تبليغاتX
تخته خاکستری - صكص و مورچه و فلسفه و خانه و خانواده و ......مخملباف

* كمي نوبت عاشقي اندر باب طعنه ي حاتمي كيا به مخملباف

 از ابراهيم حاتمي كيا خواسته مي شود كه در باره ي برخي نام ها، جمله اي بگويد.در شبي از آن شب هاي شيشه اي. يكي از آن نام ها محسن مخملباف است. حاتمي كيا با همه ي صداقت آشكارش ، با لحني كه شبيه افسوس و دل سوزي و تبري بود ، يك جمله بيش نگفت : " خدا آخر و عاقبت ما را به خير كند! "هر مخاطبي با هوش متوسط هم مي توانست بفهمد كه يعني مخملباف آخر و عاقبتش به خير نشده . حاتمي كيا هنوز "بچه مسلمان" است و مخملباف هم اصلا شبيه بچه مسلماني اولش نيست. اين دو فيلمساز "انقلابي" كه آغاز مشتركي داشتند و يكي عروسي خوبان مي ساخت و آن يكي به ترادف ، وصل نيكان به پا مي كرد ، حالا چنان دور از هم ايستاده اند كه خب طبيعي ست كه حاتمي كيا را با چنين واكنشي  ببينيم.چندي پيش هم مسعود ده نمكي، در شروع فيلمسازي اش به دوستان نگران اطمينان داد كه مخملباف نخواهد شد. كه خب يعني مخملباف شدن عاقبت بدي ست و خدا از همه دور بدارد چنين فرجامي را. با مزه تر اين كه پيش تر مرحوم شاملو هم نسبت به "عاقبت وحشتناك" مخملباف اظهار نگراني كرده بود و البته با مفهومي كاملا متفاوت از عاقبت نگري حاتمي كيا. اين قضايا گفته شود و تمام شد اما اين فكر، هم چنان در ذهن منشور بازيگوش ما باقي ماند. اين كه از زوايه هاي مختلفي به اين حرف نگاه كند و اصلا هم دنبال نتيجه نباشد. كمي نوبت عاشقي با سازنده ي نوبت عاشقي. به ويژه كه او امسال در هشتم خرداد، پنجاه ساله  شد و سعدي هم فرموده كه پنجاه عدد خاصي ست....و مگر اين پنج روزه در يابي!

يك آدم دوست داشتني، بي آن كه غيظ كند و با آرامش كامل، هم عقيده حاتمي كياست.مي گويد وقتي دين در هويت آدم نباشد آدم راه گم مي كند و از توبه نصوح مي رسد به صكص و فلسفه. او هم مثل من فيلم هاي اخير مخملباف را نديده اما شنيده كه اونجوري هستند. چه جوري؟ لبخندي شرمگين مي زند:"همونجوري كه خودتون ميدونيد ديگه" و سخت معتقد است كه او نتوانسته از بحران هاي فكري اش سر به سلامت بيرون كشد. او نوبت عاشقي را آغاز كج روي  مي داند و راهي كه به تركستان فرياد مورچه ها رسيده. وقتي فهم ديني به ريشه ي آدم تبديل نشود ، همين مي شود ديگر.اين دوست ما ، گنگ خواب ديده هوشنگ خان گلمكاني را هم ديده. همان فيلمي كه خيلي سال پيش در باره ي مخملباف ساخته شده. قشنگ يادش هست كه مخملباف  لب حوض خانه نشسته بوده و هم چنان تسبيح در دست داشته. او مطمئن است كه محال است محسن خان ديگر دست به تسبيح ببرد و حالا به جايش پاپيون مي زند و جلوي دوربين ژست مي گيرد. چون بحث داشت پيچيده مي شد ، با بدجنسي تمام ، بحث را عوض كردم.

نمي دانم كي و كجا بود كه اين منشور چرخيد و كس ديگري آمد و زل زد در چشم ما كه چي؟ چرا فكر مي كنيد آدم بايد راكد باشه و همون جور فكر كنه كه شما مي پسنديد؟ شما مگر خداييد كه آدم ها را با متر و معيار خودتون مي بريد به بهشت يا جهنم؟  كي مي تواند ريشه ها را ببيند؟ و چه بسا فرياد مورچه ها و توبه نصوح از يك ريشه باشند با شاخ و برگ متفاوت . مي تواني حرف من را نقض كني؟ جواب سوالش را ندادم اما اين باعث نشد كه حرفش را ادامه ندهد.

