
ماه ها بود که نقد ننوشته بودم. اعترافی ست که جدی ترین نوع نوشتار سینمایی
برایم نقد نویسی ست. هیچ وقت در این پانزده سال نوشتن به هیچ بخشی به
اندازه نقد دلبسته نبوده ام. حس بودن می کنم. نقد فیلم مهم ترین انگیزه
اموختن و تیز بینی در مواجهه با اثر است. نقد نویسی برایم به ایینی بدل شده
است انگار.ماه ها بود که نقد ننوشته بودم و چه بسا دو سال. از مجله فیلم که
مهم ترین جایگاه نوشتنم بود دلگیر شده بودم - و نه از هوشنگ گلمکانی که
ادم نازنینی ست تصادفا! ـاز مجله فیلم دلخور بودم و سر دبیرش که او هم تصادفا
هوشنگ گلمکانی نام دارد! نه از بابت قهر که از سر بی حوصله گی
و بی انگیزگی بود که نمی توانستم بنویسم. مدتی در یک روزنامه ستونی راه
انداخته بودم به نام تخته خاکستری . این نام را که برای ان ستون انتخاب کرده
بودم دوست دارم و ترجیح دادم نام وبلاگ شخصی ام نیز باشد....اما از ان جا نیز
دلگیر شده ام و ادامه ندادم. نکند من ادم زودرنجی هستم وخبرندارم؟!
این روزها دچارحس غریبی شده ام که اصلا افسردگی یا شبیه این ها نیست.
شاید بعد ها نوشتم چگونه حسی ست. هر چه هست که خدا برایم نگاه داردبه
هم کناری چیزی از جنس شور زندگی نیز نیاز دارد.با سبک سنگین کردن همه
داشته ها و نداشته ها نقد فیلم بهترین راه موجود بود برای چنین خلقی.و چه
بسا همین وبلاگ.گفتم که حس بودن می کنم. پس بی هیچ مراسم اشتی
کنانی و با لبخند به خانه نوشتن ام برگشتم و البته مثل کشور هایی که زورشان
نمی رسد حق هرگونه اقدام متقابل را برای خودم محفوظ داشتم!! البته از حق
نگذریم عباس یاری عزیز در جشنواره فیلم فجر پارسال گفت که دوباره برگردم
به موطن سینمایی ام اما من که سرم گرم بود با ان روزنامه و دلشکسته بودم
از مجله نتوانستم که چنین کنم. داشته باشید که این اقای یاری خیلی ماه است
و اگر کسی بتواند از او دلگیر شود لایق اسکار و نخل طلا و این جور چیزهاست! به
هر حال مجله فیلم توانست در غیاب من به هر زحمتی که شده از فروپاشی نجات
پیدا کرده و به راه خودش ادمه دهد و یک جوری هم ظاهرفریبی کند که ککش هم
از نبودن هیچ منتقدی نمی گزد!!!
برمی گردیم به زمان حال که قرارشد دوباره در مجله فیلم بنویسم و باید هر طور
شده در شماره بهمن نوشته ای از من می بود وگرنه احتمال سکته روحی در
غیاب شور زندگی محتمل به نظر می رسید. جدی ترین فیلم ماه هم که چنین
قابلیتی داشت ستاره است فریدون جیرانی بود. نوشتم و کوشیدم در این بازگشت
و اغاز دوباره و به فراخور پیرترشدن - به قول هوشنگ گلمکانی که گفتم ادم نازنینیه -
ارام تر و منصفانه تر بنویسم. سعی کردم بر جاهایی که برای خودم قابل قبول تر
است متمرکز شوم و سر ان جاهایی که دوست ندارم قیل و قال راه نیندازم. من
یک تماشاگرم که امکان عرضه نظرم را یافته ام. همین! کوشیدم صادقانه با اثر
برخورد کنم. چیزی که این روزها خیلی دنبالش می گردم و کم تر پیدایش می کنم.
یک جور قول و قرار با خودم برای نقدهایی که از این پس خواهم نوشت.
مجله فیلم نوشته هایش را در سایتش نمی گذارد و طبعا امکان لینک به مطلب
خودم را ندارم. در همین حد بدانید که در شماره ۳۵۷ صفحه ۸۸ چاپ شده است.
اگر فرصت و حوصله داشتید بخوانیدش. به هر حال منتقدین هم مثل فیلمسازها
از فزونی مخاطبین خود خرسند می شوند. اگر بتوانم فایل مطلب را از مجله فیلم
بگیرم که در ادامه همین مطلب کپی خواهم کرد. اگر هم نشد که خداییش
حوصله تایپ سه صفحه نقد را ندارم!!
عنوان این نوشته بازی و بازگشت است و هیچ ارتباطی به بازگشت خودم به مجله فیلم
ندارد!انتخاب اول من به نام بازی بود که گلمکانی -همان که ادم نازنینی ست- نپسندید
و انصافا هم حق با او بود استثنائا!چند جمله از نقد را که به گمانم جوهره اصلی نوشته
است را بازنویسی می کنم"در حکم اشانتیون!!
ستاره است در باره سیما و سیماچه درون و بیرون نیز هست.....و شایدبتوان به تلقی
این گفتار و برداشت رسید که ادم ها با نقاب ها/سیماچه های خود زندگی می کنند
و کسی نمی داند- و چه بسا خود ادمی که سیمای واقعی کدام است
پی نوشت:فزونی علامت تعجب در نوشته هایم عادت غیرقابل ترک من است
. لطفا تحمل کنید!!!