
1)
۱) ديروز شماره 1010 روزنامه بانی فیلم در آمد كه ويژه نامه هزاره شدن آن هاست. من هم مطلبي دارم كه به نظرم بد نشده و عنوانش اين است: كره و مربا و شير و.....سينما!...مطلب كامل را مي توانيد اينجا ببينيد ( صفحه ۱۹ ) اگر باز بشود. يك نوشته هفت بخشي ست كه بخش پنجم آن اين است :" من كه سرما خورده ام و بو احساس نمي كنم. پس نمي فهم كه كله شما بوي قرمه سبزي مي دهد يا نمي دهد. ولي بعضي وقت ها كارهايي مي كنيد كه خيلي ها كيف مي كنند. مثلا سرشاخ شدن با بعضي مافياهاي كوچك و بزرگ پيدا و ناپيداي سينماي ايران. كه بعضي شان تحت لواي برخي صنوف و دسته ها و با ظاهر موجه به سودگيري ناعادلانه ي خود مشغولند. و از رانت هايي كه در دست شان افتاده ، براي پايمال كردن حقوق ديگران استفاده مي كنند. جالب است كه حواس تان به مظلوم نمايي هاي بي مورد هم هست و در داغي بازار اشك ريزي ، تيتر مي زنيد كه سينما به راه خودش ادامه مي دهد و در آستانه ي نابودي نيست!.....طبيعي ست كه براي بقاء و ماندگاري به جنگ تمام عيار با سودجويان نمي رويد _ كه البته خوب است و پيوستگي و آهستگي بهتر از حمله ناگهاني نافرجام است. ولي جدا چه كسي مي تواند به انحصار مافيايي كارگردان هاي درجه دو و سه بر سينماي ايران پايان دهد و بگذارد سينماي بلند ديجيتال به پرده ها راه پيدا كند. بي شك با حضور آزاد استعدادهاي جوان و سينماي ديجيتال ، راه بر استمرار سطح متوسط رو به پايين سينماي ايران و سودهاي كلان كه در اختيار عده ي معدودي بيش نيست ، بسته خواهد شد. شما كه روزنامه هستيد و جاري ، خيلي بيش تر از ماهنامه هاي تحليلي مي توانيد اثر گذار باشيد. و مثلا پي گير باشيد كه چرا اين همه سال است كه يك باند خاص ، يكي از مهم ترين صنف ها را تحت سلايق و منافع شخصي خود گرفته است و در كنارش فيلم هاي نازل خود را مي سازند. به نظرتان باني فيلم تا چه حد در برابر آرمان سينماي سالم و آزاد ( از حيث شغلي ) مسئول است؟....من كه معتقدم قرمه سبزي غذاي خوشمزه اي ست. گيرم كه بعضي ها سرما خورده باشند!"
2) يك هفته نامه اي هست به نام سلامت. كه گفته مي شود پرتيراژ ترين هفته نامه ي كشور است. نشريه خوب و پروپيماني ست. قرار شده هر هفته يك ستون ( نيم تاي صفحه ) در باره هنر و رسانه و سلامت در آن بنويسم. اين هفته نامه، شنبه ها روي كيوسك هاست. شماره اول را به كليت و معرفي و چه خواهيم كرد اختصاص دادم و شماره بعدي هم همين شنبه مي آيد ؛ در باره رنگ و ذهن. اين نشريه سايتي هم داشت كه با دو شماره تاخير مطالب را در آن مي گذاشت كه فعلا از كار افتاده. در بخشي از مطلب اول نوشته ام :" در هزاره ي تازه ، جهان به يقين دريافته كه بهترين راه اصلاح و پيشرفت و نهادينه كردن درستي ها ، فرهنگ سازي ست. سلامت نيز به دليل حيطه هاي پرشمار وابسته به فرهنگ - كه در بطن خود دارد ، به شدت به فرهنگ سازي نياز دارد. و چه كسي را توان انكار اين يافته است كه هنر و رسانه موثرترين ابزار شكل گيري فرهنگ هاي بشري ست. حتي معنويت و ايدئولوژي ها نيز با عبور از دالان فرهنگ ، به مقصد اثر مي رسند. خيلي سال است كه سلامت مردمان از انحصار سپيد پوشان درآمده است و شركايي از جنس رنگ و نور و ساز و ....البته ايمان ، به ياري اهالي سلامت آمده است."
3) در مجله فيلم اين شماره (366) هم سه مطلب دارم. يكي نقد قاعده بازي ست كه قبلا نوشتم در هنگام تماشايش با خواهرزاده ام، چه بلايي سرمان آمد. نقد را در شرايط فشرده اي نوشتم و بيش تر سعي كردم به كليات مبحث كمدي هم نظري بيندازم. عنوانش " تو كه آدم نيستي ! " است و در بخشي از آن آمده : "مشكل فيلم عمدتا در نيمه ي دوم متمركز است و چه بسا پنبه ي نصفه ي اول را هم مي زند. فيلم ساز مدام دچار وسوسه ي اشباع نشده ي بروز و اجراي ايده هاي نامتعارف ( و نه الزاما كميك ) است. قطعاتي كه به تدريج جذابيت اوليه ي خود را از دست مي دهند و به ميان پرده هايي منفك از هم تبديل مي شوند. هم رخدادها زياد مي شوند و هم آدم ها و هم قصه هاي فرعي. فيلم توان پرداخت كافي آن ها را ندارد و بعضا روي دستش مي مانند و ضد ريتم و ضد قصه عمل مي كنند.
4) در همين شماره ، سومين منشور را هم نوشتم. همان صفحه اي كه مي كوشد از زواياي مختلفي به يك موضوع نگاه كند. اين شماره كمي نوبت عاشقي اندر باب لو رفتن فيلم ها و قاچاق و...... شايد نابودي سينما ؟!....و عنوانش " گرگ و پلنگ " است. در بخشي از آن آمده :" همه ي اين حرف ها كه تمام مي شود جواني را مي بينم كه آن گوشه ايستاده و با خصومت ناعادلانه ي كانون كارگردانان موفق به ساخت اولين فيلم بلندش نشده و حرف ديگري دارد. وي معتقد است كه مافيا و زورگويي در هر جا باشد بد است . وي كه شرايط پيچيده و غريب و توهين آميز آن روزهاي ممانعت خانه سينما از كار تازه وارد ها را تجربه كرده ، دو وجه ماجرا را دو روي يك سكه مي داند. هر دو نمي خواهند كه ديگران بسازند. و هر دو براي سود خودشان. آن ها در قالب خانه و اختيارات و عبارت " حراست شغلي " اين كار را مي كنند و قاچاقچيان در پستو و مخفيانه و با كمك دستفروش ها. وي جوان هاي پشت در مانده را بي پناه ترين هنرمندان مملكت مي داند كه نه امكان تجمع داشتند و نه توانستند حق شان را از محفل هاي كانوني چند صنف اصلي بگيرند. وي كه به مجازات اعمال اعتقاد دارد ، اين موضوع را هم مطرح مي كند كه چه بسا بدنه سينما دارد مكافات زورگويي هاي انحصار طلبانه ي خود را تجربه مي كند. نظر به اين كه اين جوان مغموم و مظلوم داشت تند و تيز حرف مي زد و با محافظه كاري من جور در نمي آمد ، ديگر به منشورش نگاه نكردم و....
5) باز در همين شماره ، دو مجموعه خواندني در باره دو بزرگ معناي سينما تهيه شده كه خواندني ست. برگمان و آنتونيوني. دوستان مي دانند كه چه گونه با آثار برگمان محشور شده ام و پرسونا چه نقشي در تكوين نگاهم به آدمي و دنيا داشته. براي اولين بار در رثاي از دنيا رفته اي ، چيزي نوشته ام. بيش تر به قصد احترام و اداي ديني كوچك. در بخشي از آن آمده :" او در پي رابطه ي آدمي با خودش و با خداي خودش و با آدميان بود. برگمان فيلم ساز "رابطه" بود. و به ما نشان داد كه ما بيش ترين رابطه را با لايه هاي پرشمار درون خود داريم. رنج و رويا زاييده ي همين گشت و درك است. برگمان به درك عرياني رسيد و با تكتك آثار و آدم هايش توانست به رستگاري انديشه نزديك شود."
6) محمدرضا شريفي نيا ده پوستر براي سنتوري توقيف شده ، طراحي كرده كه به نظرم زيبا هستند. و چشم نواز. و چه بسا متفاوت. پوسترها را مي توانيد اينجا ببينيد .چيزي كه برايم عجيب است انتقاد هاي تند و تيز برخي طراحان پوستر از كارهاي اوست. البته دلايل خود را ننوشته اند و در قالب جملاتي كوتاه و كلي ، او و كارهايش را كوبيده اند. بعيد مي دانم بحث خشم و حسد در كار باشد اما خوب بود دلايل گرافيكي خود را به تفصيل مي گفتند تا به سواد ما هم چيزي اضافه مي شد.