 او معتقد بود كه مخملباف يك هنرمند پوياست. مدام در حال مشاهده جهان است و نگاهش فيلم به فيلم عميق تر شده است. چرا بايد آدمي مجاز نباشد كه دريافت هاي تازه خود را در جهان بيني خود دخيل كند؟ اين جسارت يك هنرمند است كه از عرضه سر و شكل تازه ي خود ابايي ندارد. او دوست دارد اين گونه زندگي كند و خودش در برابر زندگي اش مسئول است. چرا بايد كسي را به دليل آن كه مطابق انتظار ما از راستي نيست ، به ناراستي محكوم كنيم؟ او معتقد بود كه همين صكص و فلسفه را كه مبناي سقوط مخملباف از اعتقادات مي دانند ، خيلي ها اصلا نديده اند و فقط از عنوان فيلم به هيجان آمده اند و اين كه شخصيت هاي فيلم اهل رقص اند. او طوري گفت كه اين فيلم يك نگاه زيبا و چهار لايه به "زن" دارد كه گمانم فيلم را ديده بود.

يك روان شناس پا به سن گذاشته كه دوست دارد روان پزشك قلمداد شود ، با قاطعيت به ويژگي مشترك مخملباف در همه ي عمرش اشاره مي كند. او اين گستره ي وسيع تغيير را در همين راستا ارزيابي مي كند. " ببين عزيزم ، محسن اصلا آدم جيغ است. آدم خود نشان دادن " يك جوري گفت محسن كه من گمان كردم پسر خاله  مخملباف است. اما نبود . و ادامه داد كه اين آدم در هفده سالگي گروه چريكي تشكيل داده. تير خورده . دوست دارد متفاوت باشد . تو چشم باشد. همان عروسي خوبان هم در زمان خودش جيغ بود . يا شب هاي زاينده رود. يا نوبت عاشقي. اين آدم قاعده پذير نيست . بعد هم ديد كه اين جا نمي شود . رفته جايي كه فكر مي كند بهتر و بيشتر ديده مي شود. دوست دارد خلاف آب شنا كند. خانواده فيلمساز تشكيل داده كه كار نكرده ، كرده باشد. منحصر به فرد باشد. زماني فكر كرد كه مي تواند مدال نجات افغانستان را بر سينه بياويزد و تو بورس باشد. وقتي ديد نمي شود ، ول كرد و رفت. حالا هم دنبال اين است كه جسارت كار با صكص را به عنوان يك فيلمساز داخلي به اسم خود كند. اين آدم به هيچ چيز قانع نيست. اين جور آدم ها با هوش اند و مدام راه هاي تازه براي نمايش خود پيدا مي كنند.

همان دوست عزيزي كه دفعه پيش عرض كردم سردبير يك برنامه ي راديويي است و به شدت مخالف حسي كردن امور ، باز خونسرد در گوشه اي ايستاده و مشغول تماشاي صور اين منشور است. او معتقد است كه داريم حسي نگاه مي كنيم و بي جهت پيچيده اش كرده ايم:" قضيه قطعيت و نسبيت است. مخملباف نسبي گراست و اين در فيلم هايش مشهود است. و دوست دارد در زندگي اش هم همن گونه باشد. چرا شلوغش مي كنيد؟ اين همه هنرمند مهاجر در دنيا هست ، او هم يكي. اتفاقا بساطش را برداشته و رفته جاهاي گم و گور كه كار خودش را بكند. نه معطل مجوز هاي جور واجور و سانسور شود و نه دلش براي سرمايه و اكران و تهيه كننده بتپد. نه جلوي چشم خبرنگار و منتقد و اين گروه مزاحمين باشد. نه دچار خودسانسوري شود. رفته در انزواي خودش فيلم بسازد. و دارد مي سازد. مگر او به شما كار دارد كه شما در كار او فضولي مي كنيد؟ كسي خواست نگاه غير حسي و سرد _ و اصلا شما بگو بي رحمانه_ به هستي داشته باشد و فلسفي نگاه كند ؛ گناه كرده؟ آقا چه حسي، چه كشكي ، جمع كنيد اين بساط پوسيده و نگاه كهنه ي خود را به هنر. دم همين آقا محسن خودمون گرم." من مطمئن بودم كه هر نوع بحثي با اين سردبير بي شبيه ( از حيث عجب و غريبي) ، راه به جايي نمي برد و بايد تسليم مي شدم.

كس ديگري كه تا اطلاع ثانوي از كيارستمي متنفر است ( و بهمن فرمان آرا نيست! ) معتقد است كه اين بلا را كيارستمي سر مخملباف آورد. مي گويد شهرت جهاني شيرين و وسوسه كننده ، گريبان آرزوخانه ي خيلي ها را گرفته. از جمله مخملباف. او هم خانوادگي كردن فيلمسازي را بيش تر به جلب توجه جهاني منتسب مي كند. كه تا حالا هم بد جواب نداده و البته نه مطابق ميل رئيس بزرگ خاندان. مخملباف  با اين آرزو كه دومين بين المللي ايران باشد ،  خانه مخملباف را از بر دوش گذاشت و رفت تا در جايي ديگر ، دور از خانه اصلي اقامت گزيند. احتمالا اميدوار بود كه برخورد سرد مسئولين سينمايي ايران نيز به تشديد توجه آن طرفي ها منجرشود . وي از سايت خانه ي مخملباف هم چيزي براي گله مندي بيرون مي كشد. اين كه آقاي پدر ( اين مي تواند نام خوبي براي مخملباف به شمار آيد) در بخش نقد آثارش هيچ چيزي از نوشته منتقدان داخلي نگذاشته و در عوض دو خط يادداشت بي اهميت فلان روزنامه فرنگي را نقل كرده ، اقدام نازيبايي مي داند. او در كل معتقد است كه مخملباف رويه وطن گريزي اش را به سمت وطن فروشي سوق داده است. او از خود سلام سينما ي مخملباف سند مي آورد كه سينما بي رحم است و با خود مخملباف نيز چنين كرد. فيلم هاي او و سميرا ( دومين عضو فعال خانه ) با استقبال جهاني روبرو نشدند. شلوغ كاري هاي پدر و پسر و سياه پوشي آن ها هم به كار نيامد. حتي بيرون كشيدن فيلم از جشنواره. داور ها با بي رحمي تمام ، فقط به فيلم ها نگاه كردند و نپسنديدند. مخاطب داخلي هم كه از دست رفته است. او وضعيت فعلي مخملباف را نگران كننده مي داند. از اين جا رانده و از آن جا مانده. او به حرف تازه مخملباف كه " كشته شدن احتمالي  خود را به حكومت ايران نسبت داده " اشاره مي كند و آن را با هر توجيه اي نشانه وضعيت نابسامان مخملباف مي داند. چه توهم ، چه چريك بازي نوجوانانه ، چه جلب توجه جهاني و......به هر حال حرف خنده داري ست. او بايد بكوشد تا با آثارش جدي قلمداد شود نه با جيغ و دادي كه براي هيچ كس جدي محسوب نمي شود و....  
يك نسل سومي عاشق سينما پريد وسط حرفش و اجازه ي ادامه به او نداد. اين جوان اخير، شيفته ي ذهن سرشار و جستجوگر مخملباف است كه در همه آثار سينمايي و نوشتاري او مشهود است. كاوشگر فلسفه ي " بودن" كه از نوبت عاشقي آغاز شد. مي گويد مخملباف هنرمندي يكه و ممتاز است كه دنياي ذهني اش را عرضه مي كند و نيازي به جايزه ندارد. هنرمندان فيلسوف ، جهان شمول اند و وطن آن ها خانه ي انديشه ي آن هاست. مخملباف فقط كمي بد آورده و به زودي دوباره به جايگاه خود باز مي گردد. اين از پيامدهاي نسبي گرايي ست. كساني كه لذت سرشاري و رهايي و كشف لحظه به لحظه ي اين نوع نگاه را لمس مي كنند ، حتما توان پرداخت برخي هزينه هايش را هم دارند. بهترين مواجهه با مخملباف ، تماشاي فيلم هاي اوست. همين. اين ها را كه مي گفت ، من مانده بودم در حيرت اين منشور!

 

* ۴۲ گرم عریانی : یک تکه چوب و انتظار

 

* ۴۲ گرم عریانی : در میانه ی بزم رنج

نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |