در سکوت شبانه ی ادینه
چشمان بغض الودم
به انتظار پهن ترین سپیده دمان خلقت
با ستاره ها نجوا می کند
و اواز عاشقانه غوک ها
همه ی دریاچه را پر کرده است

صدای پای خدا را می شنوم
ارام
ارام
با پنجره ای رنگی که برایم اورده است
به پاس ایمانم
و کودکی ام
مهربان ترین خدای دشت
پنجره را به انگشتانم می سپارد
می گشایمش
سپیده ی بهشت سر زده است
و من به نماز می ایستم
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |
