش در برابر آينه هاي موازي روبرو ، منتظر باشد. آن قدر نگاه كرد كه حس كرد تصوير نگاه خود را در دست دارد. يك كوله . يك عينك. مثل يك كارت پستال.اين تصوير عين حقيقت بود. شايد حقيقت به نشانه ي اين تصوير. كارت را برگرداند.يك جمله ي كوتاه. با خط خوش. پشتش نوشته شده بود. تولدت مبارك. و او يادش آمد كه امروز تولد شعر شوريده گي ست. و برگ زيتون..... و داستان كوتاهي در باره ي يك عكس. كه هزار سال پيش نوشته شده است. در روز تولد همه ي ما.