تبليغاتX
تخته خاکستری - سلام.من خوبم

يك سكانس از يك فيلم نامه كوتاه كه روزي خواهم نوشت :

 

من : نمي شود. نمي توانم. مي دانم كه نمي تواني .و نمي شود. اما كاري از دست من بر نمي آيد

تو: (سكوت)

او: عشق يك توهم  است. وجود ندارد. دست ساز ناز و نياز است. نياز هم كه باشد ، تو در راه بي پاياني.

من: معشوق بي گناه است. و عاشق. و عشق. همه در اين حديث و حادثه بي گناهند.

او: تو گمان می کنی که جنون تو مجنون بودن توست. تو دیوانه ای.

من: بي پاياني ذكر و راز و نياز را با كه می توانم نجوا کنم؟ من نگران خوب بودن توام. و نا آرامی.

تو: (سكوت)

او: تو بايد عبور كني. چونان من. عشق زاييده خودخواهي ست. او را بخواه و بگذار تا بگذرد. تمام مي شود.

من: نمي شود. نمي توانم. اصلا نمي خواهم كه بشود يا بتوانم. مگر تمام شوم.

تو: (سكوت)

او: تو تنها توان عشق داري و او بي نياز است از اين نياز. بازنده اي. بازي تازه اي بايد.

من: بازيگر نيستم. آخرين بازي ، هيچ وقت تمام نمي شود. گاهي نمي توان عاشق نبودن.تو حالت خوب است؟

تو: سلام . من خوبم.

 

نقش "من " را يك زن 35 ساله. نقش " تو " را يك مرد 40 ساله و نقش "او" را يك زن 37 ساله ، زندگي خواهند كرد  

 

*۴۲گرم عریانی : آن شب اتفاق افتاد

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |