تبليغاتX
تخته خاکستری - وقتی زندگی کش می آید

گاهی آدم حس می کند که رفتار دنیا تغییر کرده. یک نفر که معلوم نیست کیست ، حکم تازه را اعلام می کند. تو بی جهت می دودی. لج می کنی. می خواهی آسمان را به زمین برسانی که واسطه شود. که کمی مهربان تر لطفا. اما نمی شود. مدام از هزار شعر و کتاب و قصه برای خودت دلیل می آوری....
که من می توانم. من باید سرنوشت خود را عوض کنم. من باید اثبات کنم. اما او قوی تر از توست. و مگر تو چقدر نفس داری که بدوی؟ هان؟ خب ناگهان می ایستی . به نفس تنگی افتاده ای. مجبوری لب جدول یک خیابان خالی بنشینی. که از شانس تو هیچ درختی هم در آن نیست. مرده شور این قلبت را ببرد  که کفاف دویدنت را نمی دهد. حالا چرا فحش می دهی؟ این همه برایت تالاپ تالاپ کرده و تو هم مدام دویده ای.حق دارد که کم بیاورد. هی! با توام آدم خودخواه!!

گمانم بس باشد. غرهایت را زدی؟ نفس تازه کردی؟ حالا پاشو. بدو. بزار کش آمدن زندگی ات خوشمزه باشد. مثل پیتزا یونانی، با کلی پنیر. فکر کن کش آمدن زندگی مثل کش آمدن پنیر پیتزا شود. باید جالب باشد. لااقل به امتحانش می ارزد.

این عکسی که آدرس اش را اینجا می گذارم ممکن است ربطی به نوشته نداشته باشد ( گرچه چندان هم بی ربط نیست ) اما قشنگ است و آرش خاموشی در فتوبلاگ عکاسی اش گذاشته.

 

*۴۲گرم عریانی : دختری به نام اقدس؟!

نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386 توسط مصطفی جلالی فخر | لینک ثابت |