تبليغاتX
تخته خاکستری - خاطره ی گلمکانی از یک جنازه ی خوش برخورد!

ده سال گذشت. ساعت حوالي هفت صبح نوزدهم تیر ۷۶ بود كه آن اتفاق افتاد. داشتيم از زيارت باز مي گشتيم. بايد هشت صبح به بيمارستان بهرامي مي رسيدم. انترن اطفال بودم. در اتوبان قم – تهران بود كه حادثه اتفاق افتاد . با مادر و برادر و پسرخاله ام بودیم. آن روزها يك رنو سفيد داشتم. ناگهان لاستيك جلو تركيد. از چند دقيقه قبل از تصادف تا وقتي كه در آي . سي . يو چشم باز گردم از حافظه ام حذف شده است.مي گويند ماشين چپ شده و سه چهار بار ، عمودي دور خودش چرخيده. شيشه جلو مي افتد و من به بيرون پرت مي شوم. خون ريزي مغزي و حالت نيمه هوشياري.يك جنازه كه انگار سال هاست زنده بودن را فراموش كرده. و البته كمي نفس مي كشد هنوز . گاهي. بقيه نسبتا سالم ، خودشان را از مچاله ي ماشين بيرون مي كشند. با زحمت ، من را به آمبولانس مي رسانند و امدادگران هم از بيمارستان سينا پذيرش مي گيرند. تصويربرداري هاي اوليه نشان داده كه خونريزي كم است و جذب خواهد شد. غروب قصد داشتند كه من را به بخش بفرستند. علايم حياتي تغيير بدي نداشته. به اصرار پسر خاله ام كه او هم انترن بود و از سر لطف به من جوان كه انترن همان دانشگاه بودم ، بي دليل علمي و از سر پارتي بازي ، دوباره سي تي اسكن مي گيرند. من هنوز در آن تونل خوفناك دستگاه بودم كه همه شان دچار وحشت شدند و گمانم يك نفر توي سرش هم زد. سرم پر از خون بوده و عجيب اين كه در حفره ي خلفي مغز بوده . یک پدیده ی نادر. جايي كه علايم ايجاد نمي شود و ناگهان مركز تنفس از كار مي افتد و مرگ ناگهاني. همه به تكاپو مي افتند. هر دقيقه يعني احتمال مرگ. در فاصله ي آماده سازي اورژانس ، استاد را با خواهش و تمنا از مطب به بيمارستان مي كشند تا دانشجويش را خود جراحي كند. محض اطمينان. به خانواده ام مي گويند كه يا مي ميرد يا اگر بماند به احتمال پنجاه درصد دچار فلج اندام ها خواهد شد. فاميل خبر دار مي شوند. بساطي به پا مي شود در بيمارستان.به سه تن از مراجع و عرفاي قم هم خبر مي دهند و دعا و نماز ويژه به پا مي كنند.  مجموعا در كل فاميل هاي سببي و نسبي ، ده ها قرباني گوسفند ، حدود نود ختم قران و چند ده بار پياده رفتن تا جمكران نذر شده بود. اين ها به خاطر محبوبيت ويژه من نبود البته. به خاطر مقام عالي و غريبي ست كه مادرم در ميان بستگان دارد. و خب من هم پسر بزرگش بودم.....حكاياتي دارد اين چند ماه نقاهت و معجزه ي خوب شدن چشمانم كه دچار دوبيني شده بودند . ماه ها مجبور بودم مثل دزد هاي دريايي ، يك چشمم را ببندم تا يك تصوير ببينم و..... كه بماند براي وقتي ديگر.
از اتاق عمل بيرون آمده بودم و تازه به هوش. خدا را شكر، فلجي در كار نبود. گيج بودم. كله ام سه برابر اندازه معمول بود و لوله اي از آن بيرون آمده بود جهت تخليه ترشحات و خون و.....بيمارستان سينا نزديك دفتر مجله فيلم است. نمي دانم هوشنگ گلمكاني عزيز و آقاي ياري از كجا خبر دار شده بودند. اما لطف كرده بودند و به عيادت آمدند. اولین جمله ای که به آن ها گفته ام برای شان جالب بوده.
هوشنگ خان گلمكاني عزيز بارها به خاطره ي آن ديدار اشاره كرده و اين بار بعد از دعوت من ، قول داد كه به بهانه دهمين سالگشت آن تصادف مرگبار ، در اين باره برايم بنويسد. براي تخته ي خاكستري. مي گفت يكي از كاريكاتور هاي امك چي را هم بگذارم. كه البته دلیلش را در متن توضیح داده . اما خب از سر تنبلي مذاكره و اجازه از امك چي مهربان، ترجيح دادم در همين گوگل سهل و آسان جستجو كنم. يك ماهي پیدا کردم كه دارد بر بند زنده بودن راه مي رود . عرق ريزي هراس افتادن ( مرگ؟) . انگار خود ماست بر مرز باريك مرگ و زندگي. غافل از اين كه مرگ زير پاي ما ، دريايي فراخ است و ما ماهي هستيم. لذت درك بي كرانه گي در انتظار است. از مرگ نهراس رفيق. البته عكس زمان دزد دريايي بودنم هم هست. ولي انصافا خيلي هولناك است. ترسيدم بگذارم !
اين همه دراز نويسي من ، مثلا قرار بود مقدمه دو خطي باشد براي خواندن نوشته ي هوشنگ گلمكاني عزيز. به قول مجريان محترم، .....و اينك توجه شما را جلب مي كنم به....

"""

اين دکتر مصطفای ما آدم عجيبی است. توی تويسنده های مجلة فيلم بيش از همه به جزييات سير چاپ مطالبش توجه و حساسيت  نشان می دهد. اولش که قرار می شود فلان مطلب را بنويسد, يک بار گزارش پيش از تحويل مطلبش را می دهد. چون ذهن خودش مدام درگير آن مطلب است, تصور می کند من و همة کسانی که در جريان قرار گرفته ايم, شب و روز به آن فکر می کنيم. زنگ می زند و نکته ای را دربارة مطلبش _ قبل از تحويل _ می گويد يا می پرسد. انتظارش اين است که من هم در همان لحظه به همان چيزی که او فکر می کند فکر کنم.

مطلب را که می دهد, پی گیر می شود که نظرم را بپرسد. بعد يک بار می آيد که متن حروفچينی شده را غلط گيری کند و البته هدف اصلی اش اين است که ببيند چقدر توی مطلبش دست برده ام:

_ حدس می زدم که اين تکه را حذف کنی.

_ من منظورم اين بود که....

_ بابا اين کلمه را چرا حذف (يا عوض) کردی؟

_ این تیتر را بیش تر دوست دارم...

و البته خیلی مواقع نظر کلی ام را دربارة مطلبش می پرسد و مثل همه ما ابنای بشر، دوست دارد تحسين بشنود؛ ضمن اين که به حرف هايم گوش می دهد. نه اين که بپذيرد؛ به دقت می شنود و درباره شان بحث _ و بيشتر فکر می کند. مطمئنم. چون گاهی چند ساعت يا چند روز بعد تماس می گيرد و چيزی دربارة حرف هايی که زده ام می گويد. همه چيز را تا تهش می خواهد برود. يا می خواهد مرا قانع کند يا انتظار دارد دربارة نکتة مورد بحث, من قانعش کنم که اغلب اين اتفاق نمی افتد. مثل اغلب فرزندان آدم, از انتقاد خوشش نمی آيد والبته در برابر انتقاد واکنش تندی نشان نمی دهد, اما عميقاً توی فکر می رود و موضوع برای مدتی طولانی ذهنش را به خود مشغول (و حدس می زنم _ بسته به اهميت و شدت قضيه ) پريشان می کند 

بعدش کنجکاو است که مطلبش کجای مجله چاپ می شود؟ با چه عکسی؟ حالا اندازة حروف متن و تيتر و فونت که تقريباً يکسان است, اما مطمئنم برای هر مطلبش نوعی صفحه بندی رويايی را در ذهن دارد که بی ارتباط با حجم مطلبش است. مثلاً مطلبی برای يک قالب يک صفحه ای داده که حجمش راه به استفاده از عکس نمی دهد و نيم ستون يا يک ستون از يک صفحه بيشتر می شود. پس از کوچک کردن و فشرده کردن حروف هم يا بايد قسمتی از مطلب را حذف کرد تا جای عکس باز شود يا از خير عکس گذشت. مطالب مجله را هم که معمولاً بقيه به صفحات بعد نمی بريم. دمغ می شود و بناچار تسليم. اصلاً کاری به ترکيب کلی مجله و حجم مطالب و ساير مقتضياتی که گردآوری و ترکيب کردن يک مجموعه تحميل می کند ندارد؛ فقط دلش می خواهد مطلب خودش به بهترين شکل ممکن عرضه شود.

با اين توضيحات هيچ عجيب نيست که از شروع همکاری اش با مجله در سال ۷۰ آن همه پرکار بود و چهار سال پيش ناگهان رفت پی درس و مشق و طبابت خودش و تا دو سه سال هيچی ننوشت و می گفت حوصله و توان نوشتن ندارد. از پارسال که دوباره شروع کرده, دوباره همان شور نوشتن را دارد و می کوشد دربارة بیش تر فيلم های مهم و قابل بحث بنويسد و به همة موضوع های روز واکنش نشان بدهد.

همة اين ها ظاهراً مقدمه ای است بر خاطره ای مربوط به ده سال پيش که خصوصيات يادشده کاملاً در اين خاطره جمع است. سال ۱۳۷۶درست در همين روزها بود که باخبر شدم مصطفی جلالی فخر در اتوبان تهران- قم دچار يک حادثة شديد رانندگی شده و حالا در بيمارستان سينا بستری است. با عباس ياری به عيادتش رفتيم. يکی دو نفر از اعضای خانواده اش هم بودند. نگاهم که به او افتاد حِيرت کردم و فکر کردم اشتباه آمده ايم. اما خودش بود. کله اش شده بود دو برابر, عين کلة کاريکاتورهايی که عليرضا امکچی برای مجله می کشد, از حيث تناسب (يا بی تناسبی) کله با تنه. رنگش هم کبود. چشمهای ورم کرده اش به زور باز می شد. با همان وضع و حال, باورتان می شود اولين چيزی که گفت چی بود؟ چند روز قبلش مطلبی داده بود دربارة ويدئوکليپ هايی که ساخت شان چند سالی بود در تلويزيون شروع شده بود. پرسيد برای صفحه بندی مطلبش عکس کدام يکی را انتخاب کرده ايم و توصيه کرد که عکس فلان و بهمان کليپ را حتماً بگذاريم و حتی داشت نشانی منابع عکس را هم می داد. هيچ تصورش را نمی کردم که توی آن کلة ورم کردة کبود و پردرد آدمی در مرز مرگ و زندگی, همچين چيزهايی چرخ بخورد. اين دفعه برخلاف هميشه هيچ بحث و جدلی با او نکردم و قول مساعد دادم و توصيه کردم که به جای اين چيزها به فکر سلامتی خودش باشد و البته صفحه بندی مطلبش طبق توصيه و خواست خودش انجام شد؛ هرچند که موارد بسياری هم اتفاق افتاده که بدون دخالت و توصيه اش, صفحه هايی برای مطالبش بسته شده که از آن ها راضی بوده و البته بيشتر ،موارد نامساعد به يادش مانده است.

در اين سال ها, دکتر مصطفی جلالی فخر خيلی تغييرها کرده؛ از جمله همين که آن وقت ها دانشجو بود و حالا دکتر است, حالا دیگر مثل قدیم حوصله بحث و چک و چونه ندارد. کارهايی می کرد که حالا نمی کند و حالا کارهايی می کند که آن وقت ها نمی کرد, اما گمان می کنم حساسيت هايش در مواردی که شرح دادم, هيچ تغييری نکرده باشد، هرچند کم تر نشان می دهد! 

 

* ۴۲ گرم عریانی : وقتي بيتا برگشت

 

*۴۲ گرم عریانی : آتش ، دریا.....و آن دو نفر

 

* ۴۲ گرم عریانی : شرم مرد بودن

نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |