

تازه از تماشای رئیس کیمیایی برگشته ام. اصلا هم عصبانی نیستم. قصد هم ندارم که رفتار خشونت باری از خودم نشان دهم. خود کیمیایی بود. همان جوری. مثل قبلی ها. آثار آشفته ای که نمی توانی انکارشان کنی. همین بی ربطی و بی سر و ته بودن شان هم یک جور هویت است. کیمیایی سینما بلد است. بعضی سکانس هایش کارگردانی تحسین برانگیزی دارند. آدم هایش شاخص دارند. و فصل ها و روابطش. از ذهن و کابوس و رویاهایش می آیند. ربطی به بیرون خودش و ما ندارند. اشتباه است که دنبال نشانه های اجتماعی باشیم. یا حتی بنا را بر مقایسه او با گذشته اش بدانیم. یک نفر قاطی کرده و هنرش را دارد که این نگاه قاطی را نشان دهد. یا بنویسید. مثل شعرهای جنون زده حسین پناهی. کیمیایی بلد نیست قصه بگوید . چون قصه اش را دوست ندارد. عاشق آدم ها و حرف زدن شان هست. بعضی دیالوگ هایش هم انصافا به صورت آدم هایش می نشینند و بعضی تا مرز تهوع آوری تصنعی می شوند. کیمیایی قمارباز است. با آدم هایش. با دیالوگ هایش. بیش تر می بازد اما ظاهرا سینمای ما لاس وگاس است.
حتما تا حالا سری به رستوران های عجیب و غریب زده اید. که غذاهای نخورده و نشنیده فرنگی دارند. و گران هم می فروشند. ریسک است. گاهی خوشمزه از آب در می آیند ( مثل یک غذای ایتالیایی که یک بار خوردم و مزه اش هنوز در ذهنم مانده ) و گاهی مزخرف می شوند ( مثل آن غذای ژاپنی که به لعنت خدا نمی ارزید) . کیمیایی صاحب یک رستوران این ریختی ست. غذاهای اجق وجق دارد و منو هم به کار شما نمی آید. هر سکانس فیلمش را یک غذا محسوب کنید. کاری هم به ربط فصل ها نداشته باشید. و البته به سلیقه ی غذایی شما هم مربوط است. مثلا خود من از سکانس خسرو شکیبایی و لعیا زنگنه خوشم آمد. به ویژه حس عاشقانه ی نوستالژیکی که در نخستین دیدار قریبیان و زنگنه در می آید و باد و پرده های سفید و تزریق زیر پارچه قرمز و اصلا عشق. یا در مقابل ، از فصل مهمانی آخر و داریوش ارجمند، دچار بی اشتهایی حاد شدم و تنم کهیر زد. برای همین یادتان باشد که همیشه قبل از دیدن فیلم های آقای کیمیایی ( بخوانید مبصر ! ) چند عدد آنتی هیستامین تهیه فرمایید. به کار می آید. دوای کهیر است.