

* این عکس را سال گذشته از او گرفتم.با موبایل. ساعت شش صبح . تا آن موقع داشتیم حرف می زدیم.
گمانم بتوانم صمیمی ترین دوست دیرینه خطابش کنم. رفیق بیست ساله. محمد. د. نامبرده (؟) شاید تک باشد در گرمابه و گلستان و گفت و گو. دو سال بزرگ تراز من است و او هم پزشک است. اهل همه چیزی هم هست. و البته منظورم چیزهای بد نیست. نقاشی می کند. کتاب می خواند. فیلم می بیند. در باره ی همه ی ارکان هستی هم می تواند چهار ساعت تمام بحث مفید کند. مثلا در باره ی تازه ترین نوع کشف شده مگس آفریقایی و ارتباطش با سیاست آینده دموکرات ها در باره ی کارهای هسته ای ایران. چند سالی ست که ترک وطن کرده ( بخوانید فرار مغزها) و در اتریش ساکن شده است و درس می خواند. من که آخرش نفهمیدم درست و حسابی چی می خواند. اما بنا به ادعای ثابت نشده ی خودش ، به قلب و عروق و سلول های بنیادین و این حرف ها ربط دارد. سالی یک بار می آید ایران . دو روز پیش آمده است و تا همین الان که در خدمت شما هستم، ما دو شب تا ساعت ۴ صبح با هم حرف زده ایم!...آخرین بار چهار صبح جمعه ۱۲ مرداد از هم جدا شدیم. موجود بی نظیری ست و خاطراتی با هم داریم که محشر و فوق العاده است. کم ترین اش این است که در عهد شباب و دوران انترنی ، یک بار ساعت یک بامداد زنگ زد و از خواب ناز بیدارم کرد که پاشو بریم بگردیم. من هم که دیوانه تر از او. شال و کلاه کردم و تا شش صبح در خیابان گشتیم و بعد رفتیم یک کله پاچه حسابی نوش جان کردیم ( قابل توجه صنف ضد کله پاچه ، به ویژه بانوان محترم!)....این جا می توان به گونه ای مبتذل سر تکان داد که کجایی جوانی و از این کارها. به طرز مفرطی لاغرتر از قبل شده و به کار استخوان شناسی می آید. آدم دقیق و تمیز و جدی و گاهی بداخلاقی ست. یک خرمالو تمام عیار. از حیث گس بودن عرض می کنم. تا حالا چند باری با هم قهر کرده ایم و البته خب بی هیچ واسطه ای برگشته ایم سر جای اول. گمانم بیش ترین حجم رازهای مگو را به هم گفته ایم .بخش غریب ماجرا این جاست که من و محمد فقط ۳۴ درصد اشتراک فکری داریم ( این درصد را با دقت حساب کرده ام و البته خودش معتقد است۲/۴۴ درصد است.) ما در این بیست سال آموخته ایم که در وجوه مشترک ذهنی مان با هم چالش و رفاقت و هم صحبتی داشته باشیم. این یک مهارت ارتباطی ست به نظرم. خیلی آدم ها در پی اثبات خود به دیگرانند تا احیانا تعامل با آن ها. در چنین قالبی ست که رفاقت ها ریشه دار و عمیق و ماندگار می شود. این جوری می شود که وقتی من تصادف کردم و خبر به محمد رسید و آمد و دید ، دچار حمله قلبی شد و در سی سی یو همان بیمارستان بستری شد. یا وقتی که او قلبش را در اتریش به تیغ جراحان سپرد ، من این جا دچار عود شدید امراض گوارشی شدم. الهی صد سال عمر کند این رفیق عزیز و البته دست از این غرب زدگی اش بردارد و برگردد ایران.شاید دوباره هفته ای یک شب برویم ولگردی و صفا و کله پاچه و البته کمی هم فرهنگ!