


الان دقیقا دو بامداد است. بامداد پنج شنبه. به طرز وحشتناکی خسته ام . با چشمانی نیم بسته. از صبح تا همین حالا ها بیرون بودم. در یک آسایشگاه سالمندان. اول جاده چالوس. برای کارگردانی یک کلیپ کوتاه در باره روز پدر. غمگین شده ام و انگار بخشی از تنهایی آن ها در من حلول کرده. باید بنویسم. پیش از خواب. این جور فضاها را باید حس کرد. از مرگ بدتر است. تو وقتی در باره مرده ای حرف می زنی ، تکلیفش معلوم است. مرده به نوع دیگری از بودن رسیده است. زنده هم که زنده است. این ها نه زنده اند و نه مرده. تنها. غمگین. در همسایه گی مرگی که هر لحظه ممکن است فرا برسد. می فهمند که آن ها را پس زده اند. در طول کار توان مهار غم ام را نداشتم. و مگر می توان نگریستن؟ حتی در کنار هم نمی نشینند تا حرفی بزنند. هر کدام تنها در گوشه ای مچاله شده اند و ساکت. ما در بخش مردان بودیم. روز پدر در راه است. و این ها همه پدر بودند. ما به آن ها گل دادیم . اما هیچ کدام شاد نشدند. چند شب پیش یکی از زن ها مرده. امشب که می آمدیم حال یکی دیگر بد بود. می گفتند که امشب خواهد مرد. و اصلا این مثل یک عادت بود در آن جا.
زن و شوهری میان سال و مهربان ، این مرکز خصوصی را ادره می کنند. همان جا هم زندگی می کنند.مرد خوش مشرب است. در فاصله ای که قرار بود نور یک پلان چیده شود ، من را به یک سوییت برد. که مادر و دختری با هم در آن جا هستند. یکی ۹۶ سال و دیگری ۷۵ سال. نشسته بودند و در و دیوار را نگاه می کردند. و اصلا نای حرف زدن نداشتند. مادر که اصلا مرده بود و گاهی فقط تکانی می خورد. آن آقا توانست دختر ۷۵ ساله ی زن را به حرف آورد. عکس جوانی اش را نشان داد. که زنی بسیار زیبا بوده. حالا چنان در هم تکیده که محال است بتوانی عکس ها را باور کنی. سال هاست از همسرش جدا شده. پسرانش در آمریکا. دختری ندارد. تنها. جوانی اش صدای خوبی داشته. می گویند هنوز هم دارد و خواست کمی بخواند....اما نور صحنه را آماده کرده بودند. صدایم کردند . باید می رفتم. با خاطره ای تلخ از واقعیت عبور درشکه ی زمان.
پ. ن * عکس ها به ترتیب از بالا به پایین : جوانی ، پیری و مادر ۹۶ ساله اش