<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تخته خاکستری</title>
<link>http://jalalifakhr.blogfa.com/</link>
<description>گاه نوشت های مصطفی جلالی فخر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 03 Oct 2008 15:22:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>و آغازی دوباره... /232</title>
<link>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 437px; HEIGHT: 79px&quot; height=26 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jalalifakhr.ir/templates/mitra_ground/rtl/images/right_logo.jpg&quot; width=701 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;قسمت اين شد كه در كناره ي پاييز و شعر و خلوت، طعم خوش آغازي ديگر را تجربه كنم. خوشحالم كه مي توانم خبر راه اندازي سايت تخته خاكستري را بنويسم. اميدوارم شبيه تعارف نباشد اين سپاس و خواهش من از همه خوانندگان خوب و انديشه جو. سپاس از اين كه ديده ايد و خوانده ايد و گفته ايد و اميدوارم كه اين چنين بماند. خواهشي هم براي اظهار نظر ريزبينانه و سخت گيرانه در باره خانه ي تازه كه ديگر استيجاري نيست! &lt;BR&gt;در هفتم بهمن 1385 بود كه اين گونه آغاز كردم:&quot; این نوشته را با نام خدا آغاز می کنم. در حکم پیش نوشته. وقتی همه چیز درست شد نوشتن را آغاز می کنم.&quot; و دو روز بعد بود كه دومين مطلب را در باره ي وبلاگ نويسي و چرايي اين تجربه نوشتاري نوشتم. از آن روز تا اكنون، پيوسته با خاكستري تخته ام دمخور بوده ام و نگذاشته ام خاك بخورد. اين 232 مين نوشته من در اين خانه ي بلاگفايي ست، در طول يك سال و هشت ماه. با سپاس از بلاگفا كه همچنان بهترين فضاي رايگان مجازي ست و نسبتا كامل و آسان. اگر زماني در سايت خودم دچار مشكلي شوم، تا رفع اشكال، دوباره به اين جا باز خواهم گشت.&lt;BR&gt;از كساني كه لطف داشته اند و به تخته خاكستري لينك داده اند، خواهش مي كنم كه آدرس جديد را وارد كنند و همچنان و هميشه باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;A href=&quot;http://www.jalalifakhr.ir/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600 size=6&gt;www.jalalifakhr.ir&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2008 15:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jalalifakhr&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>jalalifakhr</dc:creator>
<guid>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دکتر شمشیری و حاتمی کیا و ملاقلی پور</title>
<link>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 481px; HEIGHT: 245px&quot; height=231 src=&quot;http://www.tinypic.ws/files/3t4j589y5ci87bovu8tw.jpg&quot; width=461&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در عنوان بندی پایانی &lt;B&gt;دعوت&lt;/B&gt; حاتمی‌کیا، نامی هست که از او تشکر شده: &lt;A href=&quot;http://media.farsnews.com//Media/8612/ImageNews/861227/16_861227_L600.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;دکتر شمشیری&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;. شاید بسیاری گمان کنند که حتما نام یکی از مشاوران پزشکی فیلم است؛ که البته گمانه نادرستی‌ست. هر چند گفته می‌شود که ایشان علم طبابت خوانده‌اند و همه او را &quot;دکتر&quot; صدا می کنند و یکی از دو همسرشان هم متخصص زنان و زایمان است. اما شهرت ایشان به دلیل احاطه‌شان بر &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8612270375&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;برخی علوم قرآنی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; و پیشگویی و سفارش‌های خاص است. توانایی های خاصی دارند و البته مراجعین زیادی هم دارند و بیش‌تر تلفنی. برای رفع مشکل و استخاره و توصیه و شناسایی علت گرفتاری و چنین موضوعاتی. شنیده ام که 6-5 گوشی موبایل در کنارشان هست و از اقصی نقاط جهان هم به ایشان زنگ می زنند. حتی برخی چهره‌های سیاسی و اجرایی هم با ایشان در ارتباط‌ اند. برخی غیب‌گویی‌ها و چاره‌اندیشی‌های ایشان برای برخی، خیره‌کننده و کارساز بوده است...از جمله کسانی که ارتباط مداومی با دکتر شمشیری دارد، ابراهیم حاتمی کیاست. ساخت فیلمی با موضوع سقط جنین هم به سفارش ایشان بوده است و بر مبنای این هشدار مکرر که سیاهی دو گناه سقط جنین و ربا در دنیا بسیار زیاد شده است و از برخی حدود قرآنی گذشته. مرحوم ملاقلی‌پور هم در رابطه با دکتر شمشیری مداومت داشته و فیلم &lt;B&gt;میم مثل مادر&lt;/B&gt; را به سفارش موکد او ساخت. البته این ارتباطات به چنین سفارش‌هایی محدود نبوده و در امور داخلی و خصوصی‌شان نیز توصیه‌هایی داشته که خودشان راضی‌اند. رسول صدرعاملی هم فیلمساز دیگری‌ست که به خانه دکتر شمشیری رفت و آمد قابل توجهی دارد و بسیاری توصیه‌های او را به کار می‌بندد... از شما چه پنهان، من هم کنجکاو شده‌ام! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;* &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.jalalifakhr.ir/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=32&amp;ac=0&amp;Itemid=1&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;نامه ای به ابراهیم حاتمی کیا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#996600 size=1&gt;&lt;A href=&quot;http://salamatiran.com/NSite/FullStory/?Id=17652&amp;type=2&quot; target=_blank&gt;* سلامت را می توان یاد داد&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 21:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jalalifakhr&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>jalalifakhr</dc:creator>
<guid>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با چشمانی باز</title>
<link>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 460px; HEIGHT: 334px&quot; height=405 src=&quot;http://i25.tinypic.com/103g39f.jpg&quot; width=507&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خبر‌رسانی شتابان رسید و خبر داد که مرد و زنی در فلان خانه، به ارتکاب گناه و مفسده خلوت کرده‌اند. چند تن از صحابه حضرت رسول (ص) به قصد مجازات گناه‌کاران تیغ برکشیدند و برخاستند. اما پیامبر مانع‌شان شدند و از علی (ع) خواستند تا عازم آن خانه شود.&lt;BR&gt;علی (ع) به خانه رسید و در را بسته ندید... اما در زد و لختی مکث کرد. ایشان قبل از ورود به حیاط، چشمان خود را می‌بندد و یا الله کنان وارد حیاط می‌شود. در این فاصله، آن زن و مرد هم جامه بر تن می‌کنند و از مقابل چشمان بسته‌ی مولا، از در خارج می‌شوند. پس از آن، فرستاده‌ی رسول‌ باز می‌گردد و در برابر این پرسش که چه دیدی؟ تنها به این پاسخ اکتفا می‌کند: &quot;من که چیزی ندیدم!&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#996600 size=1&gt;&lt;A href=&quot;http://www.bonniefilmdaily.com/&quot; target=_blank&gt;* گفت و گو با بانی فیلم (صفحه دوم)&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 14:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jalalifakhr&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>jalalifakhr</dc:creator>
<guid>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعوت و اندیشه و جدل</title>
<link>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 445px; HEIGHT: 299px&quot; height=317 alt=&quot;نمایش عمومی «دعوت»؛ فعلا فقط در سینما آفریقا!&quot; src=&quot;http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/news/1222243342big.jpg&quot; width=467 border=1&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;عکس: اسماعیل حاتمی‌کیا&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.net/pic.php?ph=Media-8706-ImageNews-870627-9_870627_L600.jpg&amp;dsc=پوستر%20فيلم%20دعوت%20-%20طراح:‌بهزاد%20خورشيدي&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;دعوت &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/B&gt;حاتمی‌کیا می‌کوشد تا با چند قصه و چند آدم، یکی از جدی‌ترین و دشوارترین جدل‌های اخلاقی انسان را روایت کند: سقط جنین. شروع کاملا ناامیدکننده‌ای دارد (قصه شیدا) که یک بازیگر (مهناز افشار) به دلیل حفظ موقعیت کاری، تصمیم به سقط می‌گیرد و البته همسرش موافق نیست و ماجرا تا آخر در هوا می‌ماند (چون شیدای مجروح را سوار بالگرد امداد کرده‌اند!) برایم عجیب است که به رغم بازی‌های خوب بقیه بازیگران و موفقیت حاتمی‌کیا، مهناز افشار ناموفق عمل کرده است. عجیب‌تر این که او در فیلم &lt;B&gt;چه کسی امیر را کشت؟&lt;/B&gt;، توانمندی خود را نشان داده است. ضمن این که این قصه و دو قصه بعدی، در وجوه تماتیک فاقد چالش انسانی یا موقعیت نمایشی جدل برانگیزی‌ست. دو قصه‌ آخر، روایت‌های درگیرکننده‌تری دارند و بازی‌های زارعی و ریاحی هم با تجربه‌ی درک چنین موقعیتی هم‌طراز می‌شوند. سقط جنین همچنان دشوار‌ترین مواجهه‌ی انسان با مثلث اخلاق و دین و روان است و تا آخر خلقت هم چالش‌برانگیز باقی خواهد ماند. &lt;STRONG&gt;دعوت&lt;/STRONG&gt; جوری هست که بتوان طرح دو داستانش را دوست داشت و البته جوری نیست که بتوانید کل فیلم را دوست داشته باشید یا حاتمی کیای &lt;STRONG&gt;روبان قرمز&lt;/STRONG&gt; را به جا آورید. این یادداشت، بیش‌تر یک دعوت است برای تماشای این اثر اندیشه‌گرا و تجربی!...دعوت دوم و مهم‌تر این است که تا عید فطر (اکران اصلی) صبوری کنید و عطای دیدن فیلم در سینما آفریقا را به شنیدن صدای اعصاب‌خردکن آن ببخشید!...دعوت سوم هم این است که این فیلم را دوبار نبینید که ممکن است به مخالف جدی فیلم تبدیل شوید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#996600 size=1&gt;&lt;A href=&quot;http://www.salamatiran.com/NSite/FullStory/?Id=17324&amp;Title=نقد%20تصوير%20پزشکان%20در%20بزنگاه%20و%20بدرقه&amp;type=2&quot; target=_blank&gt;*تصویر پزشکان در بزنگاه و بدرقه&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Sep 2008 22:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jalalifakhr&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>jalalifakhr</dc:creator>
<guid>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و او را کشتند...</title>
<link>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 448px; HEIGHT: 377px&quot; height=411 src=&quot;http://www.tinypic.ws/files/t1dfzh7p1hf1mw9tgqlv.jpg&quot; width=480&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این یکی از تلخ ترین و دردناک ترین تصاویری ست که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود. محمد الدوره 11 ساله در حالی که با پدرش به قصد خرید بیرون آمده، ناگهان در مهلکه درگیری و یورش نظامیان اسرائیلی گرفتار می شود. آن دو در کنار دیوار و بی پناهی مطلق، وحشت رده مچاله شده اند. &lt;A href=&quot;http://www.fardanews.com/files/fa/news/1386/9/4/7141_897.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;پدر التماس می کند&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#996600&gt; &lt;/FONT&gt;که به کودک خردسالش رحم کنند...اما پاسخی جز بی رحمی گلوله نصیب محمد نمی شود و ...جسم بی جانی که &lt;A href=&quot;http://www.sharemation.com/mojtaba3012/intifada%200042.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;روی پای پدر آرمیده&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; است. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 06:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jalalifakhr&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>jalalifakhr</dc:creator>
<guid>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای بی سایه</title>
<link>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG height=317 src=&quot;http://www.tinypic.ws/files/fbasyzafpwulj43z5un6.jpg&quot; width=453&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی&lt;BR&gt;سایه ی زمان&lt;BR&gt;بر رویای بی سایه&lt;BR&gt;چیره می شود&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Sep 2008 18:39:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jalalifakhr&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>jalalifakhr</dc:creator>
<guid>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان گمشده</title>
<link>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 448px; HEIGHT: 301px&quot; height=322 src=&quot;http://tinypic.com/f3i6wg.jpg&quot; width=470&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1.&lt;BR&gt;اتفاق ساده ای ست. این که با نورپخشی های های رنگی، رنگ های زیبایی به &lt;A href=&quot;http://www.tinypic.ws/files/x01l32h1vloeu0u8q9nq.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;برج آزادی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; بخشیده اند. و هر چند دقیقه،به &lt;A href=&quot;http://www.tinypic.ws/files/wcvwmt52t7arwt17wlzd.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;رنگ دیگری&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; تغییر می کنند. کار خوبی ست و بیش از آن که احیانا ذوق زده شوم ( واقعا چرا باید با چنین کاری ذوق زده شویم؟!) به این فکر افتادم که چرا چند دهه تاخیر برای کار کوچکی که می توانست شب آزادی را رنگی و زیبا کند. نه این که قصد غر زدن و قدر نشناسی باشد ( که بابت همین کارهای کوچک هم دست شان درد نکند ) اما به هزاران کار کوچک زیبا ساز فراموش شده فکر کردم که باید سال ها در انتظار بمانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ۲.&lt;BR&gt;پیش تر نیز یک بار نوشتم که در روندی صعودی و به طرزی دردناک، کوچک ترین مسائل ما به سرعت ماهیت سیاسی پیدا می کنند. گروه ها و احزاب و دسته ها هم قشون کشی می کنند و بعد هم لج بازی و ضربه شصت نشان دادن و &lt;A href=&quot;http://www.tinypic.ws/files/9q5zktww9pm6j3ugp1px.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;غلبه بر حریف&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; یا مغلوب شدن و در کمین انتقام ماندن. این که برای یک سریال زیر متوسط تلویزیونی ( &lt;B&gt;بزنگاه&lt;/B&gt; ) بلوای جناحی به پا شده واقعا تاسف بار است. کار به تیتر یک روزنامه و هفته نامه های سیاسی و یار کشی و لج و لجبازی کشیده شده. در چنین شرایطی ست که آدم ها از لج همدیگر، به دلایل عجیب و غریب علیه یا له سوژه مورد دعوا دست می آویزنند. یعنی درون مایه ی سیاست ما تا این حد کم بنیه و کم بهانه است که باید به &quot; چیزی&quot; مثل &lt;B&gt;بزنگاه&lt;/B&gt; رو بیاورد؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 3.&lt;BR&gt;قرار است امشب که به صفر رسیدیم، دوباره ساعت ها را یک ساعت به عقب برگردانیم (یعنی در واقع به حال اول برسیم) و دوباره صفر را تجربه کنیم. این جور وقت ها به زمان گمشده ای فکر می کنم که انگار صاحب ندارد. درست مثل چند ساعت قبل یا بعد سال تحویل که در تقویم راهش نمی دهند. بعد به سیاه چاله های عظیم فکر می کنم که میلیون ها سال نوری از ما دورند. و آدمی تازه فهمیده که در آن جا زمان وجود ندارد؛ یک جور ابدیت ثابت. احتمالا جای هیجان انگیزی ست، به شرطی که جهنم نباشد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; 4.&lt;BR&gt;...و سرانجام به آخرین روز تابستان رسیدیم. تابستانی که طولانی و گرم و بی شعر و تا حدی مزخرف است. در حدی که می توانم بابت تابستان دوستی های دوران تحصیل هم به توبه بنشینم. &lt;A href=&quot;http://k53.pbase.com/v3/24/593724/2/48815984.2004Oct03.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;پاییز&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; مثل یک کلبه چوبی می ماند که در ته یک جنگل مه آلود داشته باشی؛ پر از تنهایی و صمیمیت و شعر... حالا تصور بفرمایید که همکار روبرویی من، با صراحت اعلام می کند که عاشق تابستان است و حالش از پاییز به هم می خورد...و البته آن قدر مهربان و سنگین وزن هست که من نتوانم از پنجره پرتش کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#996600 size=1&gt;&lt;A href=&quot;http://jalalifakhr.blogfa.com/page/pasokh1.aspx&quot; target=_blank&gt;*پاسخی در باره ی بزنگاه&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 20:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jalalifakhr&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>jalalifakhr</dc:creator>
<guid>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من شرالوسواس الخناس</title>
<link>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 438px; HEIGHT: 328px&quot; height=561 src=&quot;http://nawrass.jeeran.com/شهر%20رمضان%20بعدساتنا.jpg&quot; width=842&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امشب اولین شبی ست که &quot; قدر&quot; است و شایسته قدر دانستن. بهترین نشانه ی خدا در درونه ی ماست. آخرین امید و پناهی که حس می کنیم &quot;او&quot;ست و نیایش و توسل است که آرام می کند. همین امروز که فهمیدم هک شده ام و آی دی رسمی ام به سرقت رفته، &quot;خدا&quot; بهترین پناه بود... &lt;A href=&quot;http://i9.tinypic.com/6ouaf12.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;قل اعوذ برب الناس ملک الناس. اله الناس. من شرالوسواس الخناس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;... اگر به خدا پناه بریم ، خداوند هم ما را از شر خناس در امان می دارد. امشب دعا کنیم که در همین حلقه باشیم. حتی برای دیگرانی هم که قصد آسیب و آزار ما را دارند، دعا کنیم. که خدا به قلب شان ایمان و آرامشی عطا کند که راه را بشناسند... و البته به همه ی قلب ها و خودمان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; پی نوشت: در متن نخست &lt;A href=&quot;http://jalalifakhr.blogfa.com/post-234.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;هشدار &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;نوشته بودم &quot;ویروس وحشتناک&quot; که عینا توصیف دوستی بود که با باز کردن نامه حاوی ویروس، سیستم اش &quot;نابود&quot; شده بود (به قول خودش). طبیعی ست که شتاب نوشتن یک هشدار فوری، باعث بروز برخی لغات تعدیل نشده می شود. دقایقی بعد، متن را آرام تر کردم و دلیلی بر باقی ماندن صفت &quot; وحشتناک&quot; نبود. رنگ متن را هم سیاه کردم. خواننده ای با ادبیاتی غیر محترمانه، کامنت خصوصی گذاشته بود که این تغییر باعث تفریح او شده و نشانه فلان است و بهمان. متاسفم که موخرات بحران دیگران باعث تفریح ایشان شده، اما این توضیح را نوشتم تا ایشان (و همه مان) بیاموزیم که قضاوت های شتاب زده را از ذهن دور کنیم. امیدوارم شب های قدر بتواند به اصلاح ذهن ها کمک کند... قل اعوذ برب الناس... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;A href=&quot;http://salamatiran.com/NSite/FullStory/?Id=16954&amp;Title=تصوير%20«بزنگاه»%20برفک%20دارد&amp;type=2&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;* تصویر بزنگاه برفک دارد&lt;/FONT&gt; &lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 19:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jalalifakhr&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>jalalifakhr</dc:creator>
<guid>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>! هشدار </title>
<link>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;متاسفانه آیدی &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;mailto:m_jalalifakhr@yahoo.com&quot;&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;m_jalalifakhr@yahoo.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;  در میل و مسنجر، هک شده است. دوستان مطلع باشند که با این آدرس، نامه هایی حاوی ویروس برای چند نفر فرستاده شده که به محض باز کردن، باعث برخی اشکالات در سیستم آن ها شده است. مشغول پی گیری هستم. لذا تا اطلاع بعدی از باز کردن نامه ها و آف هایی با این آدرس خودداری فرمایید. احیانا در صورت دریافت نامه یا آف، لطفا من را مطلع کنید و زمان دقیق ارسال را هم مرقوم فرمایید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Sep 2008 08:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jalalifakhr&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>jalalifakhr</dc:creator>
<guid>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در دوراهی سیب</title>
<link>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 438px; HEIGHT: 644px&quot; height=667 src=&quot;http://www.tinypic.ws/files/5rzzxn1iqfq15m8679b6.jpg&quot; width=467&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در &lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/pages/?cid=18554&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;خبری&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; خواندم که &quot; (یک) پزشك ايراني، بيمار مرگ مغزي را به زندگي دوباره بازگرداند.&quot; خبر تکان دهنده ای ست که خوشحال کننده هم هست. این که یک انسان معادل مرگ، دوباره به زندگی باز گشته است. اما بلافاصله با هجمه ای از پرسش های اخلاق گرا روبرو شدم. که اصلا انتشار چنین خبری درست است یا نه؟! و اصلا با بیمار دچار مرگ مغزی روبرو بوده اند یا نه؟! یادمان باشد که بیماران پرشماری در لیست انتظار دریافت اعضای حیاتی هستند و با مرگ دست به گریبان اند؛ اعضایی که جز کلیه، بایستی الزاما از بیمارانی برداشته شوند که مرده به شمار آیند. مدت هاست که رسانه ها و مطبوعات و جامعه ی سلامت می کوشند تا فرهنگ &quot; اهدای عضو پس از مرگ مغزی&quot; را در ایران گسترش دهند. حتی برخی فقها هم به یاری آمده اند و جواز شرعی چنین کاری را صادر کرده اند. کار سختی هم هست. رضایت دادن بستگان نزدیک به اهدای اعضای دل بسته های خود، تصمیم دشواری ست. خودم که مطلقا توان چنین کاری را ندارم و از خدا می خواهم که در برابر چنین تصمیمی قرار نگیرم. آن هایی هم که قبول می کنند، با اطمینان به برگشت ناپذیری &quot;مطلق&quot; مرگ های مغزی به زندگی ست که خاموش کردن دستگاه های مسبب ته مانده ی حیات را می پذیرند. هیچ کس حاضر نمی شود که یک احتمال فوق العاده ناچیز _ اما امیدواری بخش _ بازگشت دوباره ی دل بندش به زندگی را به صفر برساند. من شک ندارم که محال است خوانندگان این خبر، در صورت قرار گرفتن در چنین موقعیتی، حاضر به اهدای اعضای عزیزان خود شوند. چرا که در جایی خوانده اند: &quot; (یک) پزشك ايراني، بيمار مرگ مغزي را به زندگي دوباره بازگرداند.&quot;  یکی از همکاران متخصص مغز و اعصاب، چونان کامنت گذار همین خبر، معتقد است که آن ها با مرگ مغزی روبرو نبوده اند و صرفا یک کمای عمیق ( deep coma ) در میان بوده است. که البته در صورت صحت این گزاره، باز هم با عدم اطمینان به &quot;تشخیص&quot; مرگ مغزی مواجه شده ایم. این در حالی ست که همکار دیگری به &quot;صفر بودن&quot; احتمال بازگشت مرگ مغزی بی اعتقاد است؛ چرا که هیچ چیز در پزشکی صفر نیست. او در مطالعات خود به موارد نادری برخورده که مرگ های مغزی با حیات دوباره بیماران نقض شده اند. این در حالی ست که طبق یک قاعده متکی بر آمار، قرار بر عدم انتشار خبر چنین موارد کمیابی ست. چون هزاران نفری که می توانند با اهدای اعضا زنده بمانند، خواهند مرد. از سوی دیگر، اخلاق پزشکی به آمار کاری ندارد و همان گونه که با اتانازی موافق نیست، با پنهان کاری اخبار مرتبط با جان انسان نیز مخالف است _ حتی اگر یک نفر باشد. ضمن این که برخی از آن ها، چنین کاری را نوعی تسریع عامدانه در مرگ می دانند و از عنوان اتانازی غیر فعال (passive euthanasia) برای توصیف آن بهره می برند. در مواجهه ی فلسفی با تعریف &quot;مرگ&quot;  که کار پیچیده تر هم می شود و نمی توان کسی را که دچار مرگ مغزی شده، مرده به حساب آورد. چرا که او می تواند با دستگاه به حیات خود ادامه دهد، حتی اگر فاقد ضربان قلب و تنفس خودبخودی باشد. دو راهی سختی ست و واقعا نمی توان در باره درستی یا نادرستی درج چنین خبری حکم داد، حتی در باره ی اصل ماجرا که می کوشیم به عنوان بخشایشی ستودنی و نجات بخش جا بیفتد.     &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پی نوشت&lt;/FONT&gt;: در فاصله یک ساعت نوشتن این مطلب، خبرگزاران تابناک، &quot; مرگ مغزی&quot; را به &quot; فلج مغزی&quot; (!) تغییر دادند و  کامنت های تایید کرده ی قبلی خود را نیز حذف کردند. ظاهرا به دلایلی که نوشته ام، آن ها هم ترجیح دادند که تلفات خبر را کم کنند!.. این نوع تغییر خبر، شبیه جعل آن است و در هر صورت و به این شکل بی توضیح، با رعایت اخلاق پزشکی منافات دارد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 14:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jalalifakhr&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>jalalifakhr</dc:creator>
<guid>http://jalalifakhr.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
