

هر چی فکر می کنم می بینمم وقتش بود. دیگر باید می مرد. کارهایش را کرده بود. و سطح اندیشه را در سینما به یک جور تعالی غیرقابل دسترس رساند. دیگر پیر شده بود. خالقی که خلق نکند تنها می شود. مثل مجازات توت فرنگی های وحشی. باور کنید وقتش بود. باید می مرد این اسطوره ی معنا. اینگمار برگمان عزیز.....که پرسونایش در سامانه ی بینش من به آدمی نقش بی مثالی دارد.و از این بابت مدیون او هستم. خوبی اش این است که آنتونیونی هم مرد. کسی هم جنس خودش. حالا احتمالا با هم اند و مشغول گفت و گو در باره ی درک تازه ی خود از هستی و مرگ.....و فیلم های نساخته.
نوشته ای در روزنامه ی شرق خواندم در باره ی رویاهای آمریکایی و اروپایی. این بحث مدت هاست که به گونه های مختلف مطرح شده است و در این نوشته نیز زاویه کنکاش گرای سنجیده ای برای این قیاس انتخاب شده. اما خودم گمان می کنم که رویاها مرز نمی شناسند. و چه بسا بتوان در رویای مشترک برگمان و اسکورسیزی جا خوش کرد. یا مثلا با کازابلانکا و اینگرید برگمان و بوگارت به سرخوشی ماندگاری دست یافت که در همسایگی شاعرانه ترین رویاهاست. یاد چشم اندازی در مه آنجلوپولوس افتادم که در پی نمایش بی مرزی رویاها بود.