تبليغاتX
تخته خاکستری - من رهبر یک گروه چریکی بودم

خيلي سال پيش بود . كلاس پنجم دبستان بودم. زمستان بود. به بچه هاي مدرسه گفته بودم كه رهبر يك گروه چريكي هستم!...از همان سال ها خيال پرداز بودم. برايشان قصه مي گفتم و آن ها باور مي كردند. مثل سينما. يك بار، يكي از آن ها كه رقيب درسي ام هم بود ، سراغ اسلحه گرفت. گفت : " تو كه رهبر گروه چريكي هستي ، پس اسلحه ات كو؟ "....و فكر بقيه را هم به دنبال خود كشاند. گفتم :" دارم. معلومه كه دارم. فردا ميارم ببينيد". اما من كه چريك نبودم. اسلحه نداشتم. تنها اميدم اسلحه ي ژ_س ايي بود كه در خانه بود. به بابا دو اسلحه داده بودند براي حفاظت شخصي. يك كلت كه هميشه همراهش بود و يك ژ _س كه در خانه بود. با يك خشاب پر. شب كه شد يواشكي رفتم و خشاب پر را برداشتم. با يك ماژيك آبي رويش اسم خودم را نوشتم و سمت خود را:" رهبر گروه چريكي...." الان هر چه فكر مي كنم يادم نمي آيد كه چه اسمي برايش انتخاب كرده بودم. فردا در حياط مدرسه بچه ها را يكي يكي به حضور مي پذيرفتم و خشاب را نشان شان مي دادم. و البته چه كيفي داشت پيروزي بر رقيب و اثبات كردن همه ي آن داستان ها. زنگ خورد. به من خبر دادند كه دو نفري رفته اند جاسوسي. پيش ناظم. سر كلاس كه رفتيم دنبال جايي براي مخفي كردن خشاب گشتم. نمي دانم چرا به ذهنم رسيد كه لاي پره هاي شوفاژ پنهانش كنم. كه روشن هم بودند. و داغ. گمانم اگر چند دقيقه ديرتر مي رسيد ، فاجعه رخ مي داد. و همه ي گلوله ها منفجر مي شد. هنوز يادم هست كه ناظم دويد و خشاب را بيرون كشيد و ليز داد روي سراميك. به سمت راهرو. نيم ساعت بعد من را بردند كميته. و من براي دومين بار * تحت بازجويي قرار گرفتم. يك مرد تنومند كه ريش هاي بلند و پر و مشكي اش در يادم مانده. جذبه خاصي داشت. پشت يك ميز آهني كوچك در يك اتاق خالي. پرسيد كه اين را از كجا آورده ام؟ گفتم پيدا كرده ام. ناگهان با كف دست محكم كوبيد روي ميز و سوالش را با صداي بلندتري تكرار كرد. اين بار اعتراف كردم و همه چيز را گفتم. فردايش بابا رفت و خشاب را گرفت و قول داد كه ديگر اسلحه را دم دست بچه نگذارد.... و البته بابت اين شيطنت، هیچ وقت دعوايم نكرد.خوبی اش این بود که هيچ وقت در زندگي دعوايمان نكرد. پس روزش مبارك!

* پی نوشت : اولین بار کلاس سوم دبستان بود که روی در و دیوار مدرسه نوشته بودم " مرگ بر بنی صدر " !

* ۴۲گرم عریانی : سمیرا....و دو سرطان

* ۴۲ گرم عریانی : یک تکه چوب و انتظار

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